جستارها

چرا هنوز آرزوی جادو می‌کنیم؟

پشت آرزوی جادو یک خواستهٔ ساده هست. کاش می‌شد چیزی را که از دست ما بیرون است تغییر داد.

ساعت از نیمه‌شب گذشته و تلفن کنار تخت روشن است. کسی منتظر پیامی است که نمی‌رسد؛ جواب آزمایشی، خبری از مسافری دور، یا فقط چند کلمه از انسانی که سکوتش سنگین شده است. دستش بی‌اختیار روی صفحه می‌رود، گویی یک بار دیگر نگاه‌کردن می‌تواند چیزی را در آن سوی شهر عوض کند. جای دیگری کودکی پیش از خاموش‌کردن شمع تولد چشم‌هایش را می‌بندد و آرزو می‌کند. هیچ‌کدام واقعاً تصور نمی‌کنند حرکت انگشت یا دود شمع قانون جهان را تغییر می‌دهد، بااین‌حال هر دو لحظه چیزی از رؤیای جادو را در خود دارند: میل به اینکه خواستن ما در واقعیت بی‌پاسخ نماند.

انسان هنوز رؤیای جادو می‌بیند، چون زندگی بارها میان آنچه عمیقاً می‌خواهیم و آنچه می‌توانیم انجام دهیم فاصله می‌اندازد. جادو در ژرف‌ترین معنای خود خیالِ قدرت بی‌حد نیست؛ تصویر جهانی است که نسبت به کلمه، اندوه، اراده و عدالت کاملاً ناشنوا نباشد. در چنین جهانی، نام‌بردن می‌تواند پرده‌ای را کنار بزند، سوگ می‌تواند شکلی پیدا کند و هر قدرتی نشانی از مسئولیت با خود بیاورد. ما جادو را به خواب می‌بینیم تا رابطه‌ای را تصور کنیم که واقعیت روزمره اغلب از ما دریغ می‌کند: رابطه‌ای زنده میان درون انسان و بیرون جهان.

فردی پشت میز در اتاقی بارانی، با نور کوچکی در دست و چشم‌انداز شهر و کوه‌های شب در پنجره

وقتی جهان پاسخ نمی‌دهد

بخش بزرگی از زندگی در قلمرو چیزهایی می‌گذرد که فرمان ما را نمی‌پذیرند. بدن بیمار می‌شود، زمان کسی را از ما می‌گیرد، تلاش همیشه نتیجه عادلانه نمی‌دهد و یک جمله گاهی دیرتر از آن گفته می‌شود که بتواند زخمی را ببندد. انسان ابزار می‌سازد، برنامه می‌ریزد و از تجربه می‌آموزد، اما هیچ مهارتی همه فاصله‌های میان خواستن و شدن را از میان نمی‌برد. در همان فاصله است که رؤیای جادو نفس می‌کشد.

جادو از این زاویه انکار ناتوانی نیست. زبانِ روبه‌روشدن با آن است. داستان اجازه می‌دهد میلی را که در زندگی واقعی راهی ندارد تا انتها دنبال کنیم و ببینیم اگر جهان پاسخ می‌داد، چه چیزی در ما آشکار می‌شد. شاید آرزوی نخست ما نجات‌دادن باشد، اما پاسخ جادو به‌تدریج پرسشی دشوارتر پیش رو می‌گذارد: برای نجات چه چیزی حاضریم تغییر دهیم، و پس از آن تغییر چه کسی خواهیم بود؟

از خواستن تا اثر گذاشتن

پژوهش «توهم کنترل بدون هذیان خودبزرگ‌بینی» نشان می‌دهد احساس کنترل کاذب همیشه از بی‌اعتنایی به شواهد نمی‌آید. انسان ممکن است به هم‌بستگی‌های تصادفی میان حرکت و نتیجه حساس باشد و همان شباهت گذرا را نشانه اثرگذاری خود بداند. این یافته قرار نیست رؤیای جادو را به یک خطای ذهنی فروبکاهد. نکته ظریف‌تر است: ما چنان برای فهم رابطه عمل و پیامد آماده‌ایم که حتی در آشوب نیز نشانه‌های احتمالی این رابطه را جست‌وجو می‌کنیم.

