جستارها
قولی سنگینتر از جان
قول برای روزی معنا دارد که وفاداری دشوار میشود؛ اما اگر همان قول ما را به ظلم وادار کند، شرافت در نگهداشتن آن است یا شکستناش؟
هشدار اسپویل: این جستار بخشهایی از سیلماریلیون، ارباب حلقهها، نبرد پادشاهان، طوفان شمشیرها و سِر گاوین و شوالیهٔ سبز را فاش میکند.
نگهبان کنار زنجیر دروازه ایستاده است. سالها پیش، در تالاری روشن و میان صدای جامها، دست بر قبضهٔ شمشیر گذاشت و قول داد این در را هرگز بیفرمان فرمانروایش باز نکند. اکنون آن سوی دیوار صدای خانوادههایی میآید که از آتش میگریزند. فرمان هنوز همان است، مهر روی طومار هنوز نشکسته و زنجیر هنوز در مشت اوست. فقط جهان عوض شده است.
این جستار دربارهٔ لحظهای است که وفاداری و اخلاق از یکدیگر جدا میشوند. قول، اجازه میدهد انسانی دیگر آیندهاش را بر حرف ما بنا کند؛ به همین دلیل دشوارشدن یک عهد، بهتنهایی مجوز شکستن آن نیست. اما هیچ سوگندی هم حق ندارد وجدان را از کار بیندازد. گاهی نگهداشتن کلمات، خیانت به انسانی است که آن کلمات قرار بود از او محافظت کنند.
شکستن چنین عهدی شاید کار درست باشد، اما کار پاکی نیست. اعتماد زخمی میشود، کسی هزینه میدهد و نام عهدشکن شاید هرگز از ننگ رها نشود. فانتزی این زخم را به زنجیر، نفرین، شمشیر و شهری در آستانهٔ سوختن تبدیل میکند تا پرسشی قدیمی را جلوی چشم ما بگذارد: تا کجا باید پای قولی ماند که آدم دیگری آن را داده—آدمی که زمانی خود ما بوده است؟

قول، بخشی از آیندهٔ دیگری است
وقتی میگوییم «میآیم»، فقط قصد خود را گزارش نمیکنیم. ممکن است کسی بهخاطر همین جمله بلیت نخرد، شیفتش را عوض کند، کودک را بیدار نگه دارد یا شب طولانی بیمارستان را تنها نماند. قول فضایی در آیندهٔ دیگری اشغال میکند. او تصمیمهایش را دور چیزی میچیند که هنوز رخ نداده، چون ما گفتهایم رخ خواهد داد.
همین اتکا، وعده را از آرزو جدا میکند. اگر دوستی بگوید «امیدوارم کمکت کنم» هنوز راه خروجی برای هر دو طرف باقی گذاشته است. وقتی میگوید «من آنجا خواهم بود»، بخشی از بیاطمینانی جهان را بر عهده میگیرد. دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد دربارهٔ وعدهها نظریههای گوناگونی را بررسی میکند، اما اعتماد، انتظار و اختیار ویژهای که به طرف مقابل میدهیم در مرکز بسیاری از آنهاست.
جهانی بدون قول شاید آزادتر به نظر برسد، ولی کوچکتر است. در آن نمیتوان خانهای مشترک ساخت، نگهبانی شب را به دیگری سپرد یا برای سفری چندساله آماده شد. هیچکس نمیتواند وزنش را روی فردا بگذارد، چون کلمهها پیش از رسیدن صبح میمیرند.
فرمانی که آدم دیروز صادر میکند
در هر قول، آدمِ اکنون برای آدمِ آینده تصمیم میگیرد. جوانی بیستساله میگوید تا پایان عمر کنار کسی خواهد ماند. سربازی در بهار سوگند میخورد از دژی دفاع کند که شاید زمستان، فرمانروایی ستمگر آن را تصاحب کرده باشد. انسانی کنار تخت مرگ قول میدهد خانهای را دستنخورده نگه دارد، بیآنکه بداند ده سال بعد برای زندهماندن مجبور به فروش آن خواهد شد.
میتوان پرسید نسخهٔ قدیمی ما با چه حقی بر انسانی فرمان میراند که هنوز رنجها، دانستهها و دگرگونیهایش را تجربه نکرده بود. بحث هویت شخصی و اخلاق نشان میدهد تداوم ما در زمان مسئلهای ساده نیست. حافظه، بدن، شخصیت و پیوستگی روانی همیشه با سرعتی یکسان حرکت نمیکنند.
