جستارها
پیش از فانتزی، اسطوره بود
پیش از آنکه اژدها و جهان دیگر به عناصر یک ژانر تبدیل شوند، اسطوره با مرگ، قدرت، حافظه و امر ناشناخته روبهرو میشد.

پیش از آنکه فانتزی ژانری در قفسهٔ کتابفروشی باشد، ناممکن وظیفهای سنگینتر داشت. کنار آتشی که باید تا صبح روشن میماند، انسان از داستان کمک میگرفت تا بفهمد چرا زمستان بازمیگردد، مردگان کجا میروند، فرمانروا حق فرماندادن را از چه کسی میگیرد و چرا گاهی شر در چهرهٔ کسی ظاهر میشود که زمانی دوستش داشتهایم. اژدها و دیو و جهان زیرین هنوز عناصر سرگرمی نبودند. آنها صورتی بودند که ترس، حافظه، قانون و امید در آن دیده میشد.
فانتزی مدرن از همان آتش روشن شده، اما خودِ آن آتش نیست. اسطوره درون زندگی جمعی زاده میشد و ممکن بود تاریخ، آیین یا حقیقتی مقدس شمرده شود؛ فانتزی معمولاً اثر آگاهانهٔ نویسندهای است که جهانی خیالی میسازد و از خواننده دعوت میکند با علم به خیالیبودنش وارد شود. پیوندشان در موجودات مشترک خلاصه نمیشود. فانتزی از اسطوره شیوهای را به ارث برده است برای روبهروشدن با پرسشهایی که پاسخ ساده ندارند؛ سپس آن شیوه را شکسته، جابهجا کرده و برای انسان دیگری در زمانهای دیگر از نو ساخته است.
پیش از ژانر، جهان به داستان نیاز داشت
وقتی کسی در جامعهای کهن از آفرینش نخستین انسان یا ربودهشدن آتش میگفت، الزاماً مشغول ابداع «داستان فانتزی» نبود. قصه میتوانست تقویم را توضیح دهد، جای یک خاندان را در جهان مشخص کند، آیینی را معنا ببخشد یا نام کوهی را بهخاطرهٔ جمعی پیوند بزند. روایت در بیرون زندگی قرار نداشت؛ میان کشت، سوگواری، جنگ، تولد و فرمانروایی حرکت میکرد.
راهنمای سنتهای شفاهی موزهٔ ملی سرخپوستان آمریکا یادآوری میکند که در بسیاری از جوامع بومی، روایتهای آفرینش بخشی مقدس از سنت شفاهیاند و انتقالشان گذشته، حال و آیندهٔ جامعه را به هم متصل میکند. این نکته مرز مهمی را روشن میسازد: داستان کهن همیشه شیئی بیصاحب نیست که هرکس بتواند آن را از قفسه بردارد. گاهی داستان بخشی از رابطهٔ یک مردم با زمین، زبان و مردگانشان است.
اسطوره، افسانه و فولکلور یک چیز نیستند
مرز این واژهها در همهٔ فرهنگها یکسان نیست و هیچ جدول کوتاهی نمیتواند آنها را برای همیشه مرتب کند. بااینحال، تمایز تقریبی کمک میکند. مرکز علوم انسانی آکسفورد اسطوره را معمولاً روایتی درگیر با خدایان، آفرینش و پرسشهای بنیادین میداند؛ افسانه بیشتر به قهرمان، مکان یا رخدادی متصل است که ردّی تاریخی برایش تصور میشود. فولکلور از این دو گستردهتر است: لالایی، ضربالمثل، باور محلی، آیین، قصهٔ جن و حتی عادتی که مادربزرگ هنگام پخت نان تکرار میکند.
تعریف اسمیتسونین از فولکلور نیز بر انتقال میان نسلها و تغییر روایت با زمان و موقعیت تأکید دارد. بنابراین فولکلور انبار داستانهای ثابت نیست. چیزی است که در دهان مردم زندگی میکند، اشتباه به یاد آورده میشود، با روستای بعدی فرق میکند و گاهی هنگام عبور از یک زبان به زبان دیگر، چهرهای تازه میگیرد.