جادوی داستانی این میل پراکنده را به صورتی روشن درمی‌آورد. ورد، عصا، نشانه یا نام واسطه‌ای می‌شود میان اراده و رخداد. برخلاف آرزوی مبهم، عمل جادویی صورتی دارد که می‌توان آن را آموخت، تکرار کرد یا شکست داد. به همین دلیل سیستم‌های جادو در فانتزی زمانی جذاب می‌شوند که از فهرست توانایی‌ها فراتر بروند و نشان دهند قدرت چگونه رفتار، ترس و انتخاب انسان را تغییر می‌دهد. قانون‌های جادو مهم‌اند، چون به آرزو استخوان می‌دهند؛ معنای آن اما در انسانی پدیدار می‌شود که باید با نتیجه زندگی کند.

چرا کلمه باید وزن داشته باشد

در بسیاری از سنت‌ها و داستان‌ها، جادو با زبان آغاز می‌شود. ورد باید درست ادا شود، نام حقیقی نباید به هرکسی گفته شود و پیمان با کلماتی بسته می‌شود که پس‌گرفتنشان آسان نیست. علت این پیوند صرفاً زیبایی آوایی طلسم‌ها نیست. زبان در زندگی عادی نیز شگفت‌انگیزترین نیروی نامرئی ماست. جمله‌ای می‌تواند ازدواجی را آغاز کند، حکمی می‌تواند انسانی را آزاد یا زندانی کند، خبر مرگ می‌تواند اتاقی را برای همیشه دگرگون سازد. کلمات ماده را مستقیم جابه‌جا نمی‌کنند، اما جهانی را که انسان‌ها در آن زندگی می‌کنند تغییر می‌دهند.

در زمین‌دریا؛ نام‌های حقیقی، تعادل و رحمت قدرت، نام حقیقی اجازه تصاحب ساده جهان نیست. دانستن، رابطه و مسئولیت می‌آورد. گِد هرچه بالغ‌تر می‌شود، کمتر میل دارد نیروی خود را برای نمایش مصرف کند. مقالهٔ مارگارت ماهی درباره داستان‌های زمین‌دریا نیز بر پیوند نام، عمل و بلوغ تأکید می‌کند و از تعادل میان قدرت و مسئولیت می‌گوید. رؤیای جادو در اینجا به آرزوی فریادزدن فرمانی بزرگ محدود نمی‌شود؛ آرزوی یافتن واژه درست است، واژه‌ای که پیش از تغییر جهان، گوینده را وادار به شناختن آن کند.

دو دست بالای سنگ و کتابی خالی که رشته‌ای طلایی از میان آن‌ها به سوی جنگل امتداد یافته است

آیا جهان مدرن واقعاً بی‌افسون شده است؟

روایت آشنایی درباره دوران مدرن وجود دارد: علم آمد، سازوکار طبیعت را توضیح داد و جادو آرام‌آرام از جهان عقب نشست. توضیح علمی بسیاری از ترس‌ها را کاهش داده و توانایی‌هایی به انسان داده که برای پیشینیان افسانه‌ای به نظر می‌رسید. بااین‌حال نتیجه لزوماً جهانی خالی از افسون نیست. جیسن جوزفسن‌استورم در «اسطوره افسون‌زدایی» نشان می‌دهد داستانِ ناپدیدشدن کامل جادو از مدرنیته با تاریخ پیچیده باورها، علوم انسانی و جنبش‌های معنوی جور درنمی‌آید. مسئله بیشتر دگرگونی افسون‌هاست تا پایان قطعی آن‌ها.

کارل بل نیز در «تخیل جادویی» جادو را بقایای منجمد گذشته نمی‌بیند. پژوهش او درباره شهرهای انگلستان در سده نوزدهم نشان می‌دهد تخیل جادویی برای مردم عادی منبعی فرهنگی بود تا با زندگی شهری سازگار شوند، راه خود را پیدا کنند و در برابر بعضی فشارهای آن مقاومت کنند. شهر صنعتی، چراغ گاز و روزنامه الزاماً تخیل جادویی را نکشتند؛ زمینه تازه‌ای برای آن ساختند.