بااینحال جملهٔ «دیگر آن آدم نیستم» همهچیز را پاک نمیکند. آدم دیروز غریبهای نیست که نام ما را جعل کرده باشد. حقوقی به دیگران داده، امیدی ساخته و شاید آنها بر اساس حرفش چیزهایی را از دست دادهاند. تغییرکردن مهم است؛ اما گذشته را بیصاحب نمیکند.
آزادیای که خودش را محدود میکند
قولدادن یکی از عجیبترین نمایشهای آزادی است. انسان از آزادی اکنون استفاده میکند تا آزادی آیندهاش را کمتر کند. چسترتون در دفاع شاعرانهاش از عهدهای بزرگ، این توان را نوعی «آزادی برای بستن خویش» میدید. نیچه نیز در رسالهٔ دوم تبارشناسی اخلاق توان وعدهدادن را به حافظه، مسئولیت و ارادهای پیوند میدهد که میتواند میان «میخواهم» امروز و عمل فردا رشتهای بلند نگه دارد.
این تصویر باشکوه است: انسانی که آنقدر بر خود فرمان دارد که میتواند خویشتن آیندهاش را تضمین کند. اما همین شکوه سایهای دارد. آدم ممکن است در یک لحظهٔ غرور، خشم یا شور، دههها زندگی را خرج کند. شاید آزادانه زنجیری بسازد و بعد آزادیاش فقط در حمل همان زنجیر خلاصه شود.
پژوهش دربارهٔ عقلانیبودن عهدهای مطلق دقیقاً همین خطر را میسنجد: چگونه میتوان در جهانی که شرایطش را نمیشناسیم، قولی بدون استثنا داد؟ قدرت بستن آینده، اگر با فروتنی همراه نباشد، به ادعای دانستن آینده تبدیل میشود.
بعضی قولها از لحظهٔ تولد بیمارند
همهٔ عهدها ارزش اخلاقی یکسان ندارند. قولی که با فریب گرفته شده، سوگندی که زیر تهدید ادا شده یا تعهدی که هدفش آسیبزدن به بیگناهان است، تنها بهخاطر رسمیبودن مقدس نمیشود. شکل باشکوه مراسم نمیتواند محتوای آن را تطهیر کند.
آلیدا لیبرمن در پژوهش وعدهدادن در شرایط عدمقطعیت چهار شرط مهم را پیش میکشد: هدف وعده باید اخلاقاً مجاز باشد، فریبکارانه نباشد، با حسن نیت داده شود و بر ارزیابی واقعبینانهای از توانایی وعدهدهنده تکیه کند. بسیاری از سوگندهای بزرگ فانتزی درست در یکی از همین نقطهها میشکنند؛ پیش از آنکه نخستین خون ریخته شود.
این نکته راه فرار آسانی نمیسازد. نمیتوان هر بار که وفاداری دشوار شد اعلام کرد «قول از اول اشتباه بود». تفاوتی هست میان کشف یک شر واقعی و خستهشدن از بهایی که از ابتدا میدانستیم باید بپردازیم. وجدانی که فقط وقتی حرف میزند که حکماش با آسودگی ما سازگار است، نام دیگری برای میل شخصی است.
فانتزی وزن پنهان کلمات را دیدنی میکند
در زندگی روزمره، قول شکسته صدایی ندارد. لیوانی روی میز میماند، پیامی بیپاسخ میشود و کسی آرامآرام میفهمد نباید منتظر بماند. فانتزی همین خسارت نامرئی را به چیزی مادی بدل میکند: سوگند خون، نامی که نمیتوان پس گرفت، پیمانی که در را میبندد یا نفرینی که نسلها بعد بیدار میماند.
این همان آرزویی است که در چرا انسان هنوز رؤیای جادو میبیند؟ چهرهای روشنتر داشت: اینکه کلمه وزن داشته باشد و جهان صدای ما را بشنود. سوگند جادویی نیمهٔ تاریک آن آرزوست. اگر جهان واقعاً هر حرف ما را جدی بگیرد، شاید یک لحظه خشم برای ویرانکردن تمام عمر کافی باشد.
