جستارها
وقتی استعاره واقعی میشود
در فانتزی، اندوه میتواند وزن داشته باشد، حافظه به مه بدل شود و قدرت در شیئی کوچک جا بگیرد؛ ناممکن به معناهای بیجسم، بدن و پیامد میدهد.
میگوییم غم روی شانهام سنگینی میکند، حرفش زخمیام کرد و گذشته دست از سرم برنمیدارد. هیچکس ترازو نمیآورد تا غم را وزن کند یا دنبال رد پای گذشته بگردد. بااینحال، این جملهها دروغ نیستند. چیزی را که شکل ندارد به وزن، زخم و تعقیب تبدیل میکنند تا بتوانیم دربارهاش فکر کنیم.
فانتزی یک قدم دیگر میرود. وزن غم را واقعاً بر شانه میگذارد، قدرت را در شیئی کوچک جا میدهد و گذشته را به سایهای بدل میکند که در تاریکی منتظر ایستاده است. توان ویژهٔ فانتزی فقط ساختن امر ناممکن نیست؛ استعاره را وارد قوانین جهان میکند و شخصیتها را وادار میکند با پیامدهای واقعی آن زندگی کنند. این همان لحظهای است که معنا از جمله بیرون میآید، بدن میگیرد و دیگر بهآسانی فرمان نویسنده را اطاعت نمیکند.

استعاره پیش از فانتزی همینجا بود
استعاره آرایهای نیست که فقط شاعر هنگام زیباترکردن جمله از قفسه بردارد. جورج لیکاف و مارک جانسون در کتاب Metaphors We Live By استدلال کردند که بخش بزرگی از فکر روزمرهٔ ما با نگاشت یک حوزهٔ آشنا بر حوزهای انتزاعی شکل میگیرد. زمان را «خرج» میکنیم، در یک بحث از موضع خود «دفاع» میکنیم و رابطهای را که پیش نمیرود «به بنبست رسیده» مینامیم. پژوهش کلاسیک آنها در مجلهٔ Cognitive Science نیز استعاره را بخشی از ساختار مفهومی انسان بررسی میکند، نه صرفاً بازی با واژهها.
این ادعا به این معنا نیست که هر انسان در هر فرهنگ دقیقاً با استعارههای یکسان فکر میکند. تجربهٔ بدن، زبان و سنت بر انتخاب تصویرها اثر میگذارند. نکته سادهتر است: برای فهم چیزی بیشکل، اغلب از چیزی استفاده میکنیم که دیده، لمس یا حمل میشود. پیش از آنکه جادوگری اندوه را به سنگ بدل کند، زبان ما راه را برای این تبدیل باز کرده است.
فانتزی یک قدم از زبان جلوتر میرود
در جملهٔ «اندوه سنگین است»، همه میدانیم که سنگینی مجازی است. اما فانتزی میتواند جهانی بسازد که در آن سوگ واقعاً وزن بدن را بیشتر کند، کف اتاق زیر پای عزادار ترک بردارد و سبکشدن فقط پس از پذیرفتن فقدان ممکن شود. استعاره دیگر توضیح بیرونی راوی نیست؛ وارد زنجیرهٔ علت و معلول شده است.
برایان اتبری در کتاب Fantasy: How It Works این کار را یکی از سازوکارهای مهم فانتزی میداند: عملیات جادویی میتواند استعارهای باشد که در جهان داستان واقعیت پیدا کرده است. میتوان آن را «استعارهٔ جسمگرفته» یا «استعارهٔ واقعیشده» نامید. تفاوتش با یک تصویر شاعرانه در پیامد است. اگر فراموشی مه باشد، باید دید مه از کجا میآید، چه کسانی در آن سود میبرند و با کناررفتنش چه چیزی دوباره به یاد خواهد آمد.
فانتزی استعاره را توضیح نمیدهد؛ به آن بدن میدهد و سپس ما را وادار میکند با پیامدهای آن بدن زندگی کنیم.
دو حقیقت را همزمان میبینیم
خوانندهٔ فانتزی مهارت عجیبی پیدا میکند. او میتواند یک حلقه را همزمان شیئی واقعی و صورتی از میل به سلطه ببیند. میداند سایه در جهان داستان دندان و اراده دارد، اما حضورش را به تجربههای بینام درون انسان نیز پیوند میزند. هیچیک از این دو نگاه، دیگری را باطل نمیکند.
