جهان ها
دنیای نغمه؛ جهانی در آستانهٔ زمستان
در وستروس و اسوس، پادشاهان برای فردا نقشه میکشند؛ اما فصلها، ویرانهها و نیروهای فراموششده یادآوری میکنند که تاریخ هرگز واقعاً تمام نمیشود.
تابستان آنقدر طول کشیده که کودکِ حیاط قلعه هیچ زمستان واقعیای به یاد ندارد. برف برای او چیزی است در قصههای پیرزنها؛ سفیدی نرمی که روی برجها مینشیند و صبح بعد آب میشود. در آشپزخانه اما زنی سالخورده گوشت را با دقت نمک میزند، هیزمتر را کنار میگذارد تا خشک شود و پوستین پوسیدهٔ شوهر مردهاش را دور نمیاندازد. او میداند بعضی فصلها پیش از آنکه تمام شوند، نام آدمها را از خانهها پاک میکنند.
هستهٔ دنیای «نغمهٔ یخ و آتش» در فاصلهٔ میان اطمینان آن کودک و حافظهٔ آن زن میتپد. تمدنی بزرگ، نظم موقت خود را با امنیت اشتباه گرفته است. پادشاهان برای میراثی میجنگند که شاید یک نسل دوام نیاورد؛ شهرها روی خاک امپراتوریهای مرده ساخته شدهاند؛ خطرهای کهن به لالایی و افسانه تنزل یافتهاند. همه چنان زندگی میکنند که گویی فردا نسخهٔ بزرگتری از امروز خواهد بود، تا گذشته از زیر برف، خاکستر و آوازهای فراموششده بازمیگردد.

دربارهٔ دامنه و اسپویل: این نوشته جهان رمانهای منتشرشدهٔ «نغمهٔ یخ و آتش» و کتابهای تاریخی همراه آنها را بررسی میکند و از جزئیات پایهٔ وستروس، اسوس، والریا، دیوار و بازگشت جادو میگوید. پایان سریال HBO پایان قطعی کتابها فرض نشده و رازهایی که در متن منتشرشده هنوز حل نشدهاند، پاسخ قطعی نمیگیرند.
دنیای کتابها، نه سایهای از سریال
«بازی تاجوتخت» نام جلد نخست نغمه و نیز نام اقتباس تلویزیونی مشهور آن است. این همنامی باعث شده گاهی کل جهان با سالهای پایانی سریال، چهرهٔ بازیگران یا تصویر تخت آهنین یکی گرفته شود. اما دنیای کتابها بزرگتر، مبهمتر و در بسیاری نقاط ناتمامتر است. پنج رمان اصلی منتشرشده از ذهن دهها شخصیت عبور میکنند و هرکس فقط بخشی از منظره را میبیند.
خود جورج آر. آر. مارتین کتاب و سریال را دو روایت متفاوت دانسته است. هرچه اقتباس جلوتر رفت، راهها بیشتر از هم فاصله گرفتند. پس آنچه سریال دربارهٔ سرنوشت اشخاص، ماهیت دشمن شمالی یا پایان جنگها نشان داده، نمیتواند پاسخ قطعی معماهای ادبی باشد.
این تفاوت فقط احتیاطی برای هواداران نیست؛ بخشی از معنای جهان است. در نغمه، حقیقت معمولاً پشت یک پنجرهٔ تمیز منتظر ما نمانده. خبر با اسب میرسد، شاهد دروغ میگوید، تاریخنگار تعصب دارد و خواب ممکن است هشدار، فریب یا بازتاب ترس خودِ بیننده باشد. ما جهان را همانطور میشناسیم که ساکنانش میشناسند: تکهتکه و دیر.
تابستانی که خود را جاودانه پنداشت
فصلها در این جهان از تقویم اطاعت نمیکنند. تابستان یا زمستان میتواند سالها بماند و علت این بینظمی در کتابهای منتشرشده روشن نشده است. مهمتر از پاسخ علمی یا جادویی، اثری است که چنین زمانی بر حافظهٔ انسان میگذارد. نسلی که در آسایش تابستان به دنیا آمده، هشدار پیرترها را اغراق میشنود. مباشر قلعه میان خرجکردن برای جشن و پرکردن انبار مردد میماند، چون خطر دور همیشه در برابر لذت نزدیک ضعیفتر به نظر میرسد.
