داستان ها

دروازه اول؛ آغازی برای جهان Fantasya

متنی روایی برای آغاز جهانی که از فانتزی، حافظه، شگفتی و فشار عجیب زنده بودن ساخته می‌شود.

پیش از آنکه جهانی در کار باشد، اتاقی بود.

اتاق باشکوهی نبود. تختی در آن انتظار نمی‌کشید، شمشیری روی مخمل نخوابیده بود، پیشگویی با حروف نقره‌ای روی دیوار نمی‌سوخت. فقط میزی بود با خط‌ و خش‌های قدیمی، چراغی با شعله‌ای کوچک و خسته، پنجره‌ای که باران آن را تیره کرده بود، و کتابی باز که انگار کسی وسط جمله‌ای بلند شده و راه برگشتن به آن را فراموش کرده باشد.

بیرون، شهر صورت عادی خود را حفظ کرده بود. ماشین‌ها پشت شیشه خیس مثل ستاره‌های کم‌نور رد می‌شدند. گوشی روشن می‌شد، خاموش می‌شد، دوباره روشن می‌شد. جایی همسایه‌ای صندلی را روی زمین کشید. جایی آب در لوله‌ها حرکت کرد. زندگی با فروتنی سخت واقعیت ادامه داشت.

اتاق به واقعیت تعلق داشت. مسئله همین بود.

واقعیت آنجا بود، انکارناپذیر، پر از ساعت، قبض، بدن، پیام‌هایی که دیر می‌رسند یا زیادی زود. با این حال چیزی در اتاق آرام‌آرام شل شده بود. هوا کنار دیوار نمایشی خم نشد. فقط انگار گوش داد. گرد و غبار از افتادن بازماند. قطره‌های باران میان دو ضربه کوتاه مکث کردند.

بعد دیوار به یاد آورد که می‌تواند در باشد.

دروازه سنگی که از اتاقی تاریک به جهانی فانتزی و مهتابی باز می‌شود

سنگی که دیروز آنجا نبود

در آغاز، دروازه مثل اشتباهی در اتاق به نظر می‌رسید. قوسش از سنگ تیره ساخته شده بود؛ پیرتر از گچ دیوار، سنگین‌تر از کف اتاقی که آن را تحمل می‌کرد. خطوطی باریک در قابش دویده بود، حکاکی دست کسی که صبر را از تزیین بیشتر دوست داشته. در آن خط‌ها نقطه‌های ریز نور کهربایی بیدار می‌شدند و می‌مردند، مثل اخگر زیر خاکستر.

دروازه وعده امن بودن نمی‌داد. همین مهم بود. درهای امن برای هتل‌ها، اداره‌ها، خانه‌ها و کلاس‌هاست. این یکی دعوت دیگری داشت. نمی‌گفت بیا تا از همه چیز حفظ شوی. می‌گفت بیا ببین زندگی‌ات چه چیزی را بی‌کلمه تلاش کرده به تو بگوید.

هر آستانه واقعی چنین کاری می‌کند. در داستان‌های کهن، دروازه معمولاً از معماری فراتر می‌رود. دانته در جنگلی تاریک آغاز می‌کند چون روح راه مستقیم خود را گم کرده است. اورفئوس پایین می‌رود چون عشق از مرز مرگ نیرومندتر شده. گیلگمش در جست‌وجوی اوتناپیشتیم راه می‌افتد چون اندوه شکل پادشاهی را از هم پاشیده. حتی کمد نارنیا مهم است، چون کودک را از اتاق عادی وارد جهان پیامد می‌کند.

Fantasya از چنین آستانه‌ای شروع می‌شود. نه اول با نقشه. نه با فهرست موجودات. نه با درس ژانر. نخست، مکث. نخست، پرسش.

در، یک پرسش است

دستی که به سوی دروازه رفت فقط اندکی لرزید.

