لور

چرا هیولا می‌سازیم؟

چون بعضی ترس‌ها تا وقتی چهره پیدا نکنند، دیده نمی‌شوند.

نیمه‌شب است. هنرمندی پشت میز خم شده و صدای باران با خش‌خش مداد در اتاق می‌آمیزد. روی کاغذ چیزی کشیده که هنوز کامل نیست؛ چند خط شبیه ریشه، شاخ یا انگشت. چراغ رومیزی سایهٔ همان طرح کوچک را روی دیوار بزرگ کرده است. حالا موجودی عظیم بالای سر سازنده‌اش ایستاده؛ موجودی که چند دقیقه پیش وجود نداشت، اما ترسی که به آن شکل داده سال‌ها در آن اتاق زندگی کرده بود.

ما هیولا می‌سازیم تا ترس را دیدنی کنیم. اضطرابی که نام ندارد از هر طرف می‌آید؛ اما وقتی پشت در نفس می‌کشد یا روی خاک رد می‌گذارد، می‌توان به سویش برگشت و نگاهش کرد. هر هیولا بخشی از ناشناخته را در یک بدن جمع می‌کند. همان بدن، خواسته یا ناخواسته، چیزی دربارهٔ سازنده‌اش هم لو می‌دهد. مهم است بپرسیم چه کسی آن را ساخته، چه ترسی را درونش گذاشته و چرا گاهی چهرهٔ یک انسان واقعی را به هیولا قرض داده است.

هنرمندی پشت میز در اتاقی بارانی نشسته و طراحی او سایهٔ هیولایی عظیم و شاخه‌گون را روی دیوار ساخته است

ترس چرا به چهره نیاز دارد؟

ترس بی‌چهره فرساینده است. کسی که منتظر جواب آزمایش مانده از تمام آینده‌هایی می‌ترسد که هنوز نام نگرفته‌اند. کودکی که شب صدای لولهٔ شوفاژ را می‌شنود، فاصلهٔ تخت تا در را سرزمینی می‌بیند که شاید چیزی از آن عبور کند. ذهن به لکهٔ تاریک چشم می‌دهد و به صدای چوب قدم.

چهره‌دادن از وسعت ترس کم می‌کند. موجود خیالی می‌تواند در جایی باشد، از قانونی پیروی کند و سرانجام با طلوع، آتش، نام راستین یا شجاعت کسی عقب بنشیند. این سازوکار با طبقه‌بندی نقش‌ها و خانواده‌های موجودات فانتزی فرق دارد. پرسش اینجا این نیست که هیولا به کدام گونه تعلق دارد؛ پرسش این است که کدام فشار انسانی او را از تاریکی بیرون آورده است.

در کتاب Monster Theory، بدن هیولا مانند بدن فرهنگ خوانده می‌شود؛ جامعه نگرانی‌ها و ممنوعیت‌هایش را در آن می‌گذارد. برای همین هیولاهای هر دوره یکسان نمی‌مانند. زمانی جنگل، دریا یا قبرستان سرچشمهٔ هراس بود؛ امروز آزمایشگاه بسته، شبکه‌ای ناشناس یا شهری غریبه می‌تواند همان کار را انجام دهد. هیولا جای ترس را نشان می‌دهد، حتی وقتی خود ترس مستقیم حرف نمی‌زند.

بدن هیولا چه چیزی را می‌گوید؟

هیولاها اغلب با بدن وارد می‌شوند. صدای نفس پیش از صورت می‌رسد. پوست، دهان، بوی نم، حرکت ناموزون یا رد پنجه به مخاطب هشدار می‌دهد که نظم آشنای بدن به هم خورده است. نوئل کارول در بحث «هراس هنری» توضیح می‌دهد که هیولای وحشت معمولاً هم تهدیدکننده است و هم در دسته‌های آشنای ذهن جا نمی‌گیرد؛ چیزی که نمی‌دانیم زنده است یا مرده، انسان است یا جانور، یک بدن است یا چند بدن.

