جستارها
فانتزی با مرگ چه میکند؟
فانتزی مرگ را بیخطر نمیکند. فقط جایی میسازد که بتوانیم بایستیم و به آن نگاه کنیم.
ساعت هنوز شش نشده است. کسی در آشپزخانه دستش را به سوی قفسه میبرد و دو فنجان پایین میآورد. حرکت آنقدر قدیمی است که بدن زودتر از حافظه انجامش میدهد. چند ثانیه بعد، فنجان دوم روی میز بیمصرف میماند. صندلی روبهرو خالی است؛ نه خالی مثل شبی که صاحبش دیر به خانه میرسد، خالی به شکلی که دیگر با صدای کلید پُر نخواهد شد.
مرگ از همین جا دشوار میشود. ذهن میداند چه اتفاقی افتاده، اما عادت هنوز منتظر است. دست شمارهای را در تلفن پیدا میکند. هنگام خرید، غذایی برداشته میشود که دیگر کسی آن را نخواهد خورد. جهان با سماجت ادامه دارد و غیبت، میان ظرفها و ساعتها، شکل تازهای به خود میگیرد. فانتزی مرگ را بیخطر نمیکند. فقط جایی میسازد که بتوانیم بایستیم و به آن نگاه کنیم.
در داستانهای فانتزی، مرگ میتواند در، رود یا دشتی بیستاره باشد. مرده ممکن است برای یک جمله بازگردد و جاودانه از عمر طولانی خود به ستوه بیاید. این تصویرها فقدان را باطل نمیکنند؛ پایان خاموش را به رابطهای میان رفته و مانده تبدیل میکنند.

وقتی پایان صاحب یک مکان میشود
مرگ در زندگی روزمره مکان روشنی ندارد. بدن ممکن است در بیمارستان، خانه یا گورستان باشد، اما خودِ نبودن را نمیتوان روی نقشه نشان داد. زبان میگوید کسی «رفته است»، بیآنکه بداند کجا. فانتزی به این ابهام جغرافیا میدهد. جهان زیرین میسازد، رودخانهای میان دو قلمرو میکشد یا دروازهای قرار میدهد که نگهبان دارد. چیزی که دسترسناپذیر بود، برای مدتی قابلتصور میشود.
این جغرافیا الزاماً وعدهٔ زندگی پس از مرگ نیست. هر داستان قانون خودش را دارد و نباید آن را گزارش واقعی از سرنوشت انسان دانست. ارزش تصویر در امکان حرکت است. قهرمان میتواند تا مرز برود، چیزی بپرسد، پاسخی نگیرد و بازگردد. فقدان همچنان پابرجاست، اما دیگر خلأیی بدون جهت نیست. راهی وجود دارد که شخصیت میتواند در آن گم شود و خواننده میتواند همراهش تا نزدیکی در برود.
جهان مردگان گاهی دادگاه است، گاهی سایهای بیرنگ از زندگی و گاهی زندانی فرسوده. یکی از عدالت میپرسد، دیگری از فراموشی و کسی فقط میخواهد بداند آیا نامی که صدا میزند هنوز شنیده میشود.
یک وداع دیگر، فقط همین
اورفئوس در روایت اووید برای فتح جهان زیرین پایین نمیرود. اوریدیکه را زود از دست داده و از فرمانروایان مردگان چند سالی را میخواهد که زندگی از او دریغ کرده است. آوازش حتی مجازاتشدگان و سایهها را متوقف میکند. درخواست پذیرفته میشود، به شرط آنکه در راه بازگشت پشت سرش را نگاه نکند. درست نزدیک روشنایی، برمیگردد و اوریدیکه را برای بار دوم از دست میدهد.
آسان است که این لحظه را به ضعف یا بیاعتمادی تقلیل دهیم. نیروی ماندگار صحنه در چیزی معمولیتر است: انسانی که نمیتواند حضور محبوبش را بیدیدن باور کند. صدای قدمها کافی نیست. او یک اطمینان کوچک میخواهد و همان نگاه، قانون داستان را میشکند. افسانه برای سوگ دستور صادر نمیکند؛ میل دردناک ما به یک مشاهده، یک لمس و یک خداحافظیِ درست را آشکار میکند.