اسطوره نسخهٔ ابتدایی فانتزی نیست
گفتن اینکه اسطوره «فانتزیِ انسان باستان» بوده، فاصلهٔ ما با گذشته را بیش از حد ساده میکند. خوانندهٔ امروز میتواند کتابی دربارهٔ خدایان باستان را ببندد و چراغ اتاق را خاموش کند. برای بسیاری از مردمانی که آن روایتها را حمل میکردند، خدا، نیای قهرمان یا موجود نگهبان بخشی از نظم قابلزیست جهان بود. حتی وقتی دربارهٔ میزان باور افراد چیزی نمیدانیم، جایگاه اجتماعی داستان با یک رمان امروزی برابر نیست.
از سوی دیگر، اسطوره را هم نباید گزارش علمی یا تاریخ دقیق فرض کرد. روایت اسطورهای میتواند چند حقیقت را روی هم بگذارد: حافظهٔ یک مهاجرت، توضیحی برای مناسک، تصویر اخلاقی قدرت و پاسخی شاعرانه به مرگ. زبان آن گاهی همان کاری را میکند که در مقالهٔ وقتی استعاره واقعی میشود دیدیم؛ معنا را صاحب بدن، اقلیم و سرنوشت میکند.
گیلگمش؛ پادشاهی که از مرگ شکست خورد
در حماسهٔ گیلگمش، پادشاه اوروک پس از مرگ انکیدو دیگر نمیتواند مرگ را مشکلی مربوط به دیگران بداند. سفر او برای یافتن زندگی جاودان به پیروزی قهرمانی تمیز ختم نمیشود. آنچه مییابد محدودیت است: حتی کسی که دیوارهای عظیم ساخته، هیولا کشته و نامش در شهر مانده، نمیتواند قرارداد انسان با زمان را لغو کند.
موزهٔ متروپولیتن توضیح میدهد که روایتهای گوناگون گیلگمش طی قرنها و در زبانها و سرزمینهای مختلف نسخهبرداری و سازگار شدند. همان قهرمان در دست کاتبان و شاعران مختلف به نگرانیهای محلی پاسخ میداد. لوح یازدهمِ مشهور به لوح سیل نیز در موزهٔ بریتانیا نشان میدهد که یک روایت چگونه میتواند هم دربارهٔ خشم خدایان باشد، هم دربارهٔ نابودی جهان و هم دربارهٔ انسانی که از فاجعه جان به در میبرد و با دانشی بازمیگردد که آرامش نمیآورد.
اگر گیلگمش را «اولین رمان فانتزی» بنامیم، تاریخ را به طبقهبندی امروز خودمان وادار کردهایم. بهتر است بگوییم این حماسه یکی از ریشههایی را آشکار میکند که فانتزی هنوز از آن آب میخورد: هیولا را میتوان کشت، اما مرگ مسئلهای نیست که شمشیر حلش کند. این همان زخمی است که مقالهٔ فانتزی با مرگ چه میکند؟ از سوی دیگری به آن نزدیک شد.
شاهنامه؛ گذشتهای که حاضر نمیشود بمیرد
برای خوانندهٔ فارسی، راه اسطوره به فانتزی از جایی دور و بیگانه نمیگذرد. در شاهنامه، پادشاهان نخستین، دیوان، اژدهایان، جادو و پهلوانان در نظمی روایی کنار تاریخ سلسلهها قرار میگیرند. دانشنامهٔ ایرانیکا شاهنامه را حماسهٔ ملی ایران میخواند؛ اثری که روایت جمعی یک مردم و سرزمین را از روزگار آغازین تا فتح عربی پی میگیرد. این استمرار سبب شده گذشته در آن به یک دورهٔ مرده تبدیل نشود.
ضحاک نمونهٔ روشنی است. مارهای دوش او میتوانند هیولایی هولناک باشند، اما داستان به پوست و دندان متوقف نمیماند. گرسنگی آنها به سازوکار قدرتی تبدیل میشود که برای ادامهٔ حیات خود، هر روز مغز جوانان را میخواهد. کاوه پیش از آنکه نشانی باشکوه بر نیزه بلند کند، آهنگری است که فرزندانش را از دست داده. افسانه وقتی دوام میآورد که میان کاخ و کارگاه آهنگری راهی باز کند.