انزجار در این تجربه نقش دارد، اما باید با دقت از آن حرف زد. بدن دربارهٔ آلودگی، زخم و مرگ هشدار می‌دهد و داستان از همین واکنش استفاده می‌کند. خطر آنجاست که هر تفاوت ظاهری میان‌بری برای شر شود. معلولیت، جای زخم، تفاوت اندام، بیماری یا بدن سالخورده نشانهٔ فساد اخلاقی نیست. داستانی که بدن متفاوت را خودبه‌خود پلید معرفی کند، فقط به پیش‌داوری لباس تازه می‌پوشاند.

بدن هیولایی زمانی معنا پیدا می‌کند که شکل آن از تجربه یا قانون همان موجود برخاسته باشد. دهانی که هرگز سیر نمی‌شود می‌تواند حرص را جسمانی کند. بدنی که از تکه‌های مردگان دوخته شده مسئلهٔ آفرینش و مسئولیت را پیش می‌کشد. اژدهایی که روی گنج می‌خوابد قدرت را به وزن و حرارت تبدیل می‌کند؛ همان چیزی که در نگاه به اژدها به‌عنوان آینهٔ قدرت روشن‌تر می‌شود. فرم باید چیزی بگوید، نه اینکه تفاوت را مجازات کند.

مسافری کنار آب تیره با موجودی تقریباً انسان‌نما در جنگل روبه‌روست و ردپاهای انسانی به رد جانور تبدیل می‌شوند

موجودی که میان دسته‌ها گیر کرده است

بعضی هیولاها ترسناک‌اند چون جای مشخصی در نظم جهان ندارند. خون‌آشام مرده‌ای است که راه می‌رود. گرگینه مرز انسان و جانور را با هر تغییر ماه زخمی می‌کند. روح حضور دارد، اما بدن ندارد. بدل درست شبیه ماست، با این تفاوت که شاید خاطره یا نگاهی کوچک او را لو بدهد. این موجودات در آستانه می‌ایستند و دسته‌هایی را که با آن‌ها جهان را مرتب می‌کنیم بی‌ثبات می‌سازند.

ذهن روزمره به مرزها تکیه دارد: سالم و فاسد، خانه و بیرون، آشنا و غریبه، زنده و مرده. هیولا می‌پرسد اگر این دیوارها محکم نباشند چه؟ برای چند لحظه نمی‌دانیم با چه قانونی روبه‌رو هستیم.

این لغزش همیشه به نفرت ختم نمی‌شود؛ گاهی سرچشمهٔ شگفتی است و هویتی را نشان می‌دهد که در یک نام جا نمی‌شود. مشکل وقتی آغاز می‌شود که ابهام را گناه بدانیم. هیولا مرز را دیدنی می‌کند و می‌پرسد چه کسی آن را کشیده است.

گرندل؛ صدایی پشت دیوار تالار

گرندل در بئوولف بیرون تالار هئوروت به صدای بزم گوش می‌دهد؛ جایی که نور، آواز، خوراک و پیوند جمعی در آن جریان دارد. او به آن گرما تعلق ندارد و شبانه واردش می‌شود. وحشت صحنه از زور بازوی گرندل می‌آید، اما فاصلهٔ او از تالار هم مهم است. هیولا بیرون نظمی ایستاده که خودش را انسانی، روشن و به‌سامان می‌داند.

تالکین در سخنرانی مشهور «بئوولف: هیولاها و منتقدان» با خوانشی مخالفت کرد که گرندل و اژدها را حاشیه‌هایی مزاحم در کنار تاریخ جنگ‌ها می‌دید. با قرارگرفتن هیولاها در مرکز، نبرد قهرمان از یک درگیری محلی فراتر می‌رود. انسان با دشمنی روبه‌رو می‌شود که به تاریکی، مرگ و شکست نهایی پیوند دارد. شجاعت ارزش پیدا می‌کند چون پیروزی ابدی در کار نیست.

بااین‌همه، بیرون‌بودن گرندل پرسشی ناراحت‌کننده باقی می‌گذارد. آیا هرکس پشت دیوار تالار است دشمن است؟ اجتماع برای حفظ خود به مرز نیاز دارد، ولی می‌تواند فراموش کند بیرون آن مرز نیز صدا، رنج و تاریخ وجود دارد. گرندل خطر واقعی دارد؛ قربانیانش خیالی نیستند. فهم جایگاه او قرار نیست خشونتش را پاک کند. این فهم نشان می‌دهد هیولا چگونه از برخورد ترس بیرونی با داستانی که جامعه دربارهٔ خودش می‌گوید ساخته می‌شود.