زمستان در نغمه تصویر سادهای از شر نیست. برف میتواند راه مهاجم را هم ببندد، سرما گوشت را نگه دارد و شب آدمها را دور یک آتش جمع کند. اما فصل بلند، غرور زمان حال را میشکند. عنوانها، قراردادها و مرزها فقط تا وقتی معنا دارند که نان هست، سقف ایستاده و کسی توان رساندن فرمان را دارد.
در مقالهٔ بهای قدرت در بازی تاجوتخت دیدیم که تصمیم یک تالار چگونه به زندگی آدمهای دور میرسد. اینجا مقیاس باز هم بزرگتر است: خود جهان به فرمانروا یادآوری میکند که پیروزی سیاسی شاید در ساعت کوچک دربار مهم باشد و در ساعت بزرگ فصلها تقریباً هیچ.
نقشهای که در حاشیههایش به افسانه میرسد
نقشهٔ نغمه کامل نیست و وانمود هم نمیکند کامل است. هرچه از مراکز آشناتر دور میشویم، گزارشها عجیبتر، نامها ناپایدارتر و فاصلهها نامطمئنتر میشوند. این ابهام کمبود جهانسازی نیست. یادآوری میکند نقشه همیشه به اندازهٔ دانش، سفر و پیشداوری نقشهکش وسعت دارد.
وستروس و اسوس را نیز نباید نسخههای تغییرنامیافتهٔ اروپا و آسیا دانست. مارتین از دورهها و فرهنگهای متعدد تاریخ الهام گرفته و مواد واقعی را در جهانی ثانویه از نو ترکیب کرده است. شباهتها وجود دارند، اما تطبیق یکبهیک هم نادقیق است و هم جهان را فقیر میکند.
نقشه از طرف دیگر بیطرف نیست. بیشتر آنچه خواننده از شرق دور میشنود از دهان بازرگان، دریانورد، تبعیدی یا تاریخنگاری میآید که خودش هرگز آنجا نبوده است. گاهی اسوس در نگاه شخصیتهای غربی به پهنهای غریب و یکدست تقلیل مییابد؛ باید حواسمان باشد ناآگاهی را با حقیقت جهان اشتباه نگیریم. حاشیهٔ سفید نقشه فقط جای هیولاها نیست. جای اعتراف به این است که نمیدانیم.
وستروس؛ نامهایی که میخواهند از مرگ طولانیتر باشند
در وستروس، خاندان راهی برای ادامهدادن خویشتن پس از مرگ است. فرد میمیرد، اما نام، نشان، قلعه، شمشیر و مقبره باقی میماند. کودکی ممکن است پیش از آنکه خودش را بشناسد بداند وارث کدام سوگند و دشمن کدام خانه است. شجرهنامه وعده میدهد که زمان خطی منظم دارد و خون میتواند گذشته را سالم به آینده برساند.
ولی خود تاریخ مدام این وعده را میشکند. خاندانهای کهن خاموش میشوند، نام فاتح بر قلعهٔ مغلوب مینشیند و فرزندی که باید تداوم خانه باشد، راه دیگری میخواهد. حتی «هفت پادشاهی» نامی است که واقعیت سیاسی ناهموار زیر آن بهزور یکپارچه به نظر میرسد. شمال، دورن، جزایر و سرزمینهای رودخانهای یک حافظه ندارند؛ شکست یک سوی نقشه ممکن است در سوی دیگر روز رهایی نامیده شود.
در زمان عمیق سرزمین میانه، گذشته چون نوری رو به خاموشی بر اکنون میتابد. در وستروس، گذشته اغلب پروندهای باز است. مردهها از راه کینه، ادعای نسب و روایتی که دربارهشان ساخته شده هنوز در اتاق تصمیمگیری نشستهاند.
دیوار؛ یادبودی که دلیلش فراموش شده است
دیوار یکی از بزرگترین تناقضهای این دنیا را در خود نگه میدارد: یادمانی عظیم برای خطری که بیشتر مردم دیگر به آن باور ندارند. نسلها آن را دیدهاند، دربارهٔ سازندگانش قصه گفتهاند و نگهبانانی برایش فرستادهاند؛ بااینحال دلیل نخستین وجودش چنان دور شده که خدمت در آن بیشتر مجازات است تا نگهبانی از جهان زندگان.
