جستارها

وقتی فرار از آینده، آن را می‌سازد

در اسطوره و فانتزی، گاهی پیش‌گویی آینده را کشف نمی‌کند؛ ترس از آن جاده‌ای می‌سازد که انسان را درست به همان آینده می‌رساند.

هشدار اسپویل: این جستار بخش‌های مهمی از اودیپ شهریار، هری پاتر، مکبث، پاندای کونگ‌فوکار ۲ و ترانهٔ یخ و آتش را فاش می‌کند.

پادشاه خبر را می‌شنود: کودکی که هنوز به دنیا نیامده، روزی تاج او را خواهد گرفت. از همان شب نگهبان‌ها بیشتر می‌شوند، درها قفل می‌شوند و نوزادان به چشم دشمن دیده می‌شوند. سال‌ها بعد، یکی از همان کودکان بازمی‌گردد؛ نه از راهی که پیش‌گویی وعده داده بود، بلکه از جاده‌ای که ترس پادشاه ساخته است.

این الگو بارها در اسطوره و فانتزی تکرار می‌شود. کسی آینده‌ای هولناک را می‌شنود و برای جلوگیری از آن دست به کاری می‌زند. همان کار، آدم‌ها را جابه‌جا می‌کند، دشمن می‌سازد، دری را باز می‌کند یا قربانی را به سلاح تبدیل می‌کند. پیش‌بینی دیگر جمله‌ای دربارهٔ فردا نیست؛ وارد امروز شده و به یکی از علت‌های فردا تبدیل شده است.

پرسش اصلی همین‌جاست: اگر آن هشدار هرگز گفته نمی‌شد، آیا آینده باز هم همان راه را پیدا می‌کرد؟ شاید پاسخ در خود داستان هم وجود نداشته باشد. چیزی که می‌توان دید، رد پاهاست؛ رد پای انسانی که از آینده گریخت و در هر قدم، بخشی از آن را ساخت.

مسافری شنل‌پوش از نشانه‌ای درخشان می‌گریزد، در حالی که رد قدم‌هایش به جاده‌ای بدل می‌شوند که به همان نشانه بازمی‌گردد

خبر آینده، خودش بخشی از آینده می‌شود

پیش‌گویی معمولاً طوری حرف می‌زند که انگار بیرون زمان ایستاده است. آینده را دیده، به گذشته برگشته و گزارشی کوتاه تحویل داده است. اما کسی که آن گزارش را می‌شنود بیرون زمان نیست. می‌ترسد، نقشه می‌کشد و رفتار دیگران را تغییر می‌دهد. از لحظهٔ شنیده‌شدن، پیش‌گویی دیگر ناظر بی‌طرف ماجرا نیست.

به همین دلیل بهتر است میان «پیش‌گویی» و «پیش‌بینی خودمحقق‌شونده» فرق بگذاریم. اولی در فانتزی می‌تواند از غیب، جادو یا ارادهٔ خدایان بیاید. دومی برای کارکردن به هیچ نیروی فراطبیعی نیاز ندارد. کافی است خبری دربارهٔ آینده چنان جدی گرفته شود که رفتار حاصل از آن، به ساختن همان آینده کمک کند.

رابرت مرتن، جامعه‌شناس آمریکایی، این سازوکار را با وضعیتی توضیح داد که ابتدا درست نیست، اما باور به آن رفتارهایی ایجاد می‌کند که سرانجام آن را درست می‌سازند. بانک ممکن است سالم باشد؛ شایعهٔ ورشکستگی مردم را به صف خودپردازها می‌کشاند و برداشت هم‌زمان پول، همان بحرانی را می‌سازد که شایعه از آن می‌ترساند.

فانتزی این زنجیرهٔ نامرئی را دیدنی می‌کند. شایعه به صدای کاهن تبدیل می‌شود، ترس تاج بر سر می‌گذارد و صف خودپرداز جای خود را به لشکری می‌دهد که برای کشتن یک کودک حرکت کرده است.