همین دید دوگانه استعاره را زنده نگه میدارد. اگر حلقه فقط شیء باشد، بخشی از معنایش گم میشود؛ اگر فقط «نماد قدرت» باشد، وزن، تاریخ، وسوسه و نقش آن در تصمیم شخصیتها نادیده میماند. دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد یادآوری میکند که استعارهها معمولاً بیش از یک بازگویی ساده معنا تولید میکنند. عبارت «و چیزهای دیگر» در توضیح یک استعاره نقص آن نیست؛ نشانهٔ ظرفیتی است که هنوز تمام نشده.
پس سؤال خوب این نیست که «این موجود دقیقاً نماد چیست؟» سؤال بهتر این است: واقعیشدن این تصویر چه چیزهایی را در جهان داستان ممکن کرده که پیش از آن دیدنی نبود؟
ناممکن فقط برای تزئین نیامده است
پژوهشگران در مقدمهٔ The Cambridge Companion to Fantasy Literature با وجود اختلافهای فراوان دربارهٔ تعریف ژانر، بر ساختن امر ناممکن بهعنوان یکی از نقاط مرکزی فانتزی دست میگذارند. بااینحال، حضور ناممکن بهخودیخود معنای عمیق تولید نمیکند. اژدها میتواند صرفاً دشمنی بزرگ باشد و طلسم ممکن است فقط راهی سریع برای بازکردن یک در باشد. فانتزی هیچ تعهدی ندارد که هر سنگ و پرندهاش را به جدول نمادها تبدیل کند.
اما گاهی حذف عنصر ناممکن، اندام اصلی اثر را میشکند. اگر روح از کنار انسان برداشته شود، اگر نام دیگر قدرت نداشته باشد یا حافظه صرفاً ضعف عادی ذهن بماند، پرسش داستان هم تغییر میکند. در این حالت ناممکن زینت صحنه نیست؛ روشی برای فکرکردن است.
این تمایز کمک میکند فانتزی را فقط با فهرست موجودات و جادوها تعریف نکنیم. مسئله تعداد عجایب نیست. مهم این است که امر ناممکن چه تغییری در فهم ما از امر ممکن ایجاد میکند.
شاهزادهای که واقعاً سبک بود
یکی از روشنترین نمونهها در قصهٔ The Light Princess اثر جورج مکدونالد دیده میشود. شاهزاده بر اثر نفرین نیروی گرانش را از دست میدهد. بدنش سبک است و همزمان هیچ چیز را جدی نمیگیرد. واژهٔ «gravity» در انگلیسی هر دو معنای وزن و جدیت را حمل میکند و قصه این پیوند را به قانون جهان تبدیل میکند.
متن کامل اثر در پروژهٔ گوتنبرگ نشان میدهد که این بازی فقط یک شوخی زبانی نیست. بیوزنی بر امنیت، حرکت، رابطه و توانایی شاهزاده برای روبهروشدن با رنج اثر میگذارد. عشق و اندوه نیز صرفاً درس اخلاقی پایانی نیستند؛ او را به زمین و به سنگینی زندگی بازمیگردانند.
ات بری در تحلیل همین قصه میگوید فانتزی پیوندی را که زبان مدتها پیش ساخته بود دوباره قابلتصور میکند. «سبکی» هم درست است و هم درست نیست. شاهزاده واقعاً شناور میشود، ولی انسان واقعی برای بیمسئولیتی از سقف بالا نمیرود. نیروی قصه در فاصلهٔ میان این دو حقیقت است، نه در حذف آن.
قدرتی که میشود در مشت گرفت
حلقهٔ یگانه در ارباب حلقهها نمونهای پیچیدهتر است. قدرت سیاسی و میل به سلطه در زندگی عادی بیشکلاند؛ میان قانون، ترس، اطاعت، ثروت و آرزو پخش میشوند. حلقه این پراکندگی را در شیئی کوچک و قابلحمل جمع میکند. میشود آن را پنهان کرد، به ارث برد، ربود، بخشید یا نابود کرد. همین جسمداشتن، قدرت را وارد رابطهای شخصی میکند: صاحب حلقه میتواند با خود بگوید فقط برای هدفی خوب از آن استفاده خواهد کرد.