خون‌آشام؛ مرگی که آرام نمی‌گیرد

خون‌آشام بدن مرده‌ای است که پایان را قبول نمی‌کند. از قبر برمی‌گردد، از زندگان تغذیه می‌کند و مرز سوگواری را می‌شکند. خانواده‌ای که کسی را دفن کرده باید دوباره با او روبه‌رو شود، اما چهرهٔ آشنا دیگر تضمین امنیت نیست. محبت، انزجار و ترس در یک بدن جمع می‌شوند.

پژوهش پل باربر دربارهٔ خون‌آشام، تدفین و مرگ نشان می‌دهد بخشی از افسانه‌های مردگان بازگشته با تلاش مردم برای توضیح فرایندهای ناشناختهٔ تجزیهٔ جسد شکل گرفته است. پف‌کردن بدن، تغییر رنگ، عقب‌رفتن پوست اطراف ناخن یا مایعاتی که از دهان دیده می‌شدند می‌توانستند برای شاهدانی که دانش پزشکی امروز را نداشتند نشانهٔ ادامهٔ زندگی به نظر برسند. بیماری و مرگ‌های پیاپی در یک روستا نیز سوءظن را بیشتر می‌کرد.

خون‌آشام ترس از مرگ را به ترس از بازگشت مرگ تبدیل می‌کند. بدن پس از خاموشی فوراً به تصویر آرام حافظه بدل نمی‌شود. افسانه روی این فرایند چهره‌ای گذاشت که می‌شد قبرش را گشود، آیینی انجام داد و گمان کرد زنجیرهٔ مرگ متوقف شده است.

فرانکنشتاین؛ مسئولیت از لحظهٔ آفرینش آغاز می‌شود

موجود فرانکنشتاین پیش از آنکه فرصت سخن‌گفتن پیدا کند با نگاه سازنده‌اش محکوم می‌شود. ویکتور آرزوی آفرینش حیات را تا لحظهٔ موفقیت دنبال می‌کند، سپس از بدنی که ساخته می‌گریزد. وحشت اصلی در آن اتاق صرفاً بیدارشدن موجود نیست. انسانی که خود را خالق دانسته حاضر نیست مسئولیت نتیجهٔ کارش را بپذیرد.

موجود شلی یاد می‌گیرد، خانواده‌ای را از دور تماشا می‌کند، زبان می‌آموزد و میل دارد پذیرفته شود. طرد و تنهایی او را زخمی می‌کنند. این زخم قتل‌های بعدی را بی‌گناه نمی‌کند؛ او دست به خشونت می‌زند و باید جدی گرفته شود. اما روایت اجازه نمی‌دهد همهٔ تقصیر را در ظاهر بدنش حبس کنیم. ویکتور نیز انتخاب کرده، رها کرده و بارها از مواجهه با پیامدها گریخته است.

خوانش دانشکدهٔ ادبیات آکسفورد بر پشیمانی، بیگانگی و ظرفیت انسانی موجود تأکید می‌کند. پرسش سخت همین‌جاست: هیولا کسی است که از تکه‌های مردگان ساخته شده یا کسی که موجودی حساس را می‌آفریند و در نخستین نگاه تنها می‌گذارد؟ پاسخ ساده‌ای وجود ندارد، چون رمان مسئولیت را میان آفریننده و آفریده حرکت می‌دهد. هیولا از آزمایشگاه بیرون می‌آید، اما بخشی از او در همان لحظهٔ انزجار و ترک‌کردن ساخته می‌شود.

یوکای؛ ابهامی که همیشه دشمن نیست

یوکای‌های ژاپنی یادآوری می‌کنند که «موجود ناشناخته» الزاماً همان شیطان یا دشمن نهایی نیست. برخی خطرناک‌اند، بعضی شوخ‌طبع، عده‌ای وابسته به مکان یا زمانی خاص و گروهی چنان مبهم‌اند که دسته‌بندی اخلاقی درباره‌شان زودتر از فهمیدنشان فرومی‌ریزد. شیئی قدیمی، صدایی کنار آب یا اتفاقی عجیب در جاده می‌تواند هویت و روایت پیدا کند.