اودیپ از خانه رفت تا جنایت نکند

اودیپ یکی از بی‌رحم‌ترین شکل‌های این الگو را زندگی می‌کند. لائوس می‌شنود که به دست پسرش کشته خواهد شد. او و یوکاسته نوزاد را با پاهای زخمی به چوپانی می‌سپارند تا در کوه رهایش کند. کودک نمی‌میرد؛ به کورنت می‌رسد و نزد پادشاه و ملکه‌ای دیگر بزرگ می‌شود، بی‌آنکه بداند والدین واقعی‌اش چه کسانی‌اند.

سال‌ها بعد خود اودیپ هشداری هولناک‌تر می‌شنود: پدرش را خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد. او گمان می‌کند پدر و مادرش همان زوج کورنتی‌اند. پس کاری می‌کند که از نظر اخلاقی درست به نظر می‌رسد: خانه را ترک می‌کند تا به آن‌ها آسیبی نرساند. این فرار او را به سه‌راهی می‌رساند که در آن، پس از نزاعی خشم‌آلود، مردی غریبه را می‌کشد. مرد، لائوس است.

تراژدی فقط در این نیست که اودیپ آینده را نمی‌شناخت. او برای پرهیز از جنایت حرکت کرد. لائوس نیز برای نجات خود، پسرش را از خانه و هویتش جدا کرده بود. دو تلاش برای جلوگیری، ناآگاهی لازم برای تحقق فاجعه را ساختند.

بااین‌حال نمی‌توان از نمایشنامه بیرون آمد و با اطمینان گفت پیش‌گویی بدون این رفتارها دروغ از آب درمی‌آمد. جهان سوفوکل آکنده از تقدیر و قدرت خدایان است. همین ابهام اثر را زنده نگه داشته: آیا خدایان راه را بسته بودند، یا انسان‌های هراسان خودشان تنها راه باقی‌مانده را ساختند؟

فرمانروایی در تالاری تاریک طومار پیش‌گویی را می‌سوزاند و خاکستر آن به شکل جاده‌ای به سوی تاج او بازمی‌گردد

کرونوس آینده را بلعید و دشمنش را پرورش داد

پیش از اودیپ، هزیود از فرمانروایی گفت که خبر سقوطش را شنید. کرونوس می‌دانست یکی از فرزندانش او را کنار خواهد زد. هر بار رئا کودکی به دنیا می‌آورد، او نوزاد را می‌بلعید تا هیچ وارثی فرصت رشد پیدا نکند.

این خشونت فقط قربانیان را پنهان نکرد. رئا را به دشمن تبدیل کرد. او زئوس را مخفیانه به دنیا آورد و سنگی پیچیده در قنداق به کرونوس داد. زئوس در دوردست بزرگ شد، خواهران و برادران بلعیده‌شده‌اش را آزاد کرد و با همان خانوادهٔ زخمی علیه پدر ایستاد.

سقوط کرونوس در متن هزیود «مقدر» خوانده می‌شود؛ پس نمی‌توان آن را نمونه‌ای خالص از پیش‌بینی نادرستی دانست که رفتار پادشاه درستش کرده است. بااین‌همه، شیوهٔ مقاومت کرونوس شکل دشمن را ساخت. او به‌جای پرورش وارث، زندانی و شورش آفرید. برای حفظ تاج، خانواده‌اش را به ائتلافی علیه تاج تبدیل کرد.

این تصویر در فانتزی بارها بازمی‌گردد: قدرت از ترس جانشین، هر رابطه‌ای را امنیتی می‌کند. پادشاه کودک را پیش از آنکه انتخابی کرده باشد مجرم می‌بیند. همین نگاه می‌تواند آینده‌ای را که هنوز وجود ندارد، به تنها هویتی تبدیل کند که برای کودک باقی مانده است.

ولدمورت خودش «برگزیده» را انتخاب کرد

پیش‌گویی هری پاتر می‌توانست به دو کودک اشاره کند: هری پاتر یا نویل لانگ‌باتم. کلمات هنوز قربانی را مشخص نکرده بودند. ولدمورت این کار را انجام داد. او از میان دو امکان، کودکی را انتخاب کرد که بیش از دیگری شبیه خودش بود و برای کشتنش به گودریکز هالو رفت.