دست معمولی بود. این جزئیات باید بماند. فانتزی وقتی ضعیف می‌شود که بدن عادی واردشونده را فراموش کند. انگشت هنوز سرما را می‌شناسد. پوست هنوز خراش‌های کوچک را با خود دارد. نبض هنوز وقتی ناشناخته نزدیک می‌شود تند می‌زند. کسی که روبه‌روی دروازه ایستاده بود نه پادشاه برگزیده بود، نه مسافری نامیرا، نه فرزند خون‌نامه‌ای پنهان. انسانی بود که آن‌قدر زیسته بود تا بفهمد جهان دیدنی هم واقعی است و هم ناتمام.

Fantasya همین‌جا می‌ایستد.

در فانتزی چیست؟، فانتزی را فراتر از موجودات عجیب و قانون‌های ناممکن تعریف کردیم. اینجا همان ایده شخصی‌تر می‌شود. فانتزی از جایی آغاز می‌شود که واقعیت هنوز وجود دارد، اما دیگر فشار درون ما را کامل توضیح نمی‌دهد. دری پدیدار می‌شود، چون ذهن نمی‌پذیرد که عادت همه حقیقت باشد.

بعضی درها به فرار باز می‌شوند. این یکی به توجه.

دستی که به سوی دروازه سنگی حکاکی‌شده و شکاف طلایی آن می‌رود

پشت شکاف چه بود

از خط باریک نور میان سنگ‌ها نه شیپور آمد، نه فریاد جنگ، نه غرش اژدها. نخستین صدا، آب بود.

رودی جایی در تاریکی پشت در حرکت می‌کرد. نه رود نمادینی که فقط برای عظمت کشیده باشند؛ آبی با سنگ‌های زیر پا، نی‌های کنار ساحل، مه سرد روی سطح، و پلی چوبی که احتمالاً بارها آدم‌هایی بی‌نام تعمیرش کرده بودند. دورتر، برج‌هایی روی خط‌الرأس بالا می‌رفتند. پنجره‌هایشان نور زرد داشت. میان برج‌ها و رود، کشتزار، نشان‌های قبر، راه‌های نیمه‌پیدا و دود آتش‌های صبحگاهی دیده می‌شد.

این مهم بود. جهان نباید کارش را فقط با نشان دادن پادشاهان آغاز کند. باید جایی را نشان دهد که نان پخته می‌شود، بچه‌ها از نزدیک شدن به چاه می‌ترسند، بیوه‌ها کلید نگه می‌دارند، نگهبانان حوصله‌شان سر می‌رود و ترانه‌ای بعد از فراموش شدن جنگی که آن را ساخته هنوز زنده مانده است.

برای همین جهان‌هایی که در ما می‌مانند معمولاً نمایش‌های خالی نیستند. سرزمین میانه زبان‌ها و اندوه‌های کهن دارد. Earthsea به نام‌ها قدرت می‌دهد و سکوت را تغییر می‌دهد. Skyrim با راه‌ها، برف، مهمان‌خانه‌ها، معدن‌ها و حس پرسه‌زدن بی‌اجازه در ذهن می‌ماند. The Witcher هیولا را از روستا، گرسنگی، تعصب و انتخاب‌های آلوده جدا نمی‌کند. این مثال‌ها یک قانون ساده را نشان می‌دهند: شگفتی باید زیر پای خود زمین داشته باشد.

راهی فراتر از سرگرمی‌کسی می‌توانست همان لحظه در را ببندد و همه چیز را خیال بنامد.

واژه غلط نبود. کوچک بود.

خیال را اغلب توانایی نرم‌تری می‌دانند؛ چیزی تزئینی، خصوصی، کودکانه یا اختیاری. اما ذهن برای تحمل واقعیت از خیال استفاده می‌کند. به ترس شکل می‌دهد پیش از آنکه ترس بی‌چهره ما را ببلعد. به اندوه زبانی می‌دهد که از اعتراف عریان کمتر زخم می‌زند. انتخاب‌ها را پیش از آنکه بدن هزینه‌شان را بدهد می‌آزماید. وقتی قدرت بیش از حد بزرگ می‌شود تا مستقیم به آن نگاه کنیم، اژدها می‌سازد.

در چرا دنیای خود ما فانتزی است؟، Fantasya می‌پرسد چرا خود وجود، اگر به آن عادت نکنیم، از هر طلسمی‌عجیب‌تر است. این دروازه به همان پرسش تعلق دارد. جهان واقعی را انکار نمی‌کند. نشان می‌دهد جهان واقعی از قبل چقدر رازآلود است.