اما حلقه یک برچسب ساده با عنوان «قدرت» نیست. تاریخ دارد، اراده را میفرساید، وعده میدهد و میان نیت خوب و نتیجهٔ خوب فاصله میاندازد. تالکین در نامهاش به میلتون والدمن از سقوط، مرگ و میل به اعمال سریع اراده بر جهان سخن میگوید و همزمان از تمثیل آگاهانه و بسته فاصله میگیرد. بنابراین تقلیل حلقه به معادل دقیق یک سلاح یا حکومت خاص، از زندگی آن کم میکند.
در جهان ارباب حلقهها، معنای حلقه از شبکهٔ تاریخ، مردم و انتخابها جدا نیست. استعاره زمانی واقعی شده که جهان حاضر است هزینهاش را بپردازد.
روحی که کنار انسان راه میرود
در جهان نیروی اهریمنیاش، بخشی از وجود هر انسان در قالب حیوانی بیرون از بدن زندگی میکند. دیمون حرف میزند، میترسد، شکل میگیرد و در فاصلهای معین کنار انسان میماند. فیلیپ پولمن در پرسشوپاسخ رسمی خود دربارهٔ Dust میگوید «استعاره» است؛ دربارهٔ دیمونها نیز آنها را بخشی از شخص میداند که در رشد بهسوی خرد همراهش است.
اهمیت این ایده در زیبایی یک حیوان همراه خلاصه نمیشود. روح، وجدان، میل و بلوغ به چیزی دیدنی و اجتماعی تبدیل شدهاند. دیگران میتوانند شکل دیمون را ببینند، نزدیکشدن به او تابو میسازد و جدایی اجباری از او هم درد جسمانی دارد و هم معنای سیاسی. امر درونی به حریم عمومی آمده و جهان ناچار شده برایش آداب، خشونت و قانون بسازد.
جهان غبار و آگاهی در نیروی اهریمنیاش از همین راه بزرگ میشود. ایدهٔ فلسفی در حاشیهٔ ماجرا توضیح داده نمیشود؛ در کنار شخصیت راه میرود و گاهی پیش از خود او واکنش نشان میدهد.

مهی که حافظه را میپوشاند
در The Buried Giant اثر کازوئو ایشیگورو، فراموشی جمعی به مهی واقعی تبدیل میشود که بر سرزمین نشسته است. معرفی رسمی Penguin Random House نیز رمان را تأملی دربارهٔ فراموشی و قدرت حافظه توصیف میکند. شخصیتها فقط جزئیات زندگی خود را گم نکردهاند؛ گذشتهٔ خشونتبار دو مردم نیز در مه پنهان مانده است.
وقتی حافظه به وضعیت هوا بدل میشود، مسئله از ذهن فرد بیرون میآید. فراموشی میتواند آرامش ایجاد کند، اما این آرامش بر چیزی مدفون ایستاده است. کناررفتن مه ممکن است حقیقت و هویت را بازگرداند و همزمان انتقام را بیدار کند. داستان نمیپرسد حافظه خوب است یا بد؛ شرایطی میسازد که هر پاسخ هزینهٔ قابلدیدن داشته باشد.
این همان جایی است که موضوع با پرسش آیا فراموشی ما را بیگناه میکند؟ تماس پیدا میکند، بیآنکه به یک پاسخ تبدیل شود. مه را میتوان کنار زد، ولی مسئولیت با بهترشدن هوا ناپدید نمیشود.
دریایی که داستانها در آن مسموم میشوند
سلمان رشدی در هارون و دریای قصهها جریان روایت را به دریایی واقعی بدل میکند؛ دریا میتواند آلوده شود و سرچشمهٔ قصهگویی را از کار بیندازد. صفحهٔ رسمی ناشر ماجرا را تلاش هارون برای نجات سرچشمهٔ مسموم داستانها معرفی میکند. اینجا سانسور و خاموشی فقط موضوع گفتوگو نیستند؛ مادهای وارد آب شده است.
یک بررسی ادبی دربارهٔ اثر، واقعیشدن زبان مجازی در هارون را در مرکز ساختمان رمان میبیند: تاریکی ساخته میشود، لبها دوخته میشوند و ضدداستان میتواند جریان داستان را از بین ببرد. بازی زبانی، نقد اجتماعی را پنهان نمیکند؛ امکان لمسکردن آن را میسازد.