حمله شکست خورد. ولدمورت با همان کاری که قرار بود خطر را پاک کند، هری را نشان‌گذاری کرد، بخشی از توانایی‌هایش را به او منتقل کرد و پیوندی ساخت که بعدها علیه خودش به کار رفت. «برگزیده‌بودن» هری فقط هدیهٔ پیش‌گویی نبود؛ نتیجهٔ تفسیر و انتخاب دشمن نیز بود.

این نکته از بحث کلی انواع قهرمان در فانتزی جلوتر می‌رود. عنوان «برگزیده» همیشه از آسمان روی شانهٔ قهرمان نمی‌افتد. گاهی قدرت حاکم با انتخاب قربانی، دشمن آینده‌اش را می‌سازد. کودکی که شاید زندگی دیگری داشت، زیر فشار حمله، فقدان و نامی که دیگران بر او گذاشته‌اند وارد مسیری تازه می‌شود.

در هری پاتر؛ کودکی که در هاگوارتز خانه پیدا کرد تفاوت هری و تام ریدل در انتخاب‌هایشان دیده می‌شد. اینجا لایهٔ تلخ‌تری اضافه می‌شود: بعضی از مهم‌ترین انتخاب‌های زندگی هری پس از تصمیمی ممکن شدند که پیش از فهمیدن جهان، دربارهٔ او گرفته شد.

ترس، از میان امکان‌ها فقط یک دشمن را می‌بیند

پیش‌بینی معمولاً مبهم است، اما ترس از ابهام خوشش نمی‌آید. یک چهره می‌خواهد، یک نام و دری که بتواند آن را قفل کند. ولدمورت از میان دو کودک یکی را انتخاب می‌کند. سرسی لنیستر در ترانهٔ یخ و آتش از میان زنان جوان، مارجری را همان ملکه‌ای می‌بیند که قرار است جای او را بگیرد. مکبث پس از شنیدن اینکه نسل بنکو پادشاه خواهند شد، دوستش را به شکل آغاز یک دودمان خطرناک می‌بیند.

آینده هنوز نیامده، ولی روابط اکنون تغییر کرده‌اند. دوست به رقیب، کودک به تهدید و نصیحت به توطئه تبدیل می‌شود. فرد هراسان برای هر نشانه معنایی واحد پیدا می‌کند و با هر حرکت دفاعی، امکان آشتی را کمتر می‌سازد.

سرنوشت نهایی سرسی در کتاب‌های منتشرشده هنوز روشن نیست و نباید پیش‌گویی او را پرونده‌ای بسته دانست. اهمیتش در این است که پیش از رسیدن پایان، زندگی او را تصرف کرده است. بدگمانی به مارجری و نفرت از تیریون تصمیم‌های سیاسی‌اش را شکل می‌دهند. همان‌طور که در بررسی بهای قدرت در بازی تاج‌وتخت دیدیم، فرمانروا گاهی برای حفظ قدرت کاری می‌کند که زمین زیر تخت را خالی‌تر می‌کند.

پیش‌بینی در این حالت لازم نیست کاملاً درست باشد. کافی است آن‌قدر در ذهن صاحب قدرت جا بگیرد که دیگر هر اتفاقی از پنجرهٔ آن دیده شود.

هر تلاشی برای جلوگیری، آینده را محقق نمی‌کند

اینجا باید جلوی یک نتیجه‌گیری وسوسه‌انگیز را گرفت. هر هشدار ترسناکی خودمحقق‌شونده نیست. گاهی پیش‌بینی باعث می‌شود مردم کمربند ایمنی ببندند، شهری تخلیه شود یا پزشکی زودتر آغاز شود و نتیجهٔ بد رخ ندهد. خبر آینده می‌تواند خودش را خنثی کند.

حتی در اسطوره نیز مقابله همیشه یک پایان ندارد. هزیود روایت می‌کند که زئوس، مانند پدرش، از تولد فرزندی قدرتمند ترسید و متیس را بلعید. جزئیات و معنای این دو بلعیدن یکسان نیست، اما تفاوت نتیجه مهم است: یک اقدام پیشگیرانه در روایت به شورش می‌انجامد و دیگری ظاهراً جلوی جانشین پیش‌بینی‌شده را می‌گیرد.