پایگاه دادهٔ یوکایِ مرکز بین‌المللی پژوهش‌های ژاپن ده‌ها هزار گزارش کتاب‌شناختی از مطالعات فولکلور و روایت‌های مربوط به پدیده‌های رازآلود گرد آورده است. این گستردگی نشان می‌دهد هیولا همیشه از یک الگوی واحد بیرون نمی‌آید. جغرافیا، کار روزانه، آب‌وهوا، حافظهٔ محلی و شوخی مردم می‌توانند به اندازهٔ هراس در ساختنش نقش داشته باشند.

یوکای راه دیگری برای زندگی با ناشناخته پیشنهاد می‌کند. لازم نیست هر ابهامی کشته شود. شاید باید مسیرش را شناخت، رسمش را رعایت کرد یا پذیرفت که جهان از مرز فهم فوری ما بزرگ‌تر است. چنین موجودی ترس را حذف نمی‌کند؛ آن را از فرمان سادهٔ «نابود کن» بیرون می‌آورد و به رابطه‌ای پیچیده‌تر تبدیل می‌کند.

هیولای درون چه چیزی را پنهان می‌کند؟

گفتن «هیولایی درون من است» می‌تواند راهی برای پذیرفتن خشم، حسادت یا میل به آسیب‌زدن باشد. این تصویر به بخش‌هایی از روان شکل می‌دهد که در گفت‌وگوی عادی سخت بیان می‌شوند. شخصیتی که با بدل تاریک خود روبه‌رو می‌شود شاید سرانجام اعتراف کند از چه می‌ترسد و چه چیزی را انکار کرده است.

همین تصویر می‌تواند بهانه هم بشود. اگر هر خشونتی کارِ موجودی جدا در درون ما باشد، مسئولیت صاحب بدن کجا می‌رود؟ اورسولا لو گویین در واکنش به اقتباس قصه‌های دریای زمین از توضیح دیرهنگام یک قتل با «سایه یا نیمهٔ تاریک» انتقاد می‌کند، چون علت از دل شخصیت و عمل درنیامده و از بیرون به داستان چسبیده است. هیولای درون وقتی زنده می‌شود که انتخاب‌های شخصیت را روشن کند، نه وقتی جای آن انتخاب‌ها را بگیرد.

انسان ممکن است تکانه‌ای ویرانگر داشته باشد و در برابرش بایستد؛ یا شکست بخورد، آسیب بزند و برای جبران کار کند. زبان هیولا باید این پیچیدگی را نگه دارد. «هیولای ذاتی» راه تغییر را می‌بندد، همان‌طور که انکار تاریکی خطر را نادیده می‌گیرد.

چرا از ترسیدن لذت می‌بریم؟

کسی چراغ اتاق را خاموش می‌کند، فیلمی ترسناک می‌گذارد و پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشد. با نخستین صدای پشت در قلبش تندتر می‌زند، درحالی‌که کنترل تلویزیون کنار دست اوست و آشپزخانه چند قدم بیشتر فاصله ندارد. این فاصلهٔ کوچک میان خطر خیالی و امنیت واقعی امکان لذتی عجیب را می‌سازد.

نوئل کارول این تناقض را یکی از مسئله‌های مرکزی وحشت می‌داند: چرا به چیزی نزدیک می‌شویم که قرار است ما را بترساند و منزجر کند؟ کنجکاوی بخشی از پاسخ است. می‌خواهیم بدانیم موجود چیست، چگونه کار می‌کند و آیا شخصیت‌ها راه نجات پیدا می‌کنند. ماتیاس کلاسن نیز هیولاهای مؤثر را به تهدیدهای دیرینه‌ای مانند شکارشدن، خشونت دیگران، آلودگی و محیط خطرناک پیوند می‌دهد. داستان این هشدارهای بدنی را در چارچوبی کنترل‌شده فعال می‌کند.

ترس امن تمرین مستقیم برای فاجعه نیست، اما اجازه می‌دهد واکنش خود را مشاهده کنیم. می‌توانیم چشم برداریم، مکث کنیم یا فردا ادامه بدهیم. معنای تاریکی در دارک‌فانتزی نیز از همین مرز می‌گذرد: تاریکی زمانی ارزش دارد که فشار اخلاقی و عاطفی بسازد، نه اینکه رنج را به تزئین تبدیل کند. هیولا باید چیزی در ما بیدار کند که پس از خاموش‌شدن صفحه هنوز ارزش فکرکردن داشته باشد.

