جستارها

چرا فانتزی هنوز منتظر پادشاه است؟

شمشیر شکسته دوباره ساخته می‌شود و وارث گمشده بازمی‌گردد؛ اما پشت رؤیای فرمانروای برحق، پرسشی قدیمی دربارهٔ مشروعیت، مسئولیت و ترمیم جهان ایستاده است.

تالاری ویران را تصور کنید؛ تخت هنوز سر جایش است، اما کسی بر آن ننشسته. پرچم‌ها پوسیده‌اند، شمشیری شکسته روی پله‌ها مانده و بیرون دیوارها، جاده‌ها دیگر به هم نمی‌رسند. بعد، از دور نامی شنیده می‌شود: وارث زنده است. همین چند تصویر برای بیدارکردن یکی از قدیمی‌ترین امیدهای فانتزی کافی‌اند. عجیب است؛ ما که در زندگی واقعی به قدرت موروثی بدگمانیم، چرا از بازگشت پادشاه برحق به هیجان می‌آییم؟

فانتزی لزوماً رؤیای بازگشت سلطنت را نمی‌بیند. پادشاه برحق، در بسیاری از این قصه‌ها، صورت انسانیِ آرزویی دشوارتر است: اینکه قدرت، شایستگی، مسئولیت و حافظهٔ جهان دوباره در یک نقطه به هم برسند. تاج وعده می‌دهد کسی هست که نامش پای تصمیم‌ها بماند و زخم سرزمین را مسئلهٔ شخصی خود بداند. اما همین وعده می‌تواند خطرناک باشد. وقتی خون، خیر و حق فرمانروایی یکی فرض شوند، مردم عادی به تماشاگرانِ دورِ مراسم تاج‌گذاری بدل می‌شوند.

تختی خالی در تالار ویران، شمشیری شکسته بر پله‌ها و مسافرانی کوچک در آستانهٔ جهانی زخمی

تاج در عصر بی‌اعتمادی

بخش بزرگی از فانتزی حماسی، جهانی شبیه گذشته می‌سازد: قلعه، خاندان، سوگند، پرچم و سلسله. بااین‌حال خوانندهٔ این قصه‌ها معمولاً شهروند جهانی مدرن است؛ جهانی که در آن مشروعیت قرار است میان قانون، رضایت عمومی، نهادها و امکان بازخواست تقسیم شود. او احتمالاً حاضر نیست آینده‌اش را به نجابت خون یک خانواده بسپارد، اما از دیدن شمشیری که دوباره ساخته می‌شود یا فرمانروایی که از تبعید بازمی‌گردد، چیزی درونش تکان می‌خورد.

این تناقض را نباید با یک حکم روان‌شناختی ساده حل کرد. علاقه به بازگشت آراگورن به این معنا نیست که خواننده پنهانی آرزوی اطاعت از یک دودمان را دارد. فانتزی سیاست را به تصویر تبدیل می‌کند. آنچه در جهان واقعی میان هزاران صفحه قانون، اداره، تاریخ و مناقشه پراکنده است، در قصه می‌تواند در یک تاج خالی جمع شود. ما پیش از آنکه دربارهٔ شکل حکومت داوری کنیم، فقدانِ مرکز را می‌بینیم.

پادشاه فانتزی از تاریخ مستقیم نیامده

قلعه‌ها و تاج‌های فانتزی عکسِ ساده‌ای از قرون وسطی نیستند. پژوهش‌های دانشگاه آکسفورد دربارهٔ فانتزی و قرون‌وسطایی‌گرایی و کار دیمیترا فیمی دربارهٔ گذشته به‌عنوان جهانی خیالی نشان می‌دهند که این گذشته از لایه‌های گوناگون ساخته شده است: رمانس‌های کهن، افسانه، احیای رمانتیک و ویکتوریایی، و سپس بازآفرینی نویسندگان مدرن. پادشاه فانتزی بیشتر از آنکه بازسازی دقیق یک حاکم تاریخی باشد، وارث ادبیِ چند قرن آرزو و بازنویسی است.