پس موضوع، قانونی جادویی با فرمول ثابت نیست. باید زنجیرهٔ علت‌ها را دید. آیا هشدار دشمن تازه‌ای ساخت؟ آیا اطلاعات را پنهان کرد؟ آیا شخصیت برای فرار، دقیقاً به مکان خطر رفت؟ آیا تدبیر دفاعی، وسیلهٔ فاجعه را در اختیار دیگری گذاشت؟

در پاندای کونگ‌فوکار ۲، شن برای نابود کردن جنگجوی سیاه‌وسفیدی که از او می‌ترسد، به پانداها حمله می‌کند. همان حمله پو را از خانه جدا می‌کند و آغاز مسیری می‌شود که او را به جنگجوی رویاروی شن تبدیل می‌کند. قدرت پیش‌بینی در اینجا از دقت واژه‌ها نمی‌آید؛ از واکنشی می‌آید که شن با دست خودش انتخاب کرده است.

پیش‌بینی بی‌طرف نیست وقتی وارد تصمیم می‌شود

فرض کنیم ماشینی بتواند با دقتی حیرت‌آور آینده را محاسبه کند. تا وقتی نتیجه را در گاوصندوق نگه دارد، شاید فقط ناظر باشد. اما اگر آن را به کسی بگوید، وضعیت جهان عوض شده است. اکنون یک مغز دیگر اطلاعات تازه‌ای دارد؛ می‌تواند تسلیم شود، مقابله کند یا عمداً خلاف آن رفتار کند.

این همان جایی است که شیطانک لاپلاس از پیش‌گوی قصه جدا می‌شود. جبر علّی می‌گوید با وضعیت معین جهان و قوانین طبیعت، آینده مسیر معینی دارد. از این حرف نتیجه نمی‌شود که موجودی محدود درون همان جهان بتواند مسیر را محاسبه کند. آشوب، حساسیت به شرایط اولیه و محدودیت اندازه‌گیری و محاسبه سر جای خود می‌مانند.

مهم‌تر اینکه اعلام پیش‌بینی، خودش یک رخداد تازه است. اگر ماشین بگوید «فردا از دروازهٔ شمالی می‌روی» و قهرمان فقط برای شکست‌دادن ماشین از دروازهٔ جنوبی خارج شود، پیش‌بینی رفتار او را تغییر داده است. ماشین برای پیش‌بینی درست باید واکنش قهرمان به شنیدن پیش‌بینی را هم پیش‌بینی کند؛ و اگر پاسخ تازه‌اش را دوباره اعلام کند، بازی از نو آغاز می‌شود.

این مسئله ثابت نمی‌کند اختیار وجود دارد یا جبر باطل است. فقط نشان می‌دهد دانستن آینده، اگر ممکن باشد، رابطه‌ای ساده میان تماشاگر و منظره نیست. آگاهی می‌تواند دستش را داخل منظره ببرد.

فانتزی ترس از آینده را صاحب صدا می‌کند

در زندگی معمول، علت‌ها پخش و بی‌چهره‌اند. خلق‌وخو، تربیت، پول، تصادف، بدن، شهری که در آن به دنیا آمده‌ایم و جمله‌ای که سال‌ها پیش شنیده‌ایم با هم تصمیم امروز را احاطه می‌کنند. هیچ کاهنی کنار میز صبحانه نیست که سهم هرکدام را اعلام کند.

فانتزی این فشار نامرئی را در یک جمله جمع می‌کند. کاهن می‌گوید تاج سقوط می‌کند. آینه چهرهٔ قاتل را نشان می‌دهد. رؤیا مرگ کسی را پیش چشم قهرمان می‌آورد. ناگهان ترس مقصد دارد و می‌توان دید شخصیت با آن چه می‌کند.

این همان قدرتی است که در چرا هیولا می‌سازیم؟ ترس را به بدن تبدیل می‌کرد. پیش‌گویی نیز آیندهٔ بی‌شکل را صاحب صدا می‌کند. تفاوت در این است که هیولا ممکن است پشت در بماند، اما خبر آینده از لحظهٔ شنیده‌شدن داخل ذهن زندگی می‌کند.