در سیستمهای جادو در فانتزی، قانون و هزینه به جادو باورپذیری میدهند. عهد نیز نوعی جادوی اخلاقی است؛ حتی وقتی نور نمیتاباند. هزینهاش در حافظهٔ دیگران، امکان همکاری و تصویری که از خود داریم ذخیره میشود.
سوگند فئانور؛ یک لحظه آزادی، قرنها اسارت
در سیلماریلیون، فئانور و پسرانش برای بازپسگرفتن سیلماریلها سوگندی هولناک میخورند. آنچه در آغاز پاسخ به دزدی و سوگ به نظر میرسد، به فرمانی تبدیل میشود که هر صاحب سیلماریل را دشمن میبیند. سالها میگذرند، موقعیتها عوض میشوند و امکانهای مهربانتر پیدا میشوند؛ اما کلمات قدیمی دوباره بیدار میشوند و راه خشونت را باز میکنند.
توضیح رسمی کریستوفر تالکین دربارهٔ سیلماریلیون این سوگند را یکی از رشتههای اصلی تاریخ ویرانگر بلریاند میداند. پژوهش Mythlore با عنوان آزادی برای بستن خویش نیز نشان میدهد چگونه سوگند، آزادی پسران فئانور را کاهش میدهد و آنان را به کارهایی میکشاند که تباهیشان را عمیقتر میکند.
نباید آنان را عروسک یک طلسم دانست. تراژدی دقیقاً به این دلیل دردناک است که هنوز انتخاب وجود دارد، هرچند انتخاب با شرم، ترس و تصور مجازات پوشانده شده است. سوگند شمشیر را بهتنهایی بلند نمیکند. انسانی آن را بلند میکند که دیگر نمیتواند شکست عهد را در تصور خود تاب بیاورد، اما تابآوردن خون تازه برایش ممکن میشود.
فئانور آینده را نمیدانست؛ بااینحال چنان سوگند خورد که گویی هیچ دانستهٔ تازهای نمیتواند داوری او را اصلاح کند. آن لحظه، وفاداری به غرور نزدیک شد. در جهانی که تاریخ سرزمین میانه هزاران سال روی هم انباشته میشود، یک جمله توانست از گویندهاش بیشتر عمر کند و فرزندان او را نیز زیر سایه ببرد.

مردگانی که هنوز منتظرند
ارباب حلقهها سوی دیگری از سوگند را نشان میدهد. مردان کوهستان به ایسیلدور سوگند وفاداری خورده بودند، اما فراخوان او برای جنگ با سائورون را رد کردند و در کوهستان ناپدید شدند. شکستن عهد فقط رابطهای شخصی را نابود نکرد؛ آنان را از جای خود در تاریخ بیرون انداخت و بدهیشان تا نسلها باقی ماند. جهان تالکین اغراق شاعرانهای از چیزی واقعی میسازد: جامعه، خیانتهای بزرگ را بیشتر از عمر خائنان به یاد میسپارد.
اما حتی اینجا نیز عدالت نباید به شکنجهٔ ابدی بدل شود. بدهی باید روزی پایانپذیر باشد. اگر هیچ جبران، خدمت یا دگرگونی نتواند عهدشکن را آزاد کند، عدالت به انتقامی بدل میشود که دیگر چیزی را ترمیم نمیکند. در چرا ارباب حلقهها هنوز شبیه یک جهان واقعی است؟، تاریخ و ترحم کنار قدرت قرار میگیرند؛ همین امکان بخشش است که وفاداری را از بردگی جدا میکند.
جیمی لنیستر؛ خیانتی که شهر را نجات داد
جیمی لنیستر در نبرد پادشاهان، وقتی اسیر کتلین است، از شبکهای از سوگندهای متعارض حرف میزند: شوالیه باید از بیگناهان دفاع کند، از فرمان پادشاه اطاعت کند و رازهای او را نگاه دارد. بعدها در طوفان شمشیرها دلیل مشهورترین عهدشکنیاش را آشکار میکند. ایریس دوم آماده بود شهر را با آتشوحشی بسوزاند؛ اطاعت از یک سوگند به خیانت علیه دلیل وجودی سوگندهای دیگر تبدیل شده بود.