رستم و سهراب؛ وقتی دانستن دیر میرسد
رستم و سهراب بهخاطر زور بازو در حافظه نماندهاند. فاجعه از نادانی، پنهانکاری، جنگ و لحظهای ساخته میشود که شناخت دیگر نمیتواند زخم را پس بگیرد. پدر نام پسر را زمانی میفهمد که دانستن به مجازات بدل شده است. شکوه حماسی اینجا از اندوه جدا نیست؛ هر ضربهای که بزرگتر به نظر میرسد، فضای بیشتری برای پشیمانی باقی میگذارد.
بررسی ادبیات کلاسیک فارسی در ایرانیکا نشان میدهد که حماسهٔ فارسی تاریخ، افسانه و اسطوره را در بستری واحد به کار میگیرد. این آمیزش ضعف طبقهبندی نیست. شیوهای است برای دیدن گذشته بهعنوان چیزی بیش از فهرست پادشاهان. تاریخ میگوید چه کسی پیروز شد؛ حماسه میپرسد آن پیروزی چه چیزی را در خانهای خاموش کرد.
اسطوره در یک دهان نمیماند
پیش از چاپ، قصه برای زندهماندن به حافظهٔ انسان وابسته بود. راوی بیمار میشد، کوچ میکرد، نامی را فراموش میکرد یا برای شنوندگان تازه جزئی را تغییر میداد. یک کودک از میان داستان، صحنهای را نگه میداشت که بزرگسالان کماهمیت میدانستند؛ سالها بعد همان کودک روایت را از همان صحنه آغاز میکرد. تغییر همیشه خیانت نبود. بهای نفسکشیدن قصه بود.
مطالعهٔ روایتهای مردمی برخاسته از شاهنامه مجموعهای بزرگ از نسخههای مرتبط با رستم، سهراب، سیاوش و دیگر چهرهها را ثبت میکند. چنین تنوعی یادآور میشود که سنت، متن منجمد نیست. هر اجرا گفتوگویی میان آنچه تحویل گرفته شده و مردمی است که امشب باید آن را بشنوند.

وقتی قصه نوشته میشود، چه چیزی عوض میشود؟
نوشتن به روایت عمر دیگری میدهد. کاتب میتواند صدای مردهای را قرنها بعد به اتاق ما برساند. در عوض، یکی از نسخهها آرامآرام اقتدار پیدا میکند و تغییراتی که زمانی طبیعی بودند، «خطا» به نظر میرسند. صفحه، قصه را حفظ میکند و همزمان بخشی از حرکتش را میگیرد.
این معامله صرفاً فقدان نیست. بدون لوح، نسخهٔ خطی و کتاب، بخش بزرگی از گذشته به ما نمیرسید. پژوهش موزهٔ متروپولیتن دربارهٔ اسطورههای آفرینش میانرودان نشان میدهد حتی در یک حوزهٔ فرهنگی نیز روایت آفرینش یکدست و یگانه نبوده است. نوشتار تفاوتها را برای ما قابلدیدن کرده؛ تفاوتهایی که تصور یک «نسخهٔ اصیل و پاک» را دشوار میکنند.
فانتزی با قراردادی تازه وارد میشود
خوانندهٔ فانتزی معمولاً میداند سرزمینی که روی نقشه میبیند در اطلس جهان پیدا نمیشود. نویسنده نیز پنهان نمیکند که کوه، زبان و تاریخ آن را ساخته است. این آگاهی، جادو را بیاثر نمیکند. قرارداد تازه چنین است: میدانیم این جهان واقعیت جغرافیایی ندارد، اما تا زمانی که درون آن هستیم، پیامدهایش را جدی میگیریم.
در فانتزی چیست؟ این ویژگی را بخشی از زبان پنهان انسان دیدیم. فانتزی برای باور اجباری درخواست نمیفرستد؛ فضای موقتی میسازد که در آن میتوانیم یک امکان را تا پایان دنبال کنیم. اگر مرگ قابلمذاکره بود چه؟ اگر نام حقیقی قدرت داشت چه؟ اگر جنگل صاحب اراده بود، بریدن درخت هنوز همان عمل پیشین باقی میماند؟
تالکین و ساختن جهانی که گذشته دارد
تالکین موجودات کهن را از کتابی برنداشت و بیتغییر در سرزمین میانه رها نکرد. دانش او از زبانها، حماسهها و افسانههای شمال اروپا در فرایندی طولانی به تاریخ، زبان و اندوه جهانی تازه بدل شد. پژوهش آکسفورد دربارهٔ اسطورهٔ نورس در شعر انگلیسی نشان میدهد این بازسازی پیش از تالکین هم سابقه داشته و شاعران در دورههای مختلف، مواد اسطورهای را مطابق نیاز زمان خود دگرگون کردهاند.