برای همین پیش‌گویی خوب صرفاً پایان را لو نمی‌دهد. شخصیت را زیر فشار می‌گذارد. خواننده به‌جای پرسیدن «چه می‌شود؟» می‌پرسد «این آدم پس از دانستن، چه کسی خواهد شد؟»

زندگی واقعی آرام‌تر، اما بی‌خطر نیست

در جهان واقعی معمولاً کاهن و طومار در کار نیست. یک برچسب کوچک می‌تواند همان مسیر را در مقیاسی محدودتر آغاز کند. کودکی بارها می‌شنود بی‌استعداد است؛ فرصت و اعتماد کمتری دریافت می‌کند، محتاط‌تر جواب می‌دهد و عملکرد ضعیف‌ترش بعداً به‌عنوان اثبات برچسب اولیه عرضه می‌شود. مدیری انتظار شکست دارد، مسئولیت را از کارمند می‌گیرد و سپس نبود ابتکار را سرزنش می‌کند.

پژوهش‌های روان‌شناختی دربارهٔ انتظارها نشان می‌دهند چنین اثرهایی ممکن‌اند، اما معمولاً مطلق و شکست‌ناپذیر نیستند. بسیاری از پیش‌بینی‌ها هم به این دلیل درست‌اند که از ابتدا بر شواهد واقعی تکیه داشته‌اند. نباید از مفهوم خودمحقق‌شدن افسانه‌ای ساخت که در آن هر فکری جهان را خلق می‌کند.

آزمایشی دربارهٔ پیش‌بینی‌های اقتصادی نشان داد پیام‌های مثبت و منفی می‌توانند پیش از هر تغییر واقعی، برداشت افراد از خطر و تصمیم‌هایشان را تغییر دهند. اندازهٔ نمونه و محیط آزمایش محدود بود؛ نتیجه حکم کلی دربارهٔ بازار یا زندگی نیست. نکتهٔ محتاطانه‌تری باقی می‌ماند: گفتن آینده گاهی یکی از نیروهایی می‌شود که آینده باید از میان آن عبور کند.

این نیرو در رابطه‌ای شخصی هم قابل‌شناسایی است. کسی از خیانت می‌ترسد، مدام تلفن طرف مقابل را می‌گردد، بازخواست می‌کند و هر سکوتی را اعتراف می‌خواند. شاید خیانتی وجود نداشته باشد؛ اما بی‌اعتمادی می‌تواند رابطه‌ای بسازد که دیگر کسی میل ماندن در آن ندارد.

مسئولیت در زنجیره گم نمی‌شود، اما ساده هم نمی‌ماند

اگر لائوس پیش از تولد اودیپ از آینده نمی‌ترسید، نوزاد از خانه جدا نمی‌شد. اگر اودیپ از آسیب‌زدن به والدینش وحشت نداشت، کورنت را ترک نمی‌کرد. اگر ولدمورت پیش‌گویی را نشنیده بود، شاید هری را انتخاب نمی‌کرد. در هر مورد، انتخابی وجود دارد؛ اما هیچ انتخابی در خلأ شکل نگرفته است.

آیا این زنجیره مسئولیت را کم می‌کند؟ لائوس کودک را به مرگ می‌سپارد، حتی اگر انگیزه‌اش ترس باشد. ولدمورت به خانه‌ای حمله می‌کند، حتی اگر گمان کند دارد خطری آینده را از بین می‌برد. دانستن علت یک عمل، آن را خودبه‌خود بی‌گناه نمی‌کند.

در سوی دیگر، اودیپ هنگام کشتن مرد سه‌راهی نمی‌داند با پدرش روبه‌روست. هری پیش‌گویی را انتخاب نکرده و کودکی که از ابتدا «خطرناک» نامیده شده، سازندهٔ همهٔ شرایط زندگی‌اش نیست. مسئولیت میان آدم‌ها، اطلاعات و ساختار قدرت پخش می‌شود، بی‌آنکه کاملاً ناپدید شود.

بحث فلسفی مسئولیت اخلاقی نیز همین دشواری را حفظ کرده است. اگر هر تصمیم محصول علت‌های پیشین باشد، بعضی فیلسوفان استحقاق سرزنش را زیر سؤال می‌برند. گروهی دیگر آزادی را توان عمل‌کردن بر اساس دلیل‌ها و خواسته‌های خود می‌دانند، حتی اگر آن خواسته‌ها بی‌علت نباشند. داستان لازم نیست داور نهایی این نزاع باشد. می‌تواند هزینهٔ هر پاسخ را نشان دهد.