جیمی پادشاه را میکشد و شهر را نجات میدهد. مردم نتیجهٔ پنهان را نمیبینند؛ فقط پادشاهی مرده و نگهبانی با شمشیر خونآلود میبینند. نام «شاهکش» بر او میماند. صفحهٔ رسمی طوفان شمشیرها این رمان را در قلب جنگ و انتخابهای اخلاقی مجموعه جای میدهد، و اعتراف جیمی یکی از صحنههایی است که معنای سادهٔ خیانت را میشکند.
این تصمیم او را بیگناه نمیکند. نجات شهر، همهٔ انتخابهای پیش و پس از آن را نمیشوید. اهمیت صحنه در جای دیگری است: ممکن است انسانی در یک لحظه کار درست را انجام دهد و تا پایان عمر با نامی زندگی کند که زبان جامعه برای کار او ساخته است. بازی تاجوتخت و بهای قدرت نشان میدهد قدرت چگونه بدهی میسازد؛ اینجا وفاداری نیز بدهیای دارد که هیچ انتخابی کاملاً پاکش نمیکند.
گاوین؛ شرافتی که از ترس عبور میکند
در سِر گاوین و شوالیهٔ سبز، گاوین قول میدهد یک سال و یک روز بعد برای دریافت ضربهای متقابل حاضر شود. او میداند این قرار ممکن است پایان زندگیاش باشد، اما راه میافتد و به آن میرسد. پیش از دیدار نهایی، در پیمانی دیگر قبول میکند هرچه در طول روز به دست آورد با میزبانش مبادله کند. کمربندی را که وعدهٔ حفاظت از جان میدهد پنهان میکند.
شکست گاوین فرار کامل نیست. او بهسوی تبری میرود که از آن میترسد و تنها در گوشهای از عهد، راهی برای زندهماندن نگه میدارد. شوالیهٔ سبز خطای او را انسانی و بخشودنی میبیند؛ گاوین خودش را سختتر محکوم میکند. متن عمومی سِر گاوین و شوالیهٔ سبز در کتابخانهٔ دانشگاه میشیگان امکان بازگشت به روایت اصلی را فراهم میکند.
ارزش گاوین در بینقصی نیست. شجاعت او از دل ترس میآید، نه از نبودن آن. فانتزی گاهی قهرمان را کسی نمیداند که هرگز عهد نشکسته؛ قهرمان میتواند انسانی باشد که خطایش را میبیند، نامش را پنهان نمیکند و اجازه نمیدهد شرم، او را به دروغی بزرگتر هل بدهد.
عهدی که باید همراه انسان رشد کند
در آرشیو طوفانروشن، پیوند با اسپرن نیروی «سرجها» را در اختیار شوالیههای تابناک میگذارد؛ آرمانها، و برای نوربافان حقیقتها، این پیوند را عمیقتر میکنند. توضیح رسمی برندن سندرسون دربارهٔ محفلهای شوالیههای تابناک نشان میدهد هر محفل بر سوگندها و ارزشهایی متفاوت بنا شده است. نکتهٔ مهم این است که آرمانهای بعدی صرفاً فرمانهایی طولانیتر نیستند؛ فهم دشوارتری از مسئولیت میطلبند.
این نوع عهد با سوگند فئانور فرق دارد. قرار نیست جهان را در لحظهٔ خشم منجمد کند. باید همراه شناخت انسان عمیقتر شود. شخصیت وقتی پیش میرود که برداشت ساده و خودپسندانهاش از حفاظت، عدالت یا حقیقت را رها کند. کلمات باقی میمانند، اما معنای آنها زنده است.
شاید عهد سالم همین ویژگی را داشته باشد: ارزش مرکزیاش پابرجا بماند و شیوهٔ وفاداری به آن با واقعیت اصلاح شود. قول مراقبت از یک نفر نباید به مالکیت بر او تبدیل شود. قول دفاع از یک سرزمین نباید فرمان کشتن مردم همان سرزمین باشد.
خطر اخلاقیِ قهرمانساختن از عهدشکن
حالا دام دیگری باز میشود. اگر بگوییم بعضی عهدها باید شکسته شوند، هر خیانتکاری میتواند خود را جیمی لنیستر تصور کند. کسی که از مسئولیتی خسته شده، داستانی میسازد که در آن آزادی او خیر بزرگتر است. انسانی را با هزینهها تنها میگذارد و نام این کار را «وفاداری به خود» میگذارد.