حتی پادشاهی قرون وسطی نیز آن دستگاه مطلق و یکدستی نبود که گاهی در پس‌زمینهٔ قصه‌ها می‌بینیم. در پژوهش کمبریج دربارهٔ پادشاهی، قانون و مشورت، مسئله‌هایی مانند وراثت در برابر انتخاب، نسبت شاه با قانون، حق شورش، عزل و نقش شوراها بخشی از خودِ بحث تاریخی‌اند. «خون گفت، همه اطاعت کردند» بیشتر میان‌بُر روایی است تا خلاصه‌ای وفادار از تاریخ.

در فانتزی، مشروعیت باید دیده شود

قدرتِ واقعی اغلب چهره‌ای مبهم دارد. تصمیمی گرفته می‌شود، اما مسئولیتش میان کمیته، آیین‌نامه، مقام قبلی و «شرایط» پخش می‌شود. مشروعیت نیز چیزی نیست که بتوان آن را روی میز گذاشت و نشان داد. فانتزی این امر انتزاعی را جسم می‌بخشد: شمشیری که تنها صاحبش می‌تواند از سنگ بیرون بکشد، زخمی که با دست فرمانروای حقیقی آرام می‌شود، نشانی که خاندان فراموش‌شده را آشکار می‌کند.

در چنین جهانی، جادو به سیاست وضوحی می‌دهد که واقعیت از آن محروم است. اختلاف بر سر حق فرمانروایی می‌تواند با نورگرفتن یک تیغه یا شناختن نامی کهن پایان یابد. همان توانایی که در مقالهٔ وقتی استعاره واقعی می‌شود معناهای نامرئی را به قانون جهان بدل می‌کرد، اینجا «حق» را دیدنی می‌کند. زیباییِ الگو همین است. خطرش هم همین‌جاست: چیزی که دیده می‌شود، قطعی‌تر از چیزی به نظر می‌رسد که باید درباره‌اش گفت‌وگو کرد.

سرزمین زخمی، فرمانروای غایب

در بخشی از سنت رمانس‌های جام و روایت پادشاه ماهیگیر، زخم فرمانروا با نازایی یا ویرانی سرزمین پیوند می‌خورد. این تصویر را نباید قانون جهان‌شمول تاریخ دانست؛ یکی از نیرومندترین اختراع‌های رواییِ یک سنت مشخص است. بیماری خصوصیِ یک بدن، به وضع هوا، مزرعه و رود تبدیل می‌شود. جهان می‌گوید مصیبت عمومی صاحب دارد.

برای کسی که در واقعیت دیده است یک رود مسموم شود، روستایی خالی بماند یا جنگ تمام شود بی‌آنکه هیچ‌کس مسئولیت ویرانی را بپذیرد، چنین تصویری تسلی‌بخش است. اگر زخم سرزمین به زخم فرمانروا بسته باشد، درمان هم دست‌کم قابل تصور می‌شود. سرزمین‌های شکسته و الوهیت زخمیِ الدن رینگ همین میل را به صورتی تاریک‌تر نشان می‌دهد: وقتی نظم قدسی می‌شکند، جغرافیا هم آرام نمی‌ماند.

وارث گمشده، حافظهٔ زندهٔ جهان

هلن کوپر در بحث خود دربارهٔ بازگرداندن وارث برحق در رمانس نشان می‌دهد که کودکِ پنهان‌شده، نسب ناشناخته و فاصلهٔ میان هویت فعلی و میراث آینده، بسیار قدیمی‌تر از رمان‌های فانتزی امروزند. این الگو با یک حرکت دو مسئله را حل می‌کند: قهرمان می‌فهمد کیست و جامعه می‌فهمد چه کسی باید آشوب را پایان دهد.

وارث گمشده فقط یک مدرک شجره‌نامه نیست. حضور او می‌گوید تاریخ کاملاً پاره نشده است. قلعه سوخته، پادشاهی سقوط کرده و نام‌ها ممنوع شده‌اند، اما کودکی زنده مانده؛ کسی هنوز لالایی قدیمی را به یاد دارد؛ نیمهٔ دیگر شمشیر پیدا می‌شود. در زمان عمیق سرزمین میانه، تبار هنگامی معنا پیدا می‌کند که گذشته مانند سنگ زیر پای اکنون حس شود. بازگشت وارث، بازگشت امکانِ پیوستگی است.