جادو، عاملیت و کرامت انسان

آرزوی قدرت گاهی از غرور می‌آید، اما همیشه چنین نیست. انسان درمانده بیش از سلطه، به اثری کوچک نیاز دارد. کسی که ماه‌ها از بیماری عزیزی مراقبت کرده ممکن است بداند نتیجه در دست او نیست، بااین‌حال بالش را مرتب می‌کند، آب تازه می‌آورد و ساعت دارو را می‌نویسد. این کارها شاید بیماری را شکست ندهند، اما نمی‌گذارند محبت به تماشای محض تبدیل شود. عاملیت یعنی بتوانیم در برابر آنچه رخ می‌دهد پاسخی از خود داشته باشیم، حتی اگر پایان را تعیین نکنیم.

جادو این نیاز را در مقیاسی اسطوره‌ای بازمی‌سازد. چراغی در تاریکی روشن می‌شود، سپری در برابر نیرویی عظیم بالا می‌رود یا صدایی راه‌گم‌کرده‌ای را به خانه می‌خواند. ارزش صحنه تنها در موفقیت طلسم نیست؛ در لحظه‌ای است که انسان می‌گوید رنج آخرین سخن را نخواهد گفت. برای همین جادو در دست شخصیت‌های کوچک و زخمی اغلب از جادوی فرمانروایان باشکوه‌تر است. قدرت آن‌ها شاید جهان را فتح نکند، اما امکان پاسخ‌دادن را حفظ می‌کند.

قدرت چرا باید بها داشته باشد

اگر جادو هر خواسته‌ای را بی‌درنگ و بی‌پیامد برآورده کند، خیلی زود از شگفتی خالی می‌شود. چنین نیرویی بیشتر شبیه دکمه‌ای روایی است که نویسنده برای پاک‌کردن مشکل فشار می‌دهد. بها، محدودیت و خطر جادو را زنده می‌کنند، زیرا دوباره فاصله‌ای میان میل و عمل می‌سازند؛ همان فاصله‌ای که انتخاب اخلاقی در آن معنا پیدا می‌کند.

بها همیشه خون، مرگ یا از دست دادن حافظه نیست. گاهی جادو زمان می‌خواهد، گاهی رابطه‌ای را عوض می‌کند و گاهی دانشی می‌دهد که دیگر نمی‌توان از آن بی‌خبر شد. در زمین‌دریا، تغییر هر چیز می‌تواند تعادل بزرگ‌تری را تکان دهد. در سرزمین‌های میانی و الوهیت شکسته، قدرت قدسی به نظم سیاسی، مرگ و بدن‌ها راه یافته است؛ جایی که شکستن یک قانون کیهانی زندگی نسل‌ها را دگرگون می‌کند. هر دو جهان به شیوه‌ای متفاوت می‌گویند نیرو هرگز در خلأ عمل نمی‌کند.

بهای جادو پاسخی ادبی به یکی از ترس‌های واقعی ما نیز هست: اینکه خواسته‌مان برآورده شود و تازه آن هنگام بفهمیم چه خواسته‌ایم. انسان معمولاً آرزو را در یک قاب محدود می‌بیند؛ بازگشت یک نفر، شکست یک دشمن، پایان یک درد. جهان اما شبکه‌ای از زندگی‌ها و پیامدهاست. جادو قاب را می‌شکند و رشته‌های پنهان را آشکار می‌کند. شکوه قدرت از همین‌جا می‌آید، از توانایی‌اش برای تغییر؛ اندوه آن نیز از این حقیقت که هیچ تغییر بزرگی تنها نمی‌ماند.

مسافری زخمی که نور را از دستان خود به کاسه‌ای سنگی و زمین ترک‌خورده بازمی‌گرداند

هر آرزو یک آزمون اخلاقی است

داستان‌های جادویی بارها یک دام را پیش رو می‌گذارند: شخصیت چیزی را می‌خواهد که در نگاه نخست قابل دفاع است، سپس راه رسیدن به آن آرام‌آرام دیگران را به ابزار تبدیل می‌کند. میل به امنیت می‌تواند به زندانی‌کردن جهان برسد. عشق می‌تواند به نپذیرفتن آزادی محبوب تبدیل شود. عدالت می‌تواند چهرهٔ انتقامی پیدا کند که تفاوتی میان گناهکار و بی‌گناه نمی‌شناسد.