پژوهشهای فلسفی دربارهٔ وعدههای نامشروع و متعارض و وعدهها در تعارض با وظایف دیگر پاسخ یکسان و سادهای نمیدهند. یک نکته اما باقی میماند: حتی وقتی اجرای وعده کار نادرستی است، تعهد پیشین ممکن است رسوب اخلاقی بر جا بگذارد. توضیح، عذرخواهی، جبران و مراقبت از کسی که بر حرف ما تکیه کرده ناپدید نمیشوند.
آدمی که عهدی را از سر وجدان میشکند، از نگاهکردن به خرابی فرار نمیکند. کسی که فقط دنبال آسودگی است، معمولاً میخواهد هم زنجیر را بشکند و هم صدای افتادنش را نشنود.
قولهایی که به مردهها میدهیم
سختترین عهدها گاهی شاهد زندهای ندارند. کسی کنار تخت بیماری میگوید از خانواده مراقبت خواهد کرد. مادری قول میدهد اتاق فرزندش را تغییر ندهد. سربازی به دوستی میگوید اگر بازگشت، زندگی هر دویشان را ادامه خواهد داد. بعد یکی میماند و دیگری دیگر نمیتواند او را از قولش آزاد کند.
این قولها میتوانند زنده را نگه دارند. صبحی که بلندشدن از تخت بیمعناست، یک جملهٔ قدیمی دست انسان را میگیرد. اما همان جمله ممکن است سالها بعد به دیواری دور زندگی تبدیل شود. مراقبت از خاطره آرامآرام جای زندگیکردن را میگیرد؛ ظرفها همانجا میمانند، پرده باز نمیشود و کسی بهخاطر وفاداری به مرده، به زندگان اجازهٔ نزدیکشدن نمیدهد.
در فانتزی با مرگ چه میکند؟، مرگ پایان سادهٔ رابطه نبود. وعده به مرده نیز شاید با فراموشکردن یا اطاعت لفظی سنجیده نشود. گاهی وفاداری واقعی یعنی اجازه دهیم معنای قول تغییر کند: اتاق را باز کنیم، اما انسانی را که دوست داشتیم از جهان درون خود بیرون نیندازیم.
پیش از شکستن، باید سه بار مکث کرد
نخست باید پرسید قول قرار بود از چه چیزی محافظت کند. اگر سوگند نگهبان برای حفظ مردم بود و فرمانروایش اکنون همان مردم را قربانی میکند، اطاعت از واژهها معنای عهد را نابود کرده است. اگر قول صرفاً برای راحتی ما دشوار شده، هنوز دلیلی برای فرار وجود ندارد.
بعد باید دید هزینه را چه کسی میدهد. تصمیمی که ما را آزاد میکند و تمام رنجش را روی دوش انسانی ضعیفتر میگذارد، بهندرت آنقدر قهرمانانه است که در ذهنمان به نظر میرسد. اخلاق از زاویهٔ زنجیرشکن تنها دیده نمیشود؛ باید از پشت در نیز نگاه کرد.
و سرانجام باید بتوانیم حقیقت را بدون افسانهسازی بگوییم. آیا حاضریم روبهروی کسی که به ما اعتماد کرده بایستیم و نام واقعی کارمان را بر زبان بیاوریم؟ اگر تصمیم فقط در روایتی که خودمان قهرمان آن هستیم درست به نظر میرسد، هنوز چیزی پنهان مانده است.
زنجیر شکسته، بدهی را محو نمیکند
گاهی دروازه باید باز شود. فرمان ناعادلانه است، مردم پشت دیوار خواهند مرد و زمان برای کسب اجازه وجود ندارد. نگهبان زنجیر را میشکند. این لحظه ممکن است شرافتمندانه باشد، اما نباید آن را به جشن پاکی تبدیل کرد.
او باید بپذیرد کسانی که سالها کنارش ایستادهاند خیانت دیدهاند. باید از خانوادههایی که دیر آزاد شدند مراقبت کند. شاید عنوان، خانه یا دوستیهایش را از دست بدهد. کار درست همیشه پاداش نمیگیرد و همیشه بخشیده نمیشود. گاهی نشانهٔ مسئولیت همین است که انسان نتیجهٔ اخلاقی انتخابش را میپذیرد، بیآنکه برای حفظ تصویر خود از دیگران طلب تشویق کند.