در شرح ورلین فلیگر از «دربارهٔ داستانهای پریان»، مفهوم «آفرینش ثانویه» به قدرت زبان برای ساختن جهانی منسجم پیوند میخورد. جهان ثانویه تقلید ناقص از اسطوره نیست. سازنده مسئول رابطهٔ اجزای آن است. درخت مقدس، حلقه، پادشاه بازگشته و کشتی آخر باید در تاریخ همان جهان ریشه داشته باشند؛ وگرنه به مجموعهای از اشیای آشنا تبدیل میشوند.
این ریشهداشتن همان چیزی است که در سرزمین میانه و زمان عمیق آن حس میکنیم. ویرانه پیش از رسیدن قهرمان ساخته شده، ترانه پیش از تولد او آغاز شده و دشمن نیز ناگهان برای شروع داستان از تاریکی بیرون نیامده است.
فانتزی از اسطوره چه به ارث برد؟
مهمترین میراث، اژدها یا شمشیر جادویی نیست. اسطوره به فانتزی مقیاس پرسش را داد. در آن، یک نزاع خانوادگی میتواند نظم یک سرزمین را بشکند؛ عبور از رودخانه مرز زنده و مرده باشد؛ و اشتباه فرمانروا باران را از مردم بگیرد. جهان بیرونی به تصمیم اخلاقی پاسخ میدهد.
این پاسخدادن، آرزویی را که در چرا هنوز آرزوی جادو میکنیم؟ بررسی کردیم، دیدنی میکند: کاش کردار وزن داشت و رنج بینام نمیماند. فانتزی مدرن میتواند این منطق را بپذیرد یا علیه آن شورش کند. گاهی سرزمین با پادشاه درمان میشود؛ گاهی مقالهٔ چرا فانتزی هنوز منتظر پادشاه است؟ از ما میپرسد چرا باید سلامت یک ملت به بدن یک نفر بسته باشد.
موجودات سفر میکنند، معنا عوض میشود
اژدها از فرهنگی به فرهنگ دیگر یک موجود ثابت نیست. شکل بدن، رابطهاش با آب یا آتش، جایگاه اخلاقی و نسبتش با فرمانروایی تغییر میکند. وقتی همهٔ این تفاوتها را زیر یک تصویر جهانی صاف کنیم، چیزی آسان برای مصرف به دست میآوریم و بخش مهمی از معنا را از دست میدهیم.
به همین دلیل اژدها در فانتزی را باید از راه نقشهای متفاوتش خواند، نه یک شناسنامهٔ زیستی خیالی. موجود اسطورهای هنگام ورود به فانتزی معاصر حق دارد تغییر کند، اما تغییر خوب ردّ گذشته را میشناسد. نویسنده میداند چه چیزی را جابهجا کرده و چرا؛ صرف آشنا بودن شاخ و بال برایش کافی نیست.
نام حقیقی و آرزوی پیوند میان زبان و جهان
در بسیاری از سنتها، نام دانشی خنثی نیست. دانستن نام میتواند نسبت، مسئولیت یا قدرت بسازد. فانتزی این منطق را بارها بازآفریده است: واژه دری را باز میکند، موجودی را احضار میکند یا کسی را وادار میسازد با بخش انکارشدهٔ خویش روبهرو شود.
لو گویین در مجموعهٔ زبان شب دربارهٔ اسطوره، کهنالگو، سایه و توان ادبی فانتزی مینویسد. در زمیندریا، نام حقیقی به حق مالکیت ساده فروکاسته نمیشود؛ کاربرد قدرت تعادل جهان را لمس میکند. مقالهٔ زمیندریا؛ نامهای حقیقی، تعادل و رحمت قدرت نیز نشان داد که گفتن نام، اگر با شناخت و مسئولیت همراه نباشد، تنها شکل دقیقتری از سلطه میشود.