به همین دلیل پرسش اصلی جادو «چه کار می‌توانم بکنم؟» نیست. پرسش عمیق‌تر این است: «حق دارم با جهان و دیگران چه کنم؟» فناوری نیز با چنین مسئله‌ای روبه‌روست، اما جادو آن را به سطحی صمیمی می‌آورد؛ نیرو اغلب از میل، نام، خون، خاطره یا روح شخصیت می‌گذرد. ابزار از دارنده‌اش جدا نیست. هر طلسم، تصویری از رابطه او با دیگری می‌شود.

جادو با فناوری خیالی چه تفاوتی دارد؟

هر دو می‌توانند کاری ناممکن انجام دهند: پرواز، درمان، ارتباط از دور یا ساختن نور. تفاوت قطعی در وجود قانون نیست؛ جادوی داستانی هم می‌تواند دقیق و آموختنی باشد. تفاوت بیشتر در نوع رابطه‌ای است که اثر با جهان برقرار می‌کند. فناوری معمولاً بر سازوکاری تکرارپذیر تکیه دارد و می‌کوشد نتیجه را از منش استفاده‌کننده مستقل کند. دستگاه برای انسان مهربان و ظالم به یک شیوه روشن می‌شود. جادو اغلب به هویت، نیت، نسبت و معنا واکنش نشان می‌دهد.

شمشیری جادویی ممکن است صاحب خود را برگزیند. دروازه شاید تنها در برابر نامی فراموش‌شده باز شود. درمان ممکن است به پذیرش زخمی درونی وابسته باشد. چنین شرط‌هایی از نظر مهندسی ناکارآمدند، اما از نظر داستانی به جهان چهره می‌دهند. واقعیت دیگر ماده‌ای بی‌تفاوت نیست؛ حافظه دارد، پاسخ می‌دهد و میان شیوه‌های نزدیک‌شدن به خود تفاوت می‌گذارد.

جادو چگونه رنج را قابل‌دیدن می‌کند

رنج واقعی اغلب بی‌شکل است. کسی که عزیزی را از دست داده صبح بیدار می‌شود، مسواک می‌زند، در صف نان می‌ایستد و ناگهان از شنیدن یک صدا فرو می‌ریزد. هیچ زخم درخشانی روی هوا نیست تا دیگران بفهمند چه رخ داده است. فانتزی می‌تواند این امر نامرئی را به سایه‌ای همراه، نفرینی روی خانه، زمستانی طولانی یا نامی ازدست‌رفته تبدیل کند.

این تبدیل، رنج را زیبا یا آسان نمی‌کند. به آن صورت می‌دهد تا بتوان درباره‌اش سخن گفت. هیولایی که از سوگ زاده شده شاید شکست‌دادنی باشد، اما مهم‌تر این است که اکنون دیده می‌شود. جادو به تجربه درونی اجازه می‌دهد در چشم‌انداز بیرونی جا بگیرد؛ جنگل با ترس تیره می‌شود، رود خاطره‌ای را حمل می‌کند و خانه غیاب ساکنانش را به یاد می‌آورد.

برای همین چرا جهان خود ما فانتزی است تنها پرسشی درباره موجودات ناممکن نیست. جهان عادی نیز از معناهایی ساخته شده که دیده نمی‌شوند اما رفتار ما را شکل می‌دهند: مرز، قول، بدهی، آبرو، سوگ، امید و وطن. فانتزی این نیروهای نامرئی را مرئی می‌کند. جادو در این کار دروغی برای پوشاندن واقعیت نیست؛ استعاره‌ای است که بخشی از واقعیت را از پنهان‌ماندن نجات می‌دهد.