مارتین گفته جرقهٔ تصویر دیوار هنگام ایستادن بر دیوار هادریان به ذهنش رسید؛ جایی که یک سرباز رومی میتوانست به شمال ناشناخته نگاه کند. فانتزی آن حس را چندین برابر کرد. دیوار یخی از تاریخ واقعی نیامده، اما احساس انسانی پشت آن آشناست: مرزی میسازیم تا خطر را بیرون نگه داریم و چند نسل بعد، خود مرز میماند بیآنکه بدانیم از چه میترسیدیم.
شب طولانی نیز در آغاز قصه بیشتر خاطرهای فرسوده است تا گزارشی زنده. مادربزرگها آن را تعریف میکنند، کودکان میترسند و بزرگسالان لبخند میزنند. تراژدی از همینجا آغاز میشود. جامعهای میتواند شاهدی به بلندی دیوار داشته باشد و باز فراموش کند چرا آن شاهد برپاست.
اسوس؛ امپراتوریهایی که پس از مرگ فرمان میرانند
اسوس یک «شرق» یکدست نیست. شهرهای آزاد، دشتهای پهناور، جزیرهها، بنادر بردهدار، بیابانها و سرزمینهایی که غرب فقط شایعهشان را شنیده، حافظههای جدا دارند. بااینحال سایهٔ امپراتوریهای مرده بر بخش بزرگی از آن افتاده است. راه، زبان، تجارت و شکل شهر میتوانند قرنها پس از مرگ سازندگانشان دوام بیاورند.
فروپاشی یک قدرت به معنای پایان کار آن نیست. مردم ممکن است روی جادهای سفر کنند که برای ارتش فاتح ساخته شده، با سکهای معامله کنند که تصویر فرمانروایی فراموششده را دارد یا قانونی را طبیعی بدانند که روزی برای سود یک امپراتوری نوشته شده بود. در بازار، ملوانی تکهای سنگ سیاه را میفروشد و نمیداند بخشی از چه نیایشگاه یا زندانی بوده است. برای او سنگ فقط پول شام امشب است؛ گذشته در سکوت، دستبهدست میشود.
همین وسعت توضیح میدهد چرا جهانهای خیالی میسازیم. جهان خیالی فقط مکانی برای حادثه نیست؛ آزمایشگاهی است که در آن میتوان دید یک فاجعه چطور بعد از محو نام عاملانش هنوز در زبان، عادت و اقتصاد زندگی میکند.
والریا؛ آتشی که صاحب خود را هم سوزاند
والریا بلندترین تجسم رؤیای تسلط در این جهان است. فرمانروایان اژدها، جادو و نیروی انسانهای بهبندکشیده را برای ساختن قدرتی به کار گرفتند که رقیبی برای خود نمیدید. سپس «نابودی والریا» فرا رسید؛ فاجعهای چنان کامل که علت دقیقش هنوز در مه روایتهاست و ویرانههایش قرنها بعد هم هراس میآفرینند.
اهمیت والریا در حل معمای فاجعه خلاصه نمیشود. این امپراتوری میپرسد آیا نیرویی که تمدن را شکستناپذیر میکند، از ابتدا بذر نابودیاش را نیز حمل میکند. وقتی قدرت میتواند هر هشدار را بخرد، بسوزاند یا به بردگی بگیرد، چه کسی باقی میماند تا بگوید مرزی وجود دارد؟
اژدها در این قاب یک حیوان باشکوه یا سلاح هوایی نیست. حافظهٔ زندهٔ جهانی است که آتش در آن زمانی مرز سیاست را عوض کرد. مقالهٔ اژدها در فانتزی مسیر این موجود را میان شکوه، حرص، امر قدسی و ویرانی دنبال میکند؛ در نغمه، همهٔ این چهرهها همزمان زیر بالهایش حرکت میکنند.
تاریخ را چه کسی به صبح بعد میرساند؟
گذشتهٔ نغمه صدای واحد ندارد. استادان نسخه مینویسند، سپتونها گناه و تقدس را میبینند، آوازخوانها شکست را عاشقانه میکنند و فاتحان نام خود را روی همان واقعه میگذارند. کتاب همراه The World of Ice & Fire نیز عمداً از دل همین سنت نوشته شده: مجموعهای از دانش، حدس و روایت موروثی، نه دوربینی بیرون جهان که حقیقت نهایی را ضبط کرده باشد.