تاجی کوچک بر میز شورا، رشته‌های سرخِ تبار که به صندلی‌های خالی می‌رسند و مُهرهایی که ادعاهای رقیب را ثبت می‌کنند

آرتور؛ عدالتی که به آینده تبعید شد

آرتور یکی از ماندگارترین صورت‌های همین انتظار است، اما افسانه‌های آرتوری یک روایت واحد و بی‌تناقض ندارند. بیش از چند قرن نویسندگان گوناگون او را جنگجو، فرمانروا، شکست‌خورده، قدیس‌گون یا حتی خطری بازگشته ساخته‌اند. در روایت لایامون از مرگ آرتور، شاه زخمی به آوالون می‌رود تا درمان شود و امیدِ بازگشتش باقی می‌ماند.

قدرت این تصویر در حکومتی نیست که همین حالا کار می‌کند. آرتورِ منتظر، وعده‌ای است که مدام به فردا عقب می‌افتد: روزی عدالت و شکوهی که گم شده بازخواهد گشت. اندوه افسانه نیز از همین فاصله می‌آید. اگر او هنوز نیامده، شاید جهان هنوز شایستهٔ بازگشتش نشده است؛ یا شاید هیچ آینده‌ای نتواند آن گذشتهٔ خیالی را واقعاً برگرداند. تخت خالی می‌ماند و هر نسل، شکل تازه‌ای از پادشاه غایب خود را در آن می‌بیند.

آراگورن پیش از تخت

تالکین در نامه‌اش به میلتون والدمن از پایان حماسه با تعبیر بازگشت پادشاه برحق یاد می‌کند، اما همان طرح بزرگ بر نقش کارهای پیش‌بینی‌ناپذیرِ آدم‌های کوچک و فراموش‌شده نیز تأکید دارد. آراگورن به‌تنهایی جهان را نجات نمی‌دهد. بازگشت او بدون فرودو، سم، روهان، گوندور و کسانی که نامشان در آوازها کوتاه‌تر است، ممکن نیست.

مهم‌تر اینکه نسب تنها دلیل پذیرفتنی‌بودن او نیست. پیش از تاج‌گذاری سال‌ها سفر می‌کند، نگهبانی می‌دهد، خطر را به دوش می‌کشد، در لحظهٔ لازم فرماندهی می‌کند و برای تصاحب قدرت شتاب ندارد. پژوهش شوراها و پادشاهان در جهان تالکین نیز نشان می‌دهد که فرمانروایی در این جهان صرفاً یک خط خونِ بی‌رقیب نیست. آراگورن در را با تبار باز می‌کند، اما باید با کردار از آن عبور کند.

دست‌های پادشاه باید درمان کنند

یکی از زیباترین نشانه‌های آراگورن شمشیرش نیست؛ دست‌های درمانگر اوست. فرمانروای برحق پیش از آنکه تاج بر سر بگذارد، در خانه‌های درمان کنار زخمی‌ها دیده می‌شود. اینجا اقتدار با تواناییِ تحمیل اراده ثابت نمی‌شود. حق فرمانروایی باید بتواند درد کسانی را ببیند که جنگ از روی بدنشان گذشته است.

این نکته، جهان‌بودنِ ارباب حلقه‌ها را نیز روشن‌تر می‌کند. تاج در خلأ معنا ندارد؛ اعتبارش از رابطه با حافظه، سرزمین و مردم می‌آید. بااین‌حال نباید افسون تصویر را با پاسخ کامل سیاسی اشتباه گرفت. مهربانی و شجاعت یک انسان ارزشمندند، اما هیچ فضیلت شخصی به‌تنهایی نمی‌گوید پس از مرگ او قانون، جانشینی و مهار قدرت چگونه ادامه پیدا می‌کند.

نارنیا و بازگشت فصل درست

در شیر، کمد و جادوگر، بازگشت اصلان، پایان زمستان و تاج‌گذاری کودکان در یک حرکت بزرگ به هم می‌رسند. مایکل وارد در تحلیل مشتری و پادشاهی نارنیا نشان می‌دهد که تصویرهای جشن، تخت، کریسمس و نظمِ بازیافته چگونه فضای کتاب را شکل می‌دهند. تاج‌گذاری شبیه اصلاح یک اداره نیست؛ به آمدن بهار می‌ماند.