بعضی قولها هنوز ارزش ایستادن دارند
این همه تردید قرار نیست وفاداری را بیمعنا کند. انسانی که هر صبح از نو تصمیم میگیرد آیا قولش را دوست دارد، در حقیقت قولی نداده است. عهد زمانی ارزش خود را نشان میدهد که خواب کم شده، راه طولانی است و هیچکس برای ماندن ما کف نمیزند.
قول مراقبت از کسی که قدرتی ندارد، قول نگفتن رازی که جان بیگناهی را به خطر میاندازد، قول بازگشتن برای دوستی که دیگران رهایش کردهاند و عهد ایستادن در برابر فرمانی ظالمانه هنوز میتوانند از جان سنگینتر باشند. شکوه آنها از مرگطلبی نمیآید؛ از این میآید که انسان حاضر است آسایشش را برای باقیماندن چیزی انسانی خرج کند.
شاید مرز نهایی را نتوان به قانون کوتاهی تبدیل کرد. بعضی قهرمانان با نگهداشتن عهد نجات پیدا میکنند. بعضی دیگر در لحظهای قهرمان میشوند که زنجیر را میشکنند، در را باز میکنند و میپذیرند تاریخ نامشان را درست نفهمد.
نگهبان کنار دروازه هنوز همان کسی است که سالها پیش قول داد. گذشتهاش پاک نشده و کلماتش بیارزش نشدهاند. فقط فهمیده است شرافت گاهی در تمیز نگهداشتن نام نیست؛ در این است که اجازه ندهیم نام پاک ما به بهای سوختن دیگران حفظ شود.
منابع و مطالعهٔ بیشتر
- دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد: وعدهها برای نظریههای تعهد، اعتماد، اتکا، پیمان و اختیار طرف مقابل.
- دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد: هویت شخصی و اخلاق برای نسبت انسان اکنون با اعمال و تعهدهای گذشتهاش.
- دانشنامهٔ فلسفهٔ استنفورد: دوراهیهای اخلاقی برای تعارض میان وفای به عهد و جلوگیری از آسیب.
- آلیدا لیبرمن، وعدهدادن مجاز در شرایط عدمقطعیت برای شرایط اخلاقیِ دادن وعدهای که آیندهاش روشن نیست.
- سیانا شیفرین، وعدههای نامشروع، متعارض و زائد برای پیچیدگی تعهدهایی که با وظایف دیگر برخورد میکنند.
- دیوید اوونز، وعدهها و تعهدهای متعارض برای باقیماندن مسئولیت اخلاقی حتی هنگامی که وعده نباید اجرا شود.
- آلیدا لیبرمن، دربارهٔ عقلانیبودن عهدبستن برای خطر مقیدکردن بیاستثنای خود در آیندهای ناشناخته.
- نیچه، تبارشناسی اخلاق در پروژهٔ گوتنبرگ برای حافظهٔ اراده، مسئولیت و توان انسان برای وعدهدادن.
- چسترتون، دفاعی از عهدهای بیپروا در پروژهٔ گوتنبرگ برای دفاع ادبی از آزادی انسان در محدودکردن آزادی آیندهٔ خویش.
- کریستوفر تالکین دربارهٔ سیلماریلیون در Tolkien Estate برای جایگاه سوگند فئانور در تاریخ بلریاند.
- متیو مککنا، آزادی برای بستن خویش و سوگند فئانور برای خوانش دانشگاهیِ نسبت آزادی و اجبار در آن سوگند.
- سِر گاوین و شوالیهٔ سبز در کتابخانهٔ دانشگاه میشیگان برای متن عمومی روایت و دو پیمان گاوین.
- پژوهش دانشگاه دورهام دربارهٔ سوگندهای وفاداری در قرون وسطی برای واقعیت تاریخی تعهدهای همزمان و متعارض.
- صفحهٔ رسمی نبرد پادشاهان در Penguin Random House برای گفتوگوی جیمی و کتلین دربارهٔ سوگندهای متعارض.
- صفحهٔ رسمی طوفان شمشیرها در Penguin Random House برای رمانی که اعتراف جیمی لنیستر در آن روایت میشود.
- برندن سندرسون دربارهٔ ده محفل شوالیههای تابناک برای نقش سوگندها و آرمانهای گوناگون در آرشیو طوفانروشن.