حتی تاریخهای رسمی به دست انسانی نوشته شدهاند که سلیقه، ترس و حامی سیاسی دارد. سند ممکن است صادق باشد و باز کامل نباشد. نامهای که از آتش جان سالم برده، شاید تنها نسخهای باشد که دروغ میگوید؛ شاهد راستگو شاید پیش از رسیدن کلاغ مرده باشد.

پژوهشی در Mythlore به نقش کتابها، نامهها و اسناد گمشده در نغمه توجه کرده است: دانش پیدا میشود، نابود میشود، بد خوانده میشود یا زمانی به دست کسی میرسد که دیگر دیر شده. تمدن فقط با آنچه رخ داده زندگی نمیکند؛ با آنچه توانسته حفظ کند و آنچه ترجیح داده فراموش کند نیز شکل میگیرد.
خدایان بسیارند، پاسخ قطعی نیست
خدایان کهن، ایمان هفتگانه، خدای غرقشده، پروردگار نور و آیینهای دورتر کنار هم حضور دارند. دین برای بعضی پناه است، برای بعضی زبان هویت و برای بعضی ابزار مشروعیت. فرمانروا میتواند نشانهای مقدس را به ادعای خود گره بزند؛ مؤمنی بینام ممکن است فقط برای تحمل مرگ فرزندش شمع روشن کند.
رخدادهایی در کتاب وجود دارند که با توضیح معمولی آسان جمع نمیشوند. دعا، رؤیا، بازگشت از مرگ و دیدن دوردست مرز میان ایمان و جادو را آشفته میکنند. بااینحال هیچ خدايی رو به خواننده نمیایستد تا نظام جهان را شرح دهد. وقوع امر ناممکن ثابت نمیکند هر کاهن معنای آن را درست فهمیده است.
همین سکوت، ایمان را جدیتر میکند. اگر پاسخ آسمان روشن و فوری بود، باور بیشتر شبیه اطاعت از یک واقعیت فیزیکی میشد. مردم نغمه مانند ما زیر آسمانی تصمیم میگیرند که گاهی نشانه میفرستد و هرگز دفترچهٔ راهنما نمیفرستد.
جادو برنمیگردد؛ پرده از برابرش کنار میرود
داستان با امر فراطبیعی آغاز میشود، اما بخش بزرگی از جهان چنان زندگی میکند که گویی دوران جادو تمام شده است. اژدهاها مردهاند، موجودات شمالی قصهاند و استادان برای آنچه میتوان سنجید واژههای مطمئنتری دارند. بعد اتفاقهای کوچک شروع میشوند. خوابها وزن میگیرند. شیشه، خون، آتش و درخت چیزهایی نشان میدهند که نباید ممکن باشند.
مارتین جادو را عمداً کمحضور و رازآلود نگه میدارد. جادو در نغمه به جدول مهارت و فرمولی امن تبدیل نمیشود. کسی که نیرویی را لمس میکند الزاماً ماهیتش را نمیفهمد؛ دانستن یک نام نیز تضمین نمیکند از بهایش آگاه باشد. سیستمهای جادو و بهای قدرت تفاوت میان قانونمندی و راز را گستردهتر بررسی میکند.
شاید دقیقتر باشد نگوییم جادو به جهان بازگشته است. جادو احتمالاً هیچگاه کاملاً نرفته بود؛ حافظهٔ مردم کوتاه شده بود. امر ناممکن پشت مرز تجربهٔ یک نسل ایستاده بود و همان نسل، نبودن در زندگی خودش را با نبودن در واقعیت اشتباه گرفت.
زندگی در فصل بلند با شمشیر آغاز نمیشود
جهانسازی وقتی زنده میشود که قانون بزرگ عادت کوچک بسازد. اگر زمستان سالها طول میکشد، خانواده باید از ماهها قبل نمک، غله، سقف و هیزم را حساب کند. کفش کودک کمی بزرگتر دوخته میشود تا سال بعد هم اندازه باشد. اتاقی در قلعه بسته میماند چون گرمکردنش هیزم زیادی میخواهد. بیماریای ساده میتواند روستایی جداافتاده را پیش از رسیدن درمان خالی کند.
این جزئیات از شمار قلعهها مهمترند. باورپذیری یک جهان فانتزی از پیوستگی پیامدها میآید: اقلیم باید وارد آشپزخانه شود، فاصله باید خبر را تغییر دهد و تاریخ باید روی واژهای که مردم برای همسایهشان به کار میبرند اثر بگذارد.