پیش‌گویی می‌تواند ابزار قدرت باشد

هرکس آینده را تعریف کند، ممکن است اکنون را هم فرمان دهد. پادشاه می‌گوید کودکی تهدید است و خشونت پیشگیرانه را ضروری جلوه می‌دهد. کاهن نامی مبهم می‌برد و دربار برای تفسیرش به جان هم می‌افتد. فرمانده وعدهٔ پیروزی می‌دهد تا سربازان بیشتری وارد میدان شوند؛ حضور همان سربازان احتمال پیروزی را بالا می‌برد.

در اینجا پرسش فقط درست یا غلط بودن پیش‌گویی نیست. باید دید چه کسی آن را گفته، چه کسی اجازهٔ تفسیر دارد و چه کسی هزینهٔ واکنش را می‌پردازد. کودکی که «برگزیده» نامیده می‌شود ممکن است احترام بگیرد، اما آینده‌اش نیز پیش از آنکه زبان باز کند تصاحب شده است.

چرا هنوز آرزوی جادو می‌کنیم؟ از میل انسان به جهانی می‌گفت که صدای او را بشنود. پیش‌گویی چهرهٔ تاریک همان آرزوست: اگر جهان پاسخ بدهد، شاید پاسخش به دست صاحبان قدرت تبدیل به حکم شود.

یک جهان فانتزی باورپذیر باید پیامد این حکم را تا زندگی مردم دنبال کند. همان‌طور که جهان‌های خیالی را برای آزمودن امکان‌ها می‌سازیم، پیش‌گویی نیز باید از تالار کاهنان پایین بیاید: چه کسی خانه‌اش را از دست می‌دهد، چه کسی متهم می‌شود و چه مادری شبانه فرزندش را از دروازه بیرون می‌برد؟

راهی که برای فرار ساختیم

تصویر پایانی معمولاً باشکوه است: قهرمان و پادشاه در برابر هم ایستاده‌اند و کلمات کهن پس از سال‌ها به حقیقت رسیده‌اند. زیر آن شکوه، ردی از کارهای کوچک‌تر وجود دارد؛ نامه‌ای که فرستاده شد، کودکی که تبعید شد، دوستی که به دشمن بدل شد و دری که برای حفاظت چنان محکم بسته شد که دیوار کنارش فرو ریخت.

فرمانروایی تنها در ویرانه‌های دروازه‌ای ایستاده و می‌بیند دیواری که برای جلوگیری از آینده ساخته بود، به پلی برای رسیدن آن تبدیل شده است

شاید آینده از آغاز ثابت بوده و هر تلاش ما نیز بخشی از همان طرح بوده است. شاید چندین راه وجود داشته و ترس، یکی‌یکی آن‌ها را بسته تا فقط راه فاجعه باز بماند. از درون داستان نمی‌توان همیشه میان این دو داوری کرد.

آنچه می‌ماند مسئولیت نگاه‌کردن به مسیر است. پیش از آنکه دشمنی را نابود کنیم چون ممکن است روزی خطرناک شود، باید بپرسیم رفتار امروز ما چه چیزی در او خواهد ساخت. پیش از آنکه برای حفظ تاج همه را خائن ببینیم، باید ببینیم آیا خودمان در حال ساختن شورشی هستیم که از آن می‌ترسیم.

فانتزی پاسخ قطعی نمی‌دهد؛ آینده را به تالاری تاریک می‌آورد و صدایش را بلند می‌کند. سپس انسانی را روبه‌رویش می‌گذارد که باید تصمیم بگیرد. تراژدی از جایی آغاز می‌شود که او برای گریختن می‌دود و دیرتر می‌فهمد جاده زیر قدم‌های خودش شکل گرفته است.

اگر پیش‌گویی هرگز بر زبان نمی‌آمد، آیا باز همان پایان رخ می‌داد؟ شاید. شاید هم آینده منتظر نبود؛ ما با ترس، سنگ‌به‌سنگ راه رسیدنش را ساختیم.

منابع و مطالعهٔ بیشتر