دریا در عین حال بیش از یک معادل خشک برای آزادی بیان است. زیستبوم دارد، رنگها و جریانهای مختلف را در خود میپذیرد و میتواند هم آلوده و هم ترمیم شود. اگر بگوییم «دریا یعنی آزادی بیان» و پرونده را ببندیم، دقیقاً چیزی را از دست میدهیم که فانتزی به استعاره افزوده است: زندگی مستقل.
سایهای که باید نامش را گفت
در جادوگر زمیندریا، میل گد به قدرت و اثبات خود، سایهای را آزاد میکند که واقعاً او را زخمی و تعقیب میکند. معرفی رسمی بنیاد اورسولا لو گویین نیز از سایهای هولناک سخن میگوید که بر اثر دستبردن گد در رازهای ممنوع آزاد میشود. سایه از بیرون آمده، ولی نسبتش با خود گد هرچه پیشتر میرویم دشوارتر میشود.
قدرت این نمونه در آن است که تاریکی صرفاً دشمنی بیگانه نمیماند. گد باید از فرارکردن دست بردارد، به سوی آن برود و نامش را بفهمد. فانتزی رابطهٔ انسان با بخش انکارشدهٔ خویش را به تعقیبی جغرافیایی تبدیل میکند: قایق، دریا، خستگی و جهت حرکت اهمیت دارند.
این خوانش نباید به ادعای قصد قطعی نویسنده بدل شود. لو گویین جهان و شخصیت ساخته است، نه نمودار روانشناسی. نامهای حقیقی و تعادل در زمیندریا امکان تفسیر را باز میکنند، اما آن را به یک پاسخ محدود نمیکنند.
چرا جسمگرفتن معنا اثر میکند؟
احساسات انتزاعی مرز روشنی ندارند. اضطراب ساعت شروع و پایان ندارد؛ ممکن است هنگام شستن یک لیوان، پاسخدادن به پیام یا خاموشکردن چراغ دوباره برگردد. زبان برای نزدیکشدن به آن از بدن کمک میگیرد: فشار، گره، سقوط، گرما. نظریهٔ استعارهٔ مفهومی این پیوند میان تجربهٔ جسمانی و فهم انتزاع را جدی میگیرد.
فانتزی همان پیوند را در مقیاس جهان میآزماید. اگر اضطراب واقعاً دری پشت سر انسان باشد، شخصیت میتواند قفلش کند، صدایش را نادیده بگیرد یا بفهمد چیزی از سمت دیگر به آن میکوبد. خواننده دیگر فقط دربارهٔ حس نمیشنود؛ مسیر، مقاومت و انتخاب آن را تجربه میکند.
این فاصله همچنین اجازه میدهد به رنج نزدیک شویم بیآنکه فوراً در زبان فرسودهٔ توصیه و تشخیص گرفتار شویم. نیاز ذهن به فانتزی همیشه نیاز به فرار نیست؛ گاهی ذهن برای دیدن چیزی آشنا، به فاصلهای ناممکن احتیاج دارد.
جهان باید هزینهٔ استعاره را بپردازد
استعارهٔ جسمگرفته زمانی باورپذیر میشود که فقط در صحنههای مهم ظاهر نشود. اگر نام حقیقی قدرت میدهد، مردم باید در گفتنش محتاط باشند؛ آموزش، اعتماد و جاسوسی تغییر میکند. اگر خاطره قابلفروش باشد، ارث، شهادت، مجازات و حتی تعریف شخص در برابر قانون شکل دیگری پیدا میکند. اگر اندوه وزن دارد، معماری خانه و آیین سوگواری هم نمیتواند همان معماری و آیین جهان ما بماند.
این همان مرزی است که استعاره را به جهانسازی وصل میکند. جهان خیالی باورپذیر با انباشتن جزئیات ساخته نمیشود؛ رابطهٔ علت و معلول لازم دارد. معنایی که بدن گرفته، باید جا اشغال کند، اصطکاک بسازد و گاهی نتیجهای بدهد که حتی برای شخصیت خوشایند نیست.
اگر جادو فقط هنگام اثبات پیام نویسنده کار کند، جهان به صحنهٔ سخنرانی تبدیل میشود. استعارهٔ خوب پس از ورود به جهان، حق دارد دردسر درست کند.