بیرون خانه شاید پرچمهای ارتشی از جاده بگذرند. داخل خانه، نگرانی فوری این است که آیا آذوقه تا بهار میرسد. کودک روی پوستین قدیمی نخ قرمز میکشد و نمیداند صاحب قبلی آن در کدام زمستان مرده است. جهان در چنین لحظهای واقعی میشود: وقتی شکوه دوردست، کنار صدای شکستن آخرین هیزم شنیده میشود.
یخ و آتش دو سپاه روبهروی هم نیستند
وسوسهانگیز است که یخ و آتش را دو سوی سادهٔ خیر و شر بدانیم. خود جهان در برابر این تقسیم مقاومت میکند. آتش خانه را گرم میکند و شهر را میبلعد. یخ غذا را حفظ میکند و خون را در رگ میبندد. هر دو زیبا هستند، هر دو وحشت میآفرینند و هیچکدام برای آسایش انسان ساخته نشدهاند.
حتی معنای نهایی عنوان در کتابهای منتشرشده پروندهای بسته نیست. میتوان نیروهای شمال و اژدهایان شرق را دو قطب بزرگ دید، اما «نغمه» از برخورد مکانیکی دو عنصر شکل نمیگیرد. صداهای انسانی میان آنهاست: مادری که کنار آتش برای فرزندش قصه میگوید، نگهبانی که بر یخ نام مردگان را به یاد میآورد، بردهای که گرمای اژدها برایش هم وعدهٔ آزادی است و هم سایهٔ اربابی تازه.
یخ و آتش هر دو مقیاس انسان را میشکنند. تاج، نام خانوادگی و استدلال سیاسی برایشان اهمیتی ندارد. آدمها نمیتوانند آنها را کاملاً فرمان دهند؛ تنها میتوانند در میانشان انتخاب کنند که چه چیزی را حفظ کنند و برای نجات چه کسی دست به خطر بزنند.
تاریکی این جهان آخرین حرفش نیست
نغمه را گاهی جهانی نیهیلیستی میخوانند: جایی که شرافت مجازات میشود، مرگ ناگهانی است و زور آخرین قانون. این خوانش بخشی از حقیقت را میبیند و بخش دشوارتر را از دست میدهد. اگر هیچ ارزش انسانی وجود نداشت، خیانت دردناک نبود، سوگ معنایی نداشت و وفاداری کسی ما را تکان نمیداد.
در جهانی که خوبی پیروزی را تضمین نمیکند، انتخاب خوب ارزش بیشتری پیدا میکند. کسی غذا را قسمت میکند بیآنکه مطمئن باشد فردا سهمی خواهد داشت. نگهبانی کنار دوست زخمی میماند، هرچند آوازخوانی نامش را ثبت نمیکند. فانتزی با مرگ چه میکند؟ نشان میدهد معنا از شکستناپذیری نمیآید؛ گاهی از این میآید که انسانی فانی بداند خواهد باخت و باز دیگری را تنها نگذارد.
تاریکی نغمه پسزمینهای برای درخشانتر کردن قهرمان نیست. فشاری است که ارزش انتخاب را آشکار میکند. امید در این جهان شیپور پیروزی نیست. ظرف کوچکی از دانه است که کسی در پایان تابستان کنار گذاشته، چون احتمال میدهد هنوز بهاری وجود داشته باشد.
جهانی بزرگتر از جنگ پادشاهان
جنگ تاجها فقط سطحی پرصدا از این دنیا است. زیر آن، راههای بسیار دیگری باز میشوند: دیواری که حافظهٔ ترس را حمل میکند؛ والریایی که غرور تمدن را به ویرانه بدل کرده؛ اسوسی که هنوز زیر سایهٔ امپراتوریهای غایب زندگی میکند؛ ادیانی که رنج را به زبانهای متفاوت معنا میکنند؛ اژدهایانی که مرز میان رهایی و سلطه را میسوزانند؛ درختان و موجوداتی که زمان را با مقیاس انسان اندازه نمیگیرند.
هر مسیر سرانجام به یک حقیقت برمیگردد. انسان برای دوام قلعه میسازد، نام میگذارد، فرزند میآورد، تاریخ مینویسد و مردگانش را در ترانه نگه میدارد. جهان بارها نشان میدهد که این دوام موقت است. پاسخ نغمه تمسخر این تلاش نیست. عظمت و اندوهش از این میآید که میداند موقتیبودن، نیاز ما به ساختن خانه را از میان نمیبرد.