گونه‌ای از فانتزی پرده است. زخم را می‌پوشاند. Fantasya بیشتر به فانتزی‌ای علاقه دارد که مثل فانوس کار می‌کند. تاریکی را حذف نمی‌کند. به چشم یاد می‌دهد مسیرهای درون آن را ببیند.

داستان‌های کهن پیش از ما آنجا بودند

کسی که مقابل دروازه بود به درهای قدیمی‌تر فکر کرد.

درهای موریا با واژه‌ای از دوستی باز می‌شوند و بعد به حافظه، فقدان، آزمندی و ژرفای زیر تمدن می‌رسند. سوراخ خرگوش در آلیس، اندازه و منطق را به هم می‌ریزد تا خود زبان ناپایدار شود. جنگل‌های افسانه‌ای کودک، شاهزاده، هیزم‌شکن، قدیس، دزد و ساده‌دل را می‌بلعند، چون راه آشنا به پایان رسیده است.

تودوروف درباره امر شگرف به عنوان مکثی میان توضیح‌ها نوشت. مندل‌سون شیوه‌های گوناگون ورود ناممکن به جهان را طبقه‌بندی کرد. لو گویین هشدار داد که زبان بی‌دقت می‌تواند طلسم فانتزی را بشکند. تالکین از جهان ثانویه و انسجام درونی سخن گفت که باور را ممکن می‌کند. این‌ها برچسب موزه‌ای نیستند. ابزار فهم این‌اند که چرا یک در می‌تواند از آینه راستگوتر باشد.

دروازه این داستان همه آن تبار را پشت خود دارد. نه به شکل نقل‌قول، نه تزیین؛ به شکل نیا.

Fantasya برای چیست

پشت قوس، راه چند شاخه شد.

یک مسیر به مقاله‌ها می‌رفت؛ جایی که فانتزی راهی برای فکر کردن به واقعیت، مرگ، آزادی، آگاهی و درد انسان بودن می‌شود. راهی دیگر به راهنماها می‌رسید؛ جایی که خواننده می‌تواند سؤال‌های روشن بپرسد: های فانتزی چیست، چرا دارک فانتزی ما را صدا می‌زند، سیستم جادو چگونه کار می‌کند؟ مسیر سوم به جهان‌ها و آثار می‌پیچید، به Skyrim و Elden Ring و The Witcher و تالکین، و به جاهایی که سرزمین‌های خیالی تبدیل به جغرافیای احساسی می‌شوند. مسیر آرام‌تری وارد lore می‌شد: موجودات، نمادها، جادوها، ویرانه‌ها، نام‌ها، ترس‌های قدیمی.

این مسیرها لازم نیست با هم رقابت کنند. یک سایت فانتزی زنده باید درهای زیادی داشته باشد. بعضی خواننده‌ها از جست‌وجو می‌آیند. بعضی از بازی محبوبشان. بعضی چون موجودی، طلسمی، پادشاهی ویران یا جمله‌ای سال‌ها رهایشان نکرده.

Fantasya از هیچ‌کس نمی‌خواهد حتماً با فلسفه شروع کند. فقط کمی‌صبر برای عمق می‌خواهد. اگر راهت با اژدها آغاز می‌شود، از همان‌جا بیا. کافی است آن‌قدر بمانی که بپرسی چرا انسان مدام اژدها می‌سازد.

زخمی‌که فانوس می‌شود

پشت در، چیز دیگری هم بود.

در سمت چپ راه، فانوسی به میله‌ای سیاه بسته شده بود. شعله‌اش کوچک بود، اما در باد نمی‌لرزید. دور شیشه‌اش نوارهای پارچه‌ای بسته بودند؛ هرکدام با باران، خاکستر، نمک یا جوهر کهنه نشان‌دار شده. انگار دعاهای کسانی باشند که پیش‌تر عبور کرده و بازگشته‌اند، با چیزی در دست که توضیح دادنش آسان نیست.