فانتزی دیدار دوباره را میآزماید، چون بسیاری از مرگها جملهای نیمهتمام میگذارند. دیدار دوم همیشه آرامش نمیآورد؛ مرده شاید تغییر کرده باشد یا زنده نتواند رهایش کند. یک وداع دیگر آرزویی انسانی است، نه حقی که داستان موظف باشد برآورده کند.
گیلگمش پس از مرگ دوستش
گیلگمش پیش از مرگ انکیدو پهلوانی است که نیروی خود را تقریباً بدیهی میگیرد. وقتی دوستش میمیرد، با پیکر او روبهرو میماند و ناگهان سرنوشت خودش را میبیند. سوگ او را از پادشاهی که خطر را برای نامآوری میخواست، به انسانی تبدیل میکند که از پایان میترسد. جستوجوی او برای اوتناپیشتیم از همین هراس آغاز میشود.
نسخههای حماسه در طول قرنها شکل گرفتهاند و جزئیاتشان یکی نیست. در شرح موزهٔ متروپولیتن، جستوجوی زندگی ابدی ناکام میماند. گیلگمش به اوروک و دیوار شهر برمیگردد. بدنش همچنان خواهد مرد؛ نگاهش به کاری که در زمان محدود میتواند انجام دهد تغییر کرده است.
این پایان، مرگ انکیدو را وسیلهای ساده برای رشد قهرمان نمیکند. غیبت دوست پاک نمیشود. گیلگمش نیز بر مرگ پیروز نشده است. سفر فقط ترس بیشکل او را از دورترین آبها عبور میدهد و دوباره به شهر میآورد. گاهی کاری که فانتزی با مرگ میکند همین بازگرداندن زندههاست؛ نه به زندگی قبلی، به زندگیای که اکنون حد خود را میشناسد.
مردگان از رابطه بیرون نمیروند
سالها پس از یک فقدان، ممکن است کسی هنگام تصمیمی دشوار از خود بپرسد پدرش چه میگفت. زنی دستور غذایی را با دستخط خواهرش نگه میدارد. کودکی بزرگ میشود و داستانی را که از مادربزرگ شنیده برای فرزند خودش تعریف میکند. این رفتارها لزوماً انکار مرگ نیستند. شکل پیشین رابطه پایان یافته، اما اثر آن میتواند در عادت، داوری و زبان ادامه پیدا کند.
پژوهشهای «پیوندهای ادامهدار» سوگ را لزوماً وظیفهٔ بریدن کامل از مرده نمیدانند. شکل این پیوند میان آدمها و فرهنگها فرق دارد و یادآوری میتواند آرامکننده، آزاردهنده یا هر دو باشد. هیچ نسخهای تضمین نمیکند یک رفتار مشخص برای همه مفید است. گاهی پیوند نیز باید دگرگون شود تا یاد مرده تمام جای زندگی زنده را نگیرد.
فانتزی این رابطهٔ دگرگونشده را دیدنی میکند. روح میتواند کنار در بنشیند، نیایی فراموششده در خواب هشدار بدهد یا نام مرده در شیئی باقی بماند. مسئله همیشه اثبات حضور فراطبیعی نیست. داستان به تجربهای شکل میدهد که در زندگی هم آشناست: فرد دیگر اینجا نیست، ولی رابطهای که ما را ساخته بود یکباره از ساختار وجودمان بیرون نمیرود. سوی آرامتر همین تجربه در ما سوسوی نوری هستیم که از طوفانها میهراسیم به زندگی روزمره نزدیک میشود.
سوگ از پلهها بالا نمیرود
آغاز، میانه و پایان به تجربه نظمی میدهند که زندگی اغلب از آن سر باز میزند. همین میل میتواند سوگ را به مسیری تمیز تبدیل کند: مرحلهای تمام شود و مرحلهٔ بعد آغاز شود. اما آدمی ممکن است صبح آرام باشد و عصر با یک آهنگ به ماههای نخست فقدان برگردد. این بازگشت شکست نیست.