شاید به همین دلیل این دنیا با وجود همهٔ مرگها زنده احساس میشود. پژوهش شبکهٔ شخصیتهای پنج کتاب نشان داده که جمعیت عظیم روایت در گروهها و رابطههایی با اندازههای انسانی سامان میگیرد. قارهها بزرگاند، اما خواننده جهان را از راه دوستی، بدهی، خویشاوندی و فقدان میشناسد. هیچ نقشهای بدون آدمی که در جادهاش منتظر بازگشت دیگری است کامل نمیشود.
جهانی در آستانهٔ زمستان
نخستین برف روی حیاط مینشیند. کودک دستش را دراز میکند و دانهای را روی کف دست میگیرد. برف کوچک و بیآزار آب میشود. هنوز نمیداند پایان یک عصر همیشه با فرو ریختن برج آغاز نمیشود. گاهی باد فقط کمی سردتر میشود، قیمت نمک بالا میرود و کلاغی که باید نامه بیاورد بازنمیگردد.
پیرزن پوستین را از صندوق بیرون میآورد. بوی دود سالهای دور هنوز میان پشم مانده است. بیرون، پادشاهان نامه میفرستند، کورهها شمشیر میسازند و هر خاندان نام خودش را بلندتر فریاد میزند. زیر همان صداها، چیزی کهنتر حرکت میکند؛ چیزی که برای آمدن به اجازهٔ هیچ تاجی نیاز ندارد.
عظمت دنیای نغمه در تعداد نامها و قلعههایش خلاصه نمیشود. زیر هر نام، لایهای قدیمیتر نفس میکشد. زیر تالارها استخوان کسانی است که تاریخ حفظشان نکرد. زیر آواز پیروزی، صدای خانوادهای مانده که بازنده و برنده هر دو غلهاش را بردند. پشت تابستانی که پایانناپذیر به نظر میرسد، زمستان ایستاده است.
تاجها صاحب عوض میکنند. زمستان نام کسی را نمیپرسد.
منابع و مطالعهٔ بیشتر
- مجموعهٔ A Song of Ice and Fire در Penguin Random House برای فهرست رمانهای منتشرشده و معرفی رسمی مجموعه.
- صفحهٔ رسمی The World of Ice & Fire برای ساختار تاریخ درونجهانی و آمیختگی دانش، حدس و روایت موروثی.
- صفحهٔ A Game of Thrones در سایت جورج آر. آر. مارتین برای معرفی جلد نخست و نقطهٔ آغاز جهان.
- مارتین دربارهٔ تفاوت کتابها و سریال و A Winter Garden برای دو مسیر روایی جدا و تفاوت رخدادهای آینده.
- مارتین دربارهٔ الهام دیوار هادریان برای تبدیل یک تجربهٔ تاریخی به تصویری فانتزی.
- گفتوگوی TIME دربارهٔ فانتزی، تاریخ و رازآلودگی جادو برای نسبت تاریخ خیالی و امر ناممکن در نغمه.
- گفتوگوی Publishers Weekly با مارتین برای جهان ثانویه، تاریخنگار نامطمئن و صدای Fire & Blood.
- گفتوگوی StarTalk با مارتین برای دیوار، جنگ، خشونت و نسبت فانتزی با تجربهٔ تاریخی.
- پژوهش دانشگاه وارویک دربارهٔ پیچیدگی اجتماعی روایت برای شبکهٔ شخصیتها و مقیاس انسانی جهان.
- پژوهش Mythlore دربارهٔ کتابها، اسناد و زمان عمیق برای شکنندگی دانش و بقای ناقص حقیقت.
- کتاب Memory and Medievalism در دانشگاه آکسفورد برای نقش تاریخ، حافظه، آموزش، رؤیا و امر فراطبیعی در جهان مارتین.
- پژوهش دانشگاه لیسبون دربارهٔ جنگل تسخیرشده و مرز تمدن برای خوانش مرز شمال بهعنوان مرز ذهنی و اسطورهای.
- پژوهش Fafnir دربارهٔ دین و قدرت در نغمه برای پیوند ایمان، مشروعیت و حکومت.
- Medievalism in A Song of Ice and Fire and Game of Thrones در Cambridge برای احتیاط در یکیگرفتن جهان مارتین با قرون وسطای تاریخی.