خطرِ هیولا نامیدن انسان‌ها

تا وقتی هیولا روی کاغذ یا پشت در قلعه است، می‌تواند ابزار شناخت باشد. وقتی همین واژه روی یک انسان یا گروه گذاشته می‌شود، کارکردش عوض می‌شود. نام‌گذاری می‌تواند همدلی را تعطیل کند، رنج طرف مقابل را کم‌اهمیت جلوه دهد و آسیب‌زدن به او را شبیه پاک‌کردن آلودگی نشان دهد.

پژوهش الکساندر لندری و همکارانش رابطهٔ انسان‌زدایی آشکار و حمایت از خشونت میان‌گروهی را در مجموعه‌ای بزرگ از مطالعات بررسی کرده است. نتیجهٔ مهمش این است که انکار صریح انسانیت، حتی با درنظرگرفتن شدتِ بیزاری، قدرت توضیحی جداگانه دارد. زبان «جانور»، «آفت» یا «موجود بی‌انسانیت» صرفاً ناسزا نیست؛ می‌تواند مرز ملاحظات اخلاقی را جابه‌جا کند.

اینجاست که تصویر سوم آینه را برمی‌گرداند. آدمی تنها وسط میدان ایستاده و مردم با فانوس‌هایشان دور او حلقه زده‌اند. نور همان فانوس‌ها روی دیوار پشت سرش هیولایی عظیم ساخته است، درحالی‌که تنِ وسط میدان هنوز کاملاً انسانی است. پرسش دیگر این نیست که آن غریبه چه شکلی دارد. پرسش این است که ترس جمعی با کسانی که نام‌گذاری می‌کنند چه کرده است.

مردمی با فانوس دور یک انسان تنها حلقه زده‌اند و نور آن‌ها سایهٔ هیولایی عظیم را روی دیوار ساخته است

فانتزی می‌تواند این خطر را آشکار کند. تردید ویچر در معنای «هیولا» بارها از مخاطب می‌خواهد میان ظاهر، رفتار و نامی که مردم بر یک موجود گذاشته‌اند فاصله بگذارد. این احتیاط به معنای انکار شر یا بخشیدن هر خشونتی نیست. یعنی پیش از بیرون‌راندن کسی از دایرهٔ انسان، باید از خود بپرسیم چه کسی از این اخراج قدرت می‌گیرد.

پس از آنکه هیولا دیده شد

هیولا ترس را حل نمی‌کند؛ آن را از مه بیرون می‌آورد. وقتی چهره ظاهر شد، تازه انتخاب آغاز می‌شود. شاید لازم باشد با موجود جنگید، شاید باید داستان پیدایشش را فهمید، شاید باید از او فاصله گرفت و گاهی باید پذیرفت چیزی که هیولا نامیده‌ایم زخمی است که خودمان ساخته‌ایم.

بهترین هیولاها پس از شکست نیز چیزی باقی می‌گذارند. تالار دوباره روشن می‌شود، اما صدای بیرون دیوار فراموش نمی‌شود. قبر بسته می‌شود، اما آگاهی از مرگ می‌ماند. سازنده از آزمایشگاه می‌گریزد، اما مسئولیت همراهش می‌آید. کودک می‌فهمد سایه از کت و شاخه ساخته شده، بااین‌حال شب بعد کمی دقیق‌تر به اتاق نگاه می‌کند.

ما هیولا می‌سازیم چون بعضی ترس‌ها بدون بدن دیده نمی‌شوند. هنر آن است که پس از ساختن، از موجود خود بازجویی کنیم: چه چیزی را حمل می‌کنی، از کدام زخم آمده‌ای و چه کسی را به ناحق شبیه خودت کرده‌ای؟ هیولایی که این پرسش‌ها را تاب بیاورد از یک دشمن سرگرم‌کننده بزرگ‌تر می‌شود. او نگهبان مرزی است که میان ترس و شناخت، میان دفاع و ظلم، و میان چهرهٔ غریبه و سایهٔ خود ما کشیده شده است.

منابع و مطالعهٔ بیشتر