بررسی انتقادی منتشرشده در Frontiers نشان میدهد مدل مشهور پنج مرحله در اینترنت اغلب بدون محدودیتها و نقدهای جدی عرضه شده است. اصل آن از مشاهدهٔ بیماران در حال مرگ آمده بود و تبدیلش به قانون قطعی برای همهٔ بازماندگان پشتوانه ندارد. اندوه میتواند رفتوبرگشت داشته باشد؛ برخی واکنشها اصلاً رخ ندهند و ترتیب تجربه برای هر فرد متفاوت باشد.
فانتزی خوب هم مجبور نیست سوگ را با کشتن آخرین دشمن تمام کند. پادشاه میتواند تاج را پس بگیرد و باز هنگام چیدن میز، جای خالی کسی را ببیند. دروازه بسته میشود، اما زندهماندن به معنای بیاثرشدن گذشته نیست. قصه پایان دارد؛ آدم سوگوار شاید فقط یاد گرفته باشد با موجی که زمان خودش را دارد شنا کند.
زمیندریا و دیواری که باید فرو بریزد
در دورترین کرانه، میل کوب به ادامهدادن بیپایانِ خود، مرز میان زندگی و مرگ را زخمی میکند. نتیجه زندگی افزوده نیست. جهان نیرو و معنا از دست میدهد و مردگان در سرزمینی خشک، زیر ستارگانی بیحرکت، به سایههایی جدا از زندگی تبدیل میشوند. گد برای اصلاح این شکاف قدرتش را خرج میکند. اهمیت کار او در شکست یک دشمن خلاصه نمیشود؛ باید نظمی را ترمیم کند که ترس از مرگ از شکل انداخته است.
سالها بعد، باد دیگر همان جهان را دوباره میگشاید. نوشتهٔ مارگارت ماهی در وبسایت رسمی لو گویین توضیح میدهد که دیوار سنگی فرو میریزد و مردگان عبور میکنند و از زندانِ بیحاصلِ خود رها میشوند. رهایی آنان بازگرداندن بدن و ادامهٔ همان فردیت برای ابد نیست. آنان از چسبیدن اجباری به خود آزاد میشوند.
در زمیندریا، نامهای حقیقی، تعادل و رحمت قدرت تا مرز مرگ نیز امتداد دارند. تعادل یعنی مرگ هم جای خود را داشته باشد. بستن راه مرگ از سر ترس، زندگی را امنتر نمیکند؛ میتواند باد، میل و معنا را از جهان بگیرد.
مردگانی که قصهشان را با خود میبرند
در نیروی اهریمنیاش، لایرا و ویل به سرزمین مردگان میروند؛ جایی که ارواح انبوه شدهاند و امیدِ روشنی به رهایی ندارند. یک خوانش دانشگاهی از این فرود نشان میدهد پولمن چگونه سنت قدیمی رفتن به جهان زیرین را در کیهانشناسی مادی و نامذهبی خود بازسازی میکند. مکان مردگان در عین تقدس، زندانی است که باید راه خروجی از آن پیدا شود.
راه خروج، بازگشت به بدن نیست. مردگان از شکافی میگذرند و ذراتشان در هوا و ماده پخش میشود. برای رسیدن به آن، روایت زندگیهای واقعی اهمیت دارد؛ قصههایی که ارزششان از زیستن آمده است. فردیت پایان مییابد و آنچه بوده به جهان بازمیگردد.
جهانی که غبار، دیمونها و شجاعت آگاهی را کنار هم میگذارد، پرسش دیگری هم دارد. اگر آگاهی ارزشمند است، آیا ارزشش مستلزم دوام ابدی همان «من» است؟ پاسخ پولمن یک امکان داستانی است، نه حکم علمی دربارهٔ پس از مرگ: شاید رهاکردن نیز بتواند حرکتی به سوی جهان باشد.
جاودانگی بدون فصل
فرد جاودانه در آغاز خوشبخت به نظر میرسد. وقت برای آموختن و جبران فراوان است. اما اگر فصل آخر و فرصت ازدسترفتنی وجود نداشته باشد، تصمیم امروز چه فشاری دارد؟ دوستان پیر میشوند و شخصی که میماند بارها محوشدن خانههایش را میبیند.