هر چیز جادویی رمز نیست
وسوسهٔ رمزگشایی قدرتمند است. خواننده میخواهد بداند اژدها «واقعاً» چیست، جنگل «دقیقاً» کدام ناخودآگاه است و رنگ هر جامه به چه مفهوم ثابتی اشاره دارد. اما موجود خیالی میتواند برای شگفتی، خطر، شوخی یا حیات خود جهان حضور داشته باشد. حتی وقتی معنایی حمل میکند، لازم نیست در یک واژه خلاصه شود.
تالکین در نامهٔ والدمن مینویسد که تمثیل آگاهانه را دوست ندارد، هرچند افسانهٔ زنده ناگزیر خوانشهای گوناگون پیدا میکند. تفاوت مهمی میان «معناپذیری» و جدول یکبهیک وجود دارد. در تمثیل بسته، میتوان عناصر را با معادلهای ازپیشتعیینشده جفت کرد. در استعارهٔ زنده، حلقه دربارهٔ سلطه حرف میزند و در عین حال از مالکیت، اعتیاد، ترس، نیت خیر و فناپذیری نیز چیزی نشان میدهد.
به همین دلیل، خواندن فانتزی شکار پاسخ مخفی نویسنده نیست. گفتوگو با جهانی است که بیش از یک در دارد.
وقتی استعاره بیش از حد تمیز است
استعارهٔ ضعیف معمولاً خیلی زود خودش را لو میدهد. شخصیت فقط نمایندهٔ یک مفهوم است، هر حادثه نتیجهٔ قابلپیشبینی همان مفهوم میشود و عنصر ناممکن هیچگاه با زندگی واقعی شخصیت اصطکاک پیدا نمیکند. چنین اثری بهجای جهان، نمودار میسازد.
فرض کنیم افسردگی هیولایی باشد که قهرمان در پایان با شمشیر میکشد. تصویر ممکن است در نگاه اول قدرتمند باشد، اما پیامد پنهانی هم دارد: گویی رنج دشمنی خارجی، یگانه و قابلنابودی است. اثر دیگری ممکن است همان رنج را خانهای نشان دهد که باید پنجرههایش باز شود، یا دریایی که شناکردن در آن به کمک و استراحت نیاز دارد. هر تصویر دربارهٔ ماهیت رنج داوری متفاوتی میکند.
واقعیکردن استعاره آن را «حقیقت نهایی» نمیکند. فقط یک مدل را محسوس میسازد. بلوغ اثر در این است که مرز مدل خود را هم ببیند.

وقتی شر یک بدن ثابت پیدا میکند
خطر جدیتر زمانی آغاز میشود که بدی به خون، گونه، چهره یا بدن مشخصی دوخته شود. ساختن دشمنی که از تولد شرور است، نبرد را ساده میکند: دیگر لازم نیست دربارهٔ انتخاب، تربیت، فرمانبرداری یا امکان تغییر فکر کنیم. حذف آن موجود شبیه حلکردن یک مسئلهٔ زیستی به نظر میرسد.
پژوهش «نظریهٔ هیولا» در راهنمای آکسفورد دربارهٔ هیولاهای اسطورهای نشان میدهد هیولاها اغلب اضطرابها و مرزهای فرهنگی را آشکار میکنند؛ تعریف امر هیولایی در فرهنگها و زمانهای مختلف ثابت نیست. مطالعهٔ دیگری در آکسفورد دربارهٔ ساختن «دیگری» در ادبیات خیالپردازانه هشدار میدهد که دیگریبودن میتواند به خیالهای هراسان، استعماری و نظامی خوراک بدهد.
مسئله حذف هیولا از فانتزی نیست. چرا هیولا میسازیم؟ پرسشی ضروری است؛ پرسش ضروریتر این است که چه کسی اجازه دارد دیگری را هیولا بنامد. اگر نور روایت فقط از یک سمت بتابد، شاید سایهای که بر دیوار میبینیم شکل خود آدمها نباشد.
رنج، مصالح تزئینی نیست
فانتزی میتواند بیماری، سوگ یا تروما را دیدنی کند، اما دیدنیشدن همیشه به معنای فهمیدهشدن نیست. زخم درخشان، چشمهای سیاه و نفرین موروثی ممکن است از دور زیبا باشند و درون خود هیچ تجربهٔ انسانی نداشته باشند. اگر فرد رنجکشیده فقط وسیلهای برای تاریککردن فضا باشد، استعاره بدن گرفته اما انسان را از دست داده است.