اسطوره انبار رایگان موجودات نیست
نویسندهای میتواند نام موجودی را از فرهنگی دور پیدا کند، ظاهرش را در چند خط بخواند و آن را بهعنوان دشمن مرحلهٔ سوم وارد داستان کند. از نظر حقوقی شاید مانعی نباشد. از نظر تخیل، کار هنوز فقیر است. موجود از شبکهای از زمین، زبان، آیین، ترس و حافظه جدا شده و تنها پوستهای قابلفروش از آن مانده است.
مسئله منعکردن تبادل فرهنگی نیست؛ داستانها همیشه سفر کردهاند. پرسش دربارهٔ شیوهٔ سفر است. آیا روایت را از زبان حاملانش شنیدهایم؟ آیا میان نسخههای مختلف تفاوت گذاشتهایم؟ آیا امر مقدس را به دکور ترسناک تبدیل کردهایم؟ آیا مردم زنده را حذف کردهایم تا هیولایشان آزادانه در جهان ما کار کند؟ احترام از تحقیق آغاز میشود، اما با فهرست منابع تمام نمیشود.
بعضی قصهها حق دارند از ما دور بمانند
فرهنگ دیجیتال به ما عادت داده هرچیزی را قابلدسترسی تصور کنیم. یک جستوجو، تصویر آیین یا خلاصهٔ روایتی را پیش چشم میآورد و فاصله شبیه مانعی فنی به نظر میرسد. بااینحال، بعضی داستانها برای فصل، مکان، گروه یا موقعیتی خاصاند. دسترسینداشتن همیشه کمبود اطلاعات نیست؛ گاهی مرزی اخلاقی است.
راهنمای اسمیتسونین دربارهٔ سنت شفاهی تأکید میکند که روایت با زبان، خانواده و پیوندهای اجتماعی حمل میشود. فانتزی اگر واقعاً از اسطوره چیزی آموخته باشد، باید بداند قدرت بدون محدودیت نشانهٔ بلوغ نیست. همانطور که یک جادوگر خوب هر دری را صرفاً چون میتواند باز نمیکند، نویسنده نیز لازم نیست هر روایت یافتشدهای را تصاحب کند.
آیا فانتزی میتواند اسطورهٔ تازه بسازد؟
جهانهای مدرن گاهی چنان وارد زبان روزمره میشوند که مردم با نامهایشان تجربهٔ واقعی را توضیح میدهند. از «موردور» برای سرزمینی ویران استفاده میکنیم، از انتخاب میان دو راه با تصویر حلقه یا دروازه حرف میزنیم و شخصیتی خیالی به نشانهای مشترک برای نسل بزرگی تبدیل میشود. این شباهت وسوسه میکند بگوییم فانتزی اسطورهٔ عصر جدید است.
تا حدی میتوان این را پذیرفت. فصل «ریشهها» در مقدمهای بر فانتزی کمبریج نشان میدهد آثار معاصر چگونه اسطوره، افسانه، حماسه، قصهٔ پریان و دین را بازسازی میکنند. فانتزی نمادهای مشترک میآفریند و جامعههایی از خوانندگان میسازد. بااینهمه، محبوبیت با قداست و مصرف فرهنگی با آیین جمعی برابر نیست. هر استعارهٔ مشهوری اسطوره نمیشود.
جهان خیالی وقتی زنده است که گذشته را هضم کرده باشد
بعضی جهانها نام خدایان بسیار، سه دورهٔ تاریخی و فهرستی از جنگهای باستانی دارند، اما هیچکدام در زندگی امروز مردم اثر نگذاشته است. نانوا برای هیچ عیدی شکل نان را عوض نمیکند. سرباز پیش از عبور از پل نامی را زیر لب نمیگوید. مادر برای ترساندن کودک از چاه، قصهای محلی ندارد. گذشته در دانشنامه مانده و وارد عادت نشده است.
در چه چیزی یک جهان فانتزی را باورپذیر میکند؟ دیدیم که تاریخ باید از دیوارها و رفتارها بیرون بزند. اسطوره نیز وقتی در جهانسازی اثر دارد که کسی بر اساس آن زندگی کند، سوءاستفاده کند، تردید کند یا آن را اشتباه به یاد آورد. جهان به نسخهٔ کامل افسانه نیاز ندارد؛ به ردّ پاهای آن در آشپزخانه، قبرستان و میدان شهر نیاز دارد.