این فرمانروایی را نمی‌توان بی‌واسطه نسخه‌ای برای سیاست واقعی دانست. پادشاهی اصلان درون کیهان‌شناسی دینیِ نارنیا قرار دارد و تاجِ کودکان بیش از امتیاز، تکلیف اخلاقی است. ادموند پس از خیانت و بخشایش «عادل» می‌شود؛ عدالتی که از بی‌گناهی نیامده، از شناختن سقوط خود آمده است. مقالهٔ دروازهٔ نارنیا به شگفتی اخلاقی همین پیوند میان شگفتی، مسئولیت و امکانِ بازگشت را دنبال می‌کند.

شاید ما دنبال اطاعت نیستیم

در زندگی معمولی، قدرت بارها در دست کسی است و مسئولیت در دست هیچ‌کس. نامه‌ای میان چند اتاق می‌چرخد. تصمیمی زندگی یک خانواده را عوض می‌کند، اما امضای پایین صفحه متعلق به سامانه است. پلی فرو می‌ریزد و هر مقام، بخشی از مسیر را به دیگری حواله می‌دهد. پادشاه افسانه‌ای در برابر این پراکندگی، بدنی دارد که نمی‌تواند پشت سازوکار پنهان شود.

شاید کشش تاج از میل به فرمان‌بردن نیاید؛ از آرزوی کسی بیاید که هنگام شکست نتواند بگوید «به من مربوط نبود». شکوه تاج از طلا و فاصله می‌آید، اما سنگینی‌اش بسیار زمینی است: نام تو پای محصول سوخته، سرباز بی‌دست، کودک گرسنه و پیمانی است که شکسته شد. سوگندهایی که از زندگی سنگین‌تر می‌شوند نیز از همین نقطه نیرو می‌گیرند؛ مسئولیت وقتی واقعی است که راهِ فرار از آن بسته باشد.

رؤیای یکی‌شدن خیر و قدرت

اما قدرتِ خوب و انسانِ خوب یک چیز نیستند. روایتِ پادشاه برحق می‌تواند این فاصله را موقتاً محو کند و بگوید اگر فرد شایسته پیدا شود، ساختار دیگر مسئله‌ای ندارد. نسب، فضیلت و پیروزی روی هم می‌افتند؛ آن‌کس که تاج را به دست می‌آورد، گویی به‌سبب همان پیروزی ثابت کرده که سزاوار آن بوده است.

اینجا تسلی به مرز فریب نزدیک می‌شود. انسان شریف ممکن است اطلاعات ناکافی داشته باشد، مشاورانش را اشتباه انتخاب کند یا نهادی بسازد که زیر دست جانشین بد به سلاح تبدیل شود. نظریهٔ تاریخیِ دو بدن شاه توضیح می‌دهد چگونه بدن فانیِ فرمانروا از «بدن سیاسی» و استمرار مقام جدا تصور می‌شد. فانتزی گاهی دوباره این دو را یکی می‌کند؛ سلامت جهان را به سلامت یک نفر می‌بندد. این تصویر باشکوه است، ولی شکننده.

مردم پایین برج

مراسم تاج‌گذاری از بالای پله‌ها دیده می‌شود: شیپور، نور، پرچم و نام‌های بلند. اگر دوربین پایین بیاید، چیزهای دیگری هم هست. کشاورزی که هر دو ارتش از مزرعه‌اش گذشته‌اند. زنی که نمی‌داند کدام مدعی شوهرش را به جنگ برد. کودکی که رنگ پرچم تازه را به‌خاطر می‌سپارد، چون باید بداند سربازان این بار از کدام در وارد می‌شوند.

برای این آدم‌ها، تفاوت میان دو شجره‌نامه همیشه به روشنیِ تالار شورا نیست. بازگشت فرمانروای برحق ممکن است واقعاً صلح بیاورد؛ اما قصه اگر تنها لحظهٔ ورود او را ببیند، رنجی را که راهِ بازگشت ساخته به دکور حماسه تبدیل می‌کند. مقالهٔ بهای قدرت در بازی تاج‌وتخت از همین پایین به تخت نگاه می‌کند. هر ادعای باشکوه سرانجام باید از جاده‌ای عبور کند که مردم عادی روی آن زندگی می‌کنند.