نمونهٔ بهتر به شخصیت اجازه میدهد با تصویر مقاومت کند. ممکن است کسی هیولای اندوه خود را دوست بدارد، از نبودنش بترسد یا نداند زندگی بدون آن چه شکلی است. ممکن است نفرین چیزی هم از او محافظت کرده باشد. تناقض، استعاره را از پوستر جدا میکند.
جزئیات کوچک نیز اهمیت دارند: دارویی که فراموش میشود، پیامی که سه بار نوشته و پاک میشود، ظرفی که پس از مرگ کسی هنوز در جای همیشگی مانده است. شکوه فانتزی وقتی وزن پیدا میکند که این خردهزندگیها را زیر نور جادو محو نکند.
چهار نشانهٔ یک استعارهٔ زنده
استعارهٔ زنده پیش از هر چیز بدون تفسیر هم در جهان کار میکند. حلقه باید شیئی با قواعد و خطر باشد، نه واژهای که لباس طلا پوشیده است. دوم، پیامد میسازد؛ بر انتخاب، رابطه، نهاد یا بدن اثر میگذارد. سوم، بیش از یک خوانش معقول را تحمل میکند و با نخستین توضیح تمام نمیشود. چهارم، شخصیتها را به آدمکهای اثبات یک پیام تقلیل نمیدهد.
نشانهٔ دیگری هم هست: تصویر گاهی در برابر قصد اولیه مقاومت میکند. نویسنده ممکن است غم را زندان تصور کرده باشد، اما شخصیتی راهی برای زندگیکردن درون آن پیدا کند. ممکن است هیولایی که قرار بود شر مطلق باشد زبان، ترس و آرزویی از خود نشان دهد. در همان لحظه جهان از نمودار فاصله میگیرد.
این مقاومت شکست نویسنده نیست. بهای جاندادن به استعاره است.
وقتی ناممکن، حقیقت را دیدنی میکند
تالکین در بحث مشهورش دربارهٔ قصههای پریان، آنگونه که Verlyn Flieger در وبسایت رسمی Tolkien Estate توضیح میدهد، از «بازیابی» سخن میگوید: دیدن دوبارهٔ چیزهایی که از شدت آشنایی دیگر نمیبینیم. استعارهٔ جسمگرفته یکی از راههای این بازیابی است. فانتزی واقعیت را ترک میکند تا نیروهای پنهان آن را با شکل و فاصلهای تازه بازگرداند.
پس از بستن کتاب، حلقهای روی میز ما نیست، دیمونی کنار پا راه نمیرود و مه حافظهٔ یک ملت را نمیپوشاند. اما قدرت دیگر کاملاً بیشکل نیست، روح فقط واژهای مجرد نیست و فراموشی شبیه فضای خالی میان دو خاطره دیده میشود.
فانتزی ناممکن را جای واقعیت نمیگذارد. برای چیزی که در زندگی بیبدن است، شکلی موقت میسازد و اجازه میدهد مدتی کنار آن بمانیم. بعد به اتاق خود برمیگردیم: یک صندلی خالی، فنجانی سرد و لباسی که کسی هنوز دلش نیامده جمع کند. هیچکدام جادو نشدهاند. بااینحال، دیگر کاملاً خاموش نیستند.
منابع و مطالعهٔ بیشتر
- Oxford University Press: Brian Attebery, Fantasy: How It Works
- Oxford University Press: Fantasy in the World: How It Means and What It Does
- Cambridge University Press: The Cambridge Companion to Fantasy Literature
- University of Chicago Press: George Lakoff and Mark Johnson, Metaphors We Live By
- Cognitive Science: The Metaphorical Structure of the Human Conceptual System
- Stanford Encyclopedia of Philosophy: Metaphor
- Tolkien Estate: Verlyn Flieger on On Fairy-Stories
- Tolkien Estate: Letter to Milton Waldman
- Project Gutenberg: George MacDonald, The Light Princess
- Ursula K. Le Guin Foundation: A Wizard of Earthsea
- Ursula K. Le Guin Foundation: From Elfland to Poughkeepsie
- Philip Pullman: official Q&A
- Penguin Random House: The Buried Giant
- Penguin Random House: Haroun and the Sea of Stories
- Oxford Handbook of Monsters in Classical Myth: Introduction
- Oxford Academic: Unbarring the Other