یکی شاید برای خواننده‌ای بود که کتابی را تمام کرده و دلتنگ مکانی شده که هرگز وجود نداشته. یکی برای بازیکنی که از جهان بازی بیرون آمده و اتاق واقعی ناگهان کوچک شده. یکی برای کودکی که هیولاها را فهمیده پیش از آنکه بزرگ‌ترها نام درد را به او یاد بدهند. یکی برای کسی که فهمیده فانتزی می‌تواند واقعیت را تعمیر کند چون لبه‌های شکسته آن را به شکلی نشان می‌دهد که دل بتواند تحمل کند.

فانوس شاد نبود. بهتر از شاد بود. وفادار بود.

چگونه وارد شویم

دروازه یک‌باره باز نشد.

هیچ دروازه ارزشمندی چنین کاری نمی‌کند. آدم را منتظر گذاشت. سنگ گوش داد. اتاق پشت سر هنوز پیدا بود: میز، چراغ، باران، کتاب باز، نورهای شهر. فانتزی وقتی خطرناک می‌شود که از ما بخواهد از آن اتاق متنفر شویم. جهان واقعی چهره، نان، بیماری، لمس، مسئولیت، قبر، صبح، بدهی و عشق دارد. دری که همه این‌ها را پاک کند بیش از حد ارزان است.

این دروازه حرکت دیگری می‌خواست. جهان واقعی را با خود بیاور. زخم‌هایش را، شوخی‌هایش را، گرسنگی‌اش را، خستگی‌اش را، پیام‌های بی‌جوابش را، مهربانی‌های کوچک‌اش را. آن بخش از خودت را بیاور که هنوز باور دارد جهان باید بیش از تکرار معنا داشته باشد. دروازه به مسافر خالی نیازی ندارد.

وقتی دست سرانجام سنگ را لمس کرد، نور منفجر نشد. گرم شد.

اگر بازگردی

قدم اول آن‌سوی دروازه تقریباً ناامیدکننده بود.

نه تاجی ظاهر شد، نه موسیقی سرنوشت را اعلام کرد. مسافر فقط حس کرد کف زیر پا عوض شد. چوب به سنگ خیس تبدیل شد. هوای اتاق جای خود را به مه داد. بوی گرد و خاک رفت و باران، خزه، دود و رودی آمد که انگار ستاره‌ها را به یاد داشت.

جهان پشت در تعظیم نکرد. به بودن خود ادامه داد. شأنش همین بود.

شاید هر جهان فانتزی خوب باید چنین باشد. نباید خیلی زود به بازدیدکننده تملق بگوید. باید آب‌وهوا، فاصله، هزینه، سکوت و آدم‌هایی داشته باشد که منتظر قهرمان نمانده‌اند تا معنایشان را بگیرند. جهانی که بی‌ما نفس می‌کشد می‌تواند عمیق‌تر از جهانی که برای ستایش ما ساخته شده ما را تغییر دهد.

از آن سوی آستانه، اتاق قدیمی‌هنوز دیده می‌شد. این هم مهم بود. دروازه خیانت به واقعیت نبود. راهی بود برای دیدن واقعیت از فاصله‌ای دورتر، با سایه‌ها و نورهای تازه.

مسافری تنها که از دروازه‌ای تاریک وارد جاده‌ای مهتابی به سوی جهان فانتزی می‌شود

دروازه اول باز می‌ماند

Fantasya از اینجا شروع می‌شود: کنار در، پیش از یقین، پیش از دسته‌بندی، پیش از آنکه نقشه مرتب شود.

با این حس آغاز می‌شود که فانتزی اتاق اضافه‌ای نیست که بعد از تمام شدن کارهای جدی زندگی به آن برویم. یکی از راه‌هایی است که انسان با چیزهایی روبه‌رو می‌شود که برای نگاه مستقیم زیادی بزرگ، دردناک، زیبا یا عجیب‌اند. ما جهان‌های دیگر می‌سازیم چون این جهان ما را سرریز می‌کند. از آن‌ها برمی‌گردیم چون همین جهان هنوز به ما نیاز دارد.

پس دروازه اول باز می‌ماند.

با شگفتی وارد شو. با پرسشی بیرون برو.

منابع و مطالعه بیشتر