جادو بدون فروتنی به سلطه می‌رسد

رؤیای جادو وجه تاریکی هم دارد: میل به اینکه هیچ «نه»یی در برابر اراده ما باقی نماند. در این صورت، جهان دیگر شریک رابطه نیست و به ماده خام خواستن تبدیل می‌شود. انسان‌ها، طبیعت، مرگ و حتی گذشته باید شکل فرمان‌داده‌شده را بپذیرند. چنین جادویی از تحقق آرزو آغاز می‌کند و به حذف آزادی دیگران می‌رسد.

تالکین در بحث خود درباره قصه‌های پریان میان قدرت آفرینش خیال و میل به سلطه تمایزی مهم می‌سازد. ورلین فلیگر در شرح «درباره قصه‌های پریان» بر توان واژه‌ها برای ساختن جهان ثانوی و پیوند زبان با آگاهی تأکید می‌کند. ساختن جهان خیالی می‌تواند تمرین دیدن امکان‌های بیشتر باشد؛ زمانی خطرناک می‌شود که سازنده خیال کند هرچه می‌تواند تصور کند حق دارد بر موجودات تحمیل کند.

فروتنی، جادو را ضعیف نمی‌کند. به آن جهت می‌دهد. جادوگری که می‌تواند کوه را بشکافد اما نخست از مردمی که زیر سایه آن زندگی می‌کنند می‌پرسد، قدرت بیشتری از نظر اخلاقی دارد. انسانی که نام حقیقی موجودی را می‌داند و از گفتنش خودداری می‌کند، نشان می‌دهد دانایی را با مالکیت اشتباه نگرفته است. عظمت جادو در لحظه انفجار نور تمام نمی‌شود؛ گاهی در دستی آشکار می‌شود که توان ویران‌کردن دارد و باز می‌ماند.

چرا هنوز خواب جادو می‌بینیم

علم بسیاری از چیزهایی را که زمانی راز بودند توضیح داده، فناوری فاصله‌ها را کوتاه کرده و پزشکی دردهایی را درمان می‌کند که نسل‌های پیش در برابرشان بی‌دفاع بودند. رؤیای جادو با این دستاوردها دشمنی ندارد. این رؤیا از پرسشی می‌آید که ابزار به‌تنهایی پاسخ نمی‌دهد: توانستن برای چه؟ هر قدرتی چه رابطه‌ای با عدالت، محبت، مرگ و مسئولیت دارد؟

آریل گلوکلیش در پژوهش خود درباره تجربه جادویی توجه را از پرسش ساده «آیا مردم باور دارند؟» به نوع رابطه و آگاهی‌ای می‌برد که در عمل جادویی ساخته می‌شود؛ آگاهی از پیوستگی چیزها و زمینه‌ای که ذهن‌ها در آن با یکدیگر نسبت پیدا می‌کنند. دوام رؤیای جادو عجیب نیست، چون نیازهای پشتیبانش هنوز با ما هستند.

ما خواب جادو می‌بینیم وقتی می‌خواهیم کلمه‌ای واقعاً به دیگری برسد. وقتی آرزو داریم فقدان تنها یک فضای خالی نباشد و بتوان برایش چراغی روشن کرد. وقتی قدرت می‌خواهیم، اما در داستان می‌آموزیم قدرتِ بی‌بها چه چهره هولناکی دارد. وقتی از جهانی خسته‌ایم که گاه درد را بی‌دلیل پخش می‌کند و در خیال جهانی می‌سازیم که دست‌کم پیامدها در آن قابل‌دیدن‌اند.

این رؤیا قول نمی‌دهد امر ناممکن در زندگی روزمره رخ خواهد داد. کاری فروتنانه‌تر و ماندگارتر می‌کند: واژگان لازم را برای خواستن، ترسیدن و انتخاب‌کردن به ما می‌دهد. پس از پایان داستان، عصا در دستمان نیست و وردی برای بازگرداندن مردگان نداریم. شاید بااین‌حال بهتر بفهمیم کدام آرزو ارزش دنبال‌کردن دارد، کدام نیرو باید مهار شود و کدام کلمه هنوز می‌تواند انسانی را در تاریکی تنها نگذارد. تا وقتی میان قلب انسان و سکوت جهان فاصله‌ای هست، رؤیای جادو نیز راهی برای عبور از آن فاصله خواهد ساخت.

منابع و مطالعه بیشتر