بازنویسی، ادامهدادن است؛ تکرارکردن نه
وفاداری به اسطوره الزاماً بازگویی بیتغییر آن نیست. هر بازگویی از زمان و زبان تازه عبور میکند. پرسش این است که تغییر چه چیزی را آشکار میسازد. آیا هیولایی که زمانی مرز جامعه را نگهبانی میکرد، اکنون ترس ما از بیگانه را رسوا میکند؟ آیا الههای خاموششده میتواند از حاشیهٔ روایت خودش حرف بزند؟ آیا قهرمان فاتح حاضر است صدای شهری را که نجات داده بشنود؟
بازنویسی خوب با گذشته کشتی میگیرد. گاهی آن را دوست دارد، گاهی محکومش میکند و اغلب هر دو احساس را همزمان حمل میکند. نتیجه قرار نیست نسخهای پاکتر و بیتناقض باشد. اسطورههای قدیمی خود از تناقض زندهاند؛ فانتزی نیز وقتی همهٔ زخمها را به پیام اخلاقی مرتب تبدیل میکند، از نیروی آنها دور میشود.
آنچه کنار آتش باقی ماند
فرض کنیم قصهگو سخنش را تمام کرده است. آتش پایین آمده، کودکی خوابش برده و کسی باید پیش از باد خاکستر را جمع کند. هیچکس آن شب اصطلاح «جهانسازی» را به کار نبرده. بااینحال، کوه دیگر همان کوه پیشین نیست؛ نامی دارد، خاطرهای را نگه میدارد و شاید فردا کسی هنگام عبور از دامنهاش تصمیم متفاوتی بگیرد.
کار اسطوره همین بود: جهان را چنان در داستان بگذارد که زندگی بیرون داستان اندکی تغییر کند. فانتزی این توان را به ارث برد، اما مسئولیت انتخابهای خودش را نیز به دست آورد. میتواند روایت کهن را به جسدی تزئینی تبدیل کند یا با آن وارد گفتوگویی دشوار شود. میتواند اژدها را تکرار کند، یا بپرسد چرا هنوز به موجودی نیاز داریم که گرسنگی قدرت را در بدنش حمل کند.

آتش کهن، فانوس تازه
صبح رسیده است. قصهگوی کنار آتش قرنهاست مرده، لوح شکسته و نام بسیاری از شنوندگان هرگز نوشته نشده است. بااینحال، پرسشها باقی ماندهاند. قدرت از کجا مشروعیت میگیرد؟ چرا مرگ دوست، جهان را از نظم بیرون میاندازد؟ انسان با گناه پدرانش چه میکند؟ آیا میتوان به خانه بازگشت و همان کسی ماند که رفته بود؟
فانتزی پاسخ نهایی این پرسشها نیست. فانوسی تازه است که آتش بسیار قدیمیتری را حمل میکند. شیشه و دسته و مسیرش را ما ساختهایم؛ شعله پیش از ما وجود داشته و پس از ما نیز به دست دیگری خواهد رسید. ارزش کار در ادعای مالکیت آن نیست. در این است که آن را خاموش نکنیم، خانهای را با آن نسوزانیم و وقتی به نسل بعد میسپاریم، فراموش نکنیم بگوییم این نور از کجا آمده است.
منابع و مطالعهٔ بیشتر
- Cambridge University Press: Root Formations in An Introduction to Fantasy
- Oxford TORCH: Where Do Myths, Legends and Folktales Come From?
- Smithsonian Folklife Festival: What Is Folklore?
- National Museum of the American Indian: Storytelling and Oral Traditions
- Encyclopaedia Iranica: Šāh-nāma
- Encyclopaedia Iranica: Classical Persian Literature and the Persian Epic
- Encyclopaedia Iranica: The Šāh-nāma as a Source for Popular Narratives
- Encyclopaedia Iranica: Epics
- The Metropolitan Museum of Art: Gilgamesh
- The British Museum: The Flood Tablet
- The Metropolitan Museum of Art: Mesopotamian Creation Myths
- The Tolkien Estate: Verlyn Flieger on On Fairy-stories
- University of Oxford: English Poetry and Old Norse Myth
- Ursula K. Le Guin: The Language of the Night
- Lady Margaret Hall, Oxford: Oxford and the Rise of Fantasy Literature