وستروس و جنگِ حق‌های ناسازگار

نغمهٔ یخ و آتش افسانهٔ وارث برحق را حذف نمی‌کند؛ آن را چندپاره می‌کند. استنیس به قانون جانشینی تکیه دارد، رنلی به ائتلاف و توان عملی، راب با وفاداری اشراف شمال پادشاه می‌شود و دنریس بازگشت دودمان سرنگون‌شده را حق خود می‌داند. جافری و تامن ظاهرِ قانونیِ نسب را دارند، اما خودِ آن نسب محل بحران است. هر مدعی داستانی دارد که می‌تواند برای پیروانش قانع‌کننده باشد.

در جهان نغمهٔ یخ و آتش، خون، قانون، فتح، پذیرش و حافظهٔ خاندان‌ها هم‌زمان کار می‌کنند و یکدیگر را نقض می‌کنند. حق دیگر شیئی جادویی نیست که فقط باید پیدا شود. تاج از پاسخ به پرسش تبدیل می‌شود. حتی می‌تواند علت طولانی‌شدن فاجعه باشد.

میزی برای کار حکومت با دفتر حساب، ترازوی عدالت، الگوی پل شکسته و تاجی کوچک که دورتر از همه‌چیز قرار گرفته است

خون کوتاه‌ترین پاسخ است، نه کامل‌ترین

از نظر روایی، خون بسیار کارآمد است. در یک جمله می‌گوید این شخص از کجا آمده، چه چیزی از او دزدیده شده و چرا دشمن از زنده‌ماندنش می‌ترسد. راز تولد می‌تواند هم بحران هویت را حل کند و هم مسیر سیاست را. به همین دلیل است که وارثِ پنهان در کنار قهرمان برگزیده و دیگر صورت‌های قهرمان فانتزی بارها بازمی‌گردد.

اما «برای نجات برگزیده‌شدن» با «برای حکومت‌کردن مشروع‌بودن» یکی نیست. توان شکست‌دادن اژدها، تحمل نفرین یا داشتن نامی کهن، حق تصمیم‌گیری دربارهٔ زندگی دیگران را خودکار نمی‌سازد. خون کوتاه‌ترین پاسخ به بحران مشروعیت است، چون لازم نیست رضایت، قانون و نهاد را در صحنه توضیح دهد. کامل‌ترین پاسخ نیست. گاهی حتی پرسش را پیش از آنکه واقعاً شنیده شود، خاموش می‌کند.

فرمانروایی بعد از پایان قصه آغاز می‌شود

جرج آر. آر. مارتین در صفحهٔ رسمی خود به مصاحبهٔ رولینگ استون دربارهٔ پرسش‌های پس از پیروزی ارجاع می‌دهد؛ همان گفت‌وگویی که در آن از سیاست مالیاتی آراگورن و دشواریِ حکومت سخن می‌گوید. منظور این نیست که فانتزی باید دفتر حسابداری را جایگزین شگفتی کند. پرسش عمیق‌تر است: نیت خوب چگونه به تصمیم خوب تبدیل می‌شود؟

پس از تاج‌گذاری، غله باید به شهری محاصره‌شده برسد. پلی که در جنگ شکسته باید ساخته شود. سربازان پیروز باید خلع سلاح شوند. مالیات، قحطی، دادگاه و جانشینی با موسیقی پایان کتاب ناپدید نمی‌شوند. امپراتور گابلین در معرفی رسمی مک‌میلان وارثی ناخواسته را به مرکز دربار می‌برد و شکوه تاج را با کارِ دشوار اعتماد، گوش‌دادن و زنده‌ماندن در ساختاری موروثی عوض می‌کند. حکومت، صحنهٔ پس از حماسه است.

وارثی که تاج را برنمی‌دارد

کاروت در رمان‌های نگهبانانِ دیسک‌ورلد بسیاری از نشانه‌های وارث برحق را دارد، اما قدرت اخلاقی‌اش در مطالبه‌نکردن تاج آشکار می‌شود. او در نگهبانی شهر می‌ماند و به قانونی خدمت می‌کند که قرار نیست امتداد ارادهٔ شخصی‌اش باشد. پژوهش دانشگاه کانتربری دربارهٔ وارونه‌سازی اسطوره‌ها در آثار پرچت این بازی با الگوهای کهن را در متن گسترده‌تر طنز او قرار می‌دهد.