تالکین در پیشنویسِ ارسالنشدهٔ ادامهٔ نامهای به رونا بیر، جاودانگی الفها را دقیقتر «عمر همطول با آردا» مینامد و فناپذیری انسان را در نگاه الفی «هدیهٔ ایلوواتار» توصیف میکند. خود متن تأکید دارد که این یک برداشت اسطورهای و الفمحور است، نه گزارهای که بیواسطه بر همهٔ باورهای انسانی تحمیل شود. نکتهٔ داستانی روشن است: طول عمر مصنوعی میتواند طعمه باشد و ترس از رفتن، انسان را به گالوم یا اشباح حلقه نزدیک کند.

البته خیال جاودانگی در همهٔ سنتهای فانتزی یک معنای ثابت ندارد. پژوهش ژانگ نی دربارهٔ ژانر معاصر چینی شیوژن نشان میدهد پرورش جاودانگی چگونه از کیمیاگری دائویی و میراث فرهنگی چین بهره میگیرد و همزمان با فناوری دیجیتال و سرمایهداری امروز درگیر میشود. جاودانگی در این آثار میتواند آرمان، رقابت، کالا یا ساختاری سیاسی باشد. فروکاستن همهٔ این جهانها به هشدار سادهای دربارهٔ عمر طولانی، تفاوت تاریخیشان را از بین میبرد.
روزی که مرگ سرِ کار نمیآید
تری پرچت در Reaper Man غیبت مرگ را مثل حذف یک خدمت عمومی ضروری به تصویر میکشد. Death از Discworld کنار میرود و نتیجه آزادی شادمانه از پایان نیست. ارواح و اشباح انباشته میشوند و ویندل پونز پس از مرگ از تابوتش بلند میشود، چون روندی که باید او را از یک وضعیت به وضعیت بعد ببرد مختل شده است. طنز پرچت از دل یک پرسش جدی بیرون میآید: اگر هیچچیز نتواند تمام شود، جهان با باقیماندهها چه میکند؟
مرگ در این داستان چهره دارد، کار میکند و حتی میتواند نسبت به انسانها حساسیتی پیدا کند. شخصیتدادن به مرگ آن را مهربان یا بیآزار نمیکند. امکان گفتوگو میسازد. امر نهایی از تاریکی بینام بیرون میآید و در برابر شخصیت میایستد؛ بیآنکه وعده بدهد قانونش برای عزیزترین فرد ما استثنا خواهد داشت.
نسخهای هولناکتر از اختلال همین مرز در سرزمینهای میانی و الوهیت شکستهٔ آن دیده میشود. آنجا دستکاری مرگ به ساختار قدرت و بیماری جهان گره خورده است. این نمونهها یکسان نیستند، اما هر دو خیال سادهٔ «جهان بدون مرگ» را پس میزنند. نبود پایان ممکن است انباشت باشد، نه نجات.
داستان جای سوگواری را نمیگیرد
ترس از مرگ همیشه به فکر روشن تبدیل نمیشود. گاهی به عجله برای کنترل دیگران، نفرت از بدن پیر یا خشم از کسانی بدل میشود که آسیبپذیری ما را یادآوری میکنند. برایان اتبری مینویسد فانتزی میتواند ترس را وارد روایت کند و راههایی برای روبهروشدن با آن بسازد تا هراس به فلجشدن یا مجوز خشونت تبدیل نشود. او وعده نمیدهد که خواندن داستان ترس را درمان میکند.
هیچ رمان یا افسانهای موظف نیست سوگ کسی را سبک کند. داستانی دربارهٔ مرگ ممکن است در زمان نامناسب درد را بیشتر کند. ارزش فانتزی در تضمین نتیجه نیست؛ صورتهای متفاوتی برای نگاهکردن فراهم میکند. یکی با اورفئوس میل به بازگشت را میبیند، دیگری با گیلگمش شکست جاودانگی را و کسی با مرگِ پرچت امکان گفتوگو با ترس را.