این وارونگی، اسطوره را مسخره نمی‌کند؛ پرسش پنهانش را آشکار می‌سازد. اگر کسی واقعاً شایستهٔ قدرت است، آیا باید جهانی بسازد که بدون او هم بتواند درست کار کند؟ شاید پاک‌ترین نشانهٔ حقانیت، میل‌نداشتن به تبدیل‌شدن به پاسخ همهٔ پرسش‌ها باشد.

جهان‌هایی که منجیِ تاج‌دار ندارند

همهٔ فانتزی‌ها از راه تاج به رهایی نمی‌رسند. برخی آثار نجات را میان گروهی از انسان‌ها، جامعه، دانش فراموش‌شده یا شبکه‌ای از مسئولیت تقسیم می‌کنند. فصل پنجم جهانی را نشان می‌دهد که بحرانش از یک غاصبِ منفرد بزرگ‌تر است؛ معرفی رسمی لیتل براون نیز ویرانی تمدنی و بقای انسانی را در مرکز قرار می‌دهد، نه یافتن خون سلطنتیِ درست.

آثار دیگری حتی بازگشت آرتور را از آرزو به تهدید تبدیل می‌کنند. مجموعهٔ Once & Future در BOOM! Studios نشان می‌دهد اسطورهٔ ملی اگر از تاریخ بیرون کشیده و به ابزار قدرت امروز بدل شود، ممکن است همان هیولایی را آزاد کند که قرار بود نجاتمان دهد. شکوه فانتزی به تخت وابسته نیست. جهان می‌تواند عظیم و اندوهناک باشد، حتی اگر هیچ نسب مقدسی برای ترمیمش وجود نداشته باشد.

بازگشت پادشاه، اگر بازگشت مسئولیت باشد

بااین‌همه، حذف تاج تمام حقیقت را نمی‌گوید. دلیل دوام این تصویر فقط عادت ژانر نیست. در بهترین روایت‌ها، پادشاه ارزشمند نمی‌شود چون بالاتر از دیگران ایستاده؛ باید ثابت کند نمی‌تواند از رنج آنان کنار بکشد. مشروعیت چیزی نیست که یک‌بار در روز تاج‌گذاری به دست آید و برای همیشه در خون بماند. هر صبح، در شنیدن خبر بد، محدودکردن خویش و پذیرفتن پیامد تصمیم‌ها دوباره ساخته می‌شود.

پژوهش دانشگاه فناوری سیدنی دربارهٔ سلطنت در فانتزی حماسی نشان می‌دهد این الگو تا چه اندازه در مرکز تصور سیاسی ژانر قرار گرفته است. اما حضورِ مداوم آن به معنای پاسخ‌دادن به پرسش نیست. شاید هنر فانتزی همین باشد که امید ناممکنِ یکی‌شدن قدرت و مسئولیت را مجسم کند، سپس اجازه دهد جهانِ ساخته‌شده هزینهٔ آن امید را نشان دهد.

شاید ما منتظر یک نفر نیستیم

اکنون دوباره به همان تالار ویران برگردیم. تخت هنوز خالی است. شمشیر شکسته روی پله‌ها مانده و مسافران از دور رسیده‌اند. شاید نخستین میل ما این باشد که کسی نام حقیقی خود را بگوید، تیغه را بردارد و همه‌چیز را به‌جای درستش بازگرداند. قصه حق دارد این لحظه را باشکوه بسازد. بعضی زخم‌ها واقعاً به بازگشت مسئولیت نیاز دارند.

اما هیچ بدن خوبی نمی‌تواند برای همیشه جای قانون، حافظهٔ جمعی، رضایت و امکانِ بازخواست را بگیرد. هیچ تاجی تضمین نمی‌کند دستی که امروز درمان می‌کند، فردا فرمان ناعادلانه ندهد؛ یا وارث بعدی همان بار را به دوش بکشد. شاید ما در عمیق‌ترین لایهٔ این افسانه منتظر پادشاه نیستیم. منتظر جهانی هستیم که قدرت در آن دوباره قابل دیدن، داوری‌کردن و مسئول‌دانستن باشد.

و غمِ ماندگار تاج همین است: برای یک لحظه وعده می‌دهد یک انسان می‌تواند آن پیوند را کامل کند. سپس قصه تمام می‌شود و تخت، با همهٔ زیبایی و خطرش، به نسل بعد می‌رسد.

منابع و مطالعهٔ بیشتر