وقتی ترس وارد روایت میشود، هنوز میتواند ما را بلرزاند، اما دیگر تنها هوای اتاق نیست. میتوان فاصله گرفت، نامش را آزمود و دید چه خواستهای پشت آن پنهان شده است. شاید خواسته این باشد که عزیز ما برگردد. شاید ترس از این باشد که خودمان ناتمام بمانیم. داستان پاسخ واحدی نمیدهد؛ اجازه میدهد سؤال پیش از تبدیلشدن به حکم، شنیده شود.
پایان، زندگی را توجیه نمیکند
گفتن اینکه مرگ به زندگی ارزش میدهد میتواند بیرحمانه شنیده شود، بهویژه وقتی کسی زود، تنها یا بر اثر خشونتی قابلپیشگیری مرده باشد. مرگ عادلانه نیست فقط چون همگانی است. پایان یک کودک را نمیتوان با جملهای دربارهٔ زیباییِ کوتاهی توضیح داد. فانتزی اگر مرگ را برای باشکوهکردن قهرمان یا برانگیختن چند دقیقه احساس مصرف کند، از حقیقت انسانی آن دور شده است.
با این همه، محدودبودن زمان در انتخابهای ما حضور دارد. گفتن یک جمله را به فردا میاندازیم و ممکن است فردایی نباشد. ماندن کنار کسی، مراقبت از بدن، ساختن خانه یا بخشیدن یک خطا از این واقعیت وزن میگیرد که فرصتها بیشمار نیستند. پایان رنج را مقدس نمیکند. فقط اجازه نمیدهد حضور را منبعی نامحدود فرض کنیم.
فانتزی در بهترین لحظههایش مردگان را برای همیشه پس نمیدهد. شاید در را کمی باز کند، آواز اورفئوس را به آن سوی مرز برساند یا به روحی اجازه دهد قصهاش را بگوید. سپس باید تصمیم بگیرد در بسته میشود یا نه. اگر هیچ وداعی اعتبار نداشته باشد، بازگشت هم معنای خود را از دست میدهد.
صبح به آشپزخانه رسیده است. فنجان دوم هنوز روی میز مانده و صندلی همچنان خالی است. هیچ داستانی آن را پُر نمیکند. اما شاید کسی فنجان را بردارد، نام غایب را بیهراس بگوید و پنجره را باز کند. ادامهدادن خیانت به مرده نیست. راهی است که رابطه، پس از تغییر شکل ناخواستهاش، در زندگیِ باقیمانده پیدا میکند.
منابع و مطالعهٔ بیشتر
- موزهٔ متروپولیتن: «Gilgamesh»، دربارهٔ نسخههای حماسه، مرگ انکیدو و جستوجوی ناکام گیلگمش برای زندگی ابدی.
- اووید، دگردیسیها، کتاب دهم در Perseus، متن روایت اورفئوس و اوریدیکه.
- پیشنویسِ ارسالنشدهٔ ادامهٔ نامهٔ تالکین به رونا بیر، اکتبر ۱۹۵۸، دربارهٔ فناپذیری انسان، عمر الفها و دام جاودانگی بدل.
- مارگارت ماهی: «Speculations on the Earthsea Stories»، دربارهٔ مرگ، رهایی و خطای جاودانگی فردی در زمیندریا.
- گراهام هولدرنس: «Philip Pullman and the Land of the Dead»، خوانشی از فرود به جهان مردگان در The Amber Spyglass.
- وبسایت رسمی تری پرچت: Reaper Man، معرفی رمان و پیامدهای غیبت Death از Discworld.
- ژانگ نی: «Xiuzhen (Immortality Cultivation) Fantasy»، دربارهٔ پرورش جاودانگی، دین، فناوری و سرمایهداری در فانتزی معاصر چین.
- Avis، Stroebe و Schut: «Stages of Grief Portrayed on the Internet»، ارزیابی انتقادی کاربرد قطعی و خطی مدل پنج مرحلهٔ سوگ.
- Dennis Klass و Edith Maria Steffen: Continuing Bonds in Bereavement، مجموعهای پژوهشی دربارهٔ شکلهای گوناگون ادامهٔ رابطه با مردگان.
- برایان اتبری: «Fantasy and Fear»، دربارهٔ هراس مرگ و راههایی که فانتزی برای روبهروشدن با